تبليغاتX
.: وبلاگ شخصی مصطفی نظاری:.
چهارشنبه دوم دی 1388
کاش کمی کبوتر بودم

با بغضی به رنگ کویر که رنگ انتظار است در پشت دیوار دردهایم نشسته ام و از کنار پنجره اتاقم، در انتظار قدم هایی آشنا حتی پلک بر هم نمی زنم... چشم دوخته ام به آسمان... آسمانی که با دیدن و خیره شدن به رنگش، غریب بودنم در دنیای خاکی را به باد فراموشی می سپرد... می فرستد دلم را به اوج وجود خود... به بیکران نیلگون آن دور دست ها... به آنسوی هستی...

 یک فوج کبوتر سفید شروع به پریدن کرد. کبوترانی که اوج می گرفتند در آسمان آبی و تا خورشید بالا می رفتند و آزادانه می پریدند... تا جایی که رنگ سپید آسمان، چشم را مانع از دیدن می کرد... با خود گفتم توجه کرده ای به کبوتران... در عصر انتظار، انتظار برای پر کشیدن و رفتن از این دیار... در عصری که همگی انتظار رهایی می کشند و امیدشان پرواز است ای کاش کبوتر بودم... آزاد... رها... نه در خیال روزمرگی و نه در فکر زمینی ها...

آری ای کاش کمی کبوتر بودم... کاش

سه شنبه یکم دی 1388
لبیک یا حسین

این روزها صداهایی می شنوم... صداهایی که گوش های امروز توان شنیدن آنها را ندارد... گوش هایی که غرق در روزمرگی اند و خود را عادت داده اند به شنیدن صدای بوق، ماشین، و صدای بلند راننده تاکسی ها در شهر های پر هیاهو...

اما این صدا برایم خیلی آشناست... توجه کن... از گوش دل که توجه کنی می شنوی صدا را... صدای لبیک است... می شنوی؟  از ما کمک می خواهند همراهان حسین... گاهی پیش می آید که حسرتی می خوری و می گویی کاش من هم آن زمان بودم تا امامم و اصحابش را تنها نمی گذاشتم... الان وقتش است... الان هم می شود با اخلاق حسنه و ایثاری حسینی و اندکی گذشت کمک کرد... بیایید کمک کنیم. تا غربت عاشورا را حداقل در این روزها کمتر حس کند. تا اشک های ریخته زینب را تسکینی بخشیم.

لبیک را چه کسی پاسخ می گوید؟ یا حسین... لبیک یا حسین...

سه شنبه هفدهم آذر 1388
یک باران و هزار مشکل

باران، این نعمت الهی شروع به باریدن کرد. شکر خدا را بجای آوردیم. حلاتش به اندازه تماشای کودکانیست که با باریدن رو به خیابان می کنند و پا برهنه در آب ها می دوند و صدای خنده شان شهر را پر از شادی می کند.

اما می ماند مشکلاتی که شیرینی این نعمت را کمتر می کند و چهره زمستانی کلانشهر را خدشه دار جلوه می دهد. آب معابر خیابان را گرفته و برای عبور و مرور با مشکل مواجهیم. براستی که شهر فلج شده است. با اندک بارانی سیلاب معابر خیابان را می گیرد. از سیستم فاضلاب بگویم یا ازنرخ کرایه تاکسی یا قطعی برق در این روزها...

خیابان بوی زمستان می دهد و رنگ باران همه جا رخنه کرده است. اوج باران است و رعد و برق امان نمی دهد؛  من برای رفتن به خانه باید تنم را به آب باران بسپارم تا وقتی به خانه می روم انگار از زیر دوش بیرون آمده ام...

تاکسی ها یک به یک خالی می گذرند، می گویم: نادری؟ تاکسی حتی نیش ترمزی نمی گیرد. با صدایی بلند تر می گویم: نادری - تا می شنود سرعتش را از قبل بیشتر می کند.

تصمیم می گیرم ماشین دربست کنم و اولین باری که می گویم دربست ماشین جلوی پایم می ایستد و با قیمت پیشنهادی 5 هزار تومانی رو به رو می شوم! برای باران!!!

تاکسی تلفنی ها در ساعات بارانی هیچ کدام تاکسی ندارند و حتی تلفن را جواب نمی دهند و رانندگان به دنبال سو استفاده از فرصتند. و نان خود را این روز ها دو برابر و شاید سه برابر می بینند.  اتوبوسی در شهر تردد نمی کند و حمل و نقل عمومی در این ساعات که باید مدیریت خود را قوی تر کند کمتر دیده می شود و شهروندان با عملکردی ضعیف رو به رویند. نظارت تاکسی رانی در این شرایط خیلی ضعیف بوده. و وای به حال آن کسی که پردیس و گلستان سکونت دارد. آن موقع است که حسابش با کرام الکاتبین است.

بحث بعدی آبگرفتگی معابر است. بارش باران موجب آبگرفتگی در بسیاری از خیابان های اهواز شده و به دنبال آن مسدود شدن اکثر راه ها...

البته این مشکل همه ساله ما اهوازی هاست باران که می بارد به جای شکرگزاری باید نگران آب گرفتگی معابر و عبور و مرورمان باشیم و نگران اینکه کودکمان را چگونه به مدرسه بفرستیم.

البته طرح اين سوال كه:‌ چرا اين مشكلات ايجاد مي‌شود، پرسشي بسيار تكراري است،‌ اما مگر اصلاح و بهسازي معابر و كانال‌هاي آب سطح شهر چند سال به طول مي انجامد؟ آیا بررسی‌‌های لازم در این زمینه صورت می گیرد؟ تاکنون چه طرح‌ها جهت رفع این مشکل، به صورت کوتاه مدت یا بلند مدت ارائه شده؟ چه میزان اعتبار به اجرا شدن طرح‌ها تخصیص یافته؟ و اینکه چرا عملاً شاهد تغییرات و پیشگر‌ها به صورت جد‌ی تر نیستیم؟

سال‌هاست ياد گرفته ايم با چنين وضعیت‌هايي سازگار شويم و با لباس گِلي به راهمان ادامه دهيم. چرا که این مشکل همه همشهریان ماست... چرا که در این روزها به دلیل برداشتن درب منهول چندین تن از همشهریان بخاطر تشخیص ندادن فاضلاب افتاده اند و دست و پایشان شکسته... چرا که باران ما را با هزاران مشکل دیگر مواجه می کند که این امری طبیعی به نظر می رسد.

 همه ساله با اندکی بارانی مسئولان ما به فکر می افتند و با تابش آفتاب این مهم را به باد فراموشی می سپارند. سازمان آب و فاضلاب رسیدگی به این مقوله را از یاد برده و تن به سیستم قدیمی فاضلاب داده . شهرداری هم کماکان مانند سابق به جمع آوری سنتی آب های سطح شهر می پردازد. اینکه فکری اساسی و راه حلی جدی برای بیرون رفت از این معضل باشد را در نظر نگرفته اند.

این سوال باید مطرح شود که آیا حل معضل فاضلاب به صرفه تر است یا ادامه دادن به روش سنتی با آن همه معضل و گرفتاری؟ آیا بهتر نیست فکری اساسی شود؟

آقایان نگذارید باران از رویمان حجل شود.

دوشنبه شانزدهم آذر 1388
دختر کتیبه های شرقی...

دختر کتیبه های شرقی... سلامم را از کنار یاس ها و گلبرگ های شقایق برایت می فرستم... امشب آمده ام تا برایت اعتراف کنم... دلم می خواهد سر بگذارم به بیابان... به دشت... به خرابه ای برای نیایش با حق... بروم تا بی کرانی دور... آنجا که هیچ انسانی پا ننهاده و مجنون وار به لیلی ام بیندیشم

به کوچه بن بست دلتنگی رسیده ام... کوچه پوچی... کوچه تنهایی ...کوچه ای که آدمان، غربت را استشمام می کنند و کودکانشان را  ترس دلتنگی سپید موی کرده است... در آن حال دست نیایش به سوی او بلند می کنم و رکوع و سجودی برای پاسداشت حضرت حق.... بن بست دلتنگی برایم آشناست و حیران مردمی که برایشان برزخی از غم تشکیل شده و به بلندای وجود داد می زنند برای رهایی... ولی چرا... بن بست، بن بست است و باز نمی شود... ما آدم ها غافلیم که بال داریم و می توانیم پرواز کنیم. هیچ کداممان از بال هایمان استفاده نمی کنیم... برای همین نا امیدیم... برای همین تنهاییم... تا وقتی که داد می زنیم و کمک می خواهیم بن بست از جایش جم نمی خورد... ما باید به بال هایمان ایمان بیاوریم و بپریم و خلاص شویم... برویم به سمت آسمان ها

دختر کتیبه های شرقی... شادیت و صدای خنده ات به آفتاب تابان جنوبمان رسید و آفتابگردان های دشت ما هاج و واج مانده اند به کدام طرف بتابد و از روی زیبایت خجل شدند... و شقایق با دیدن لبانت پژمرد و من... ولی من که مال تو نبودم... پس خنده ات برای چه بود؟ تو که قصد رفتن داشتی چرا آغوشت را به من گشودی... در باریکه خیال من چه خوش می رقصیدی و  گلبرگ های پریده در باد را چه خوش می پراندی

دست هایت را به من بسپار تا قنوت بوسه را بجا آورم... حجاب برگیر تا در آینه ی جمال تو چنان آهی محبوس شوم... تا بدانم که تویی... تویی در فاصله ی بازوانم... مرا به چشم خودت امانت بده... در کفن سیاه گیسوانت بپیچ و در دشت میان دو ابرویت یا در باغ های مژگانت مرا به خاک فراموشی بسپار... من فانی ام ولی تو جاودان... مرا فراموش کن...

راستی شنیده ام آن حوالی شقایق ها اعتصاب عزا کرده اند... اما... نمی خواهد یادآوری ام کنی... خوب می دانم من مال این غربتم... از کوچه ام می گذری روزی و من به دل های پاکمان تو را به میهمانی خویش دعوت می کنم... دیری نخواهد پایید... من چهل ساله خواهم شد... بی ترس از جاده و هزاران راه نرفته... من کبوتران پرگرفته در آسمان را نظاره می کنم... راستی هنوز امید دارم قاصدکی که پراندی به من برسد...

راستی احوالت را از امپراتور سایه ها می پرسم...  می خواهم از یک من اشک صد من شمع و پروانه بگیرم.... من با گلواژه های گلگون حنجره ام به رقص در می آیم بدون آنکه نوایی عاشقانه از تو سر بزند... من دستانم را به رد پای رفته تو می سپارم... ولی تو هرگز به پشت سرت سرکی نمی کشی که شاید مرا...

آری من خود را به آینه جاودان می سپارم و به درون آیینه می روم حال دیگر اثری از من نیست و در دنیا فانی نیست شده ام... به امید آنکه شاید دختر کتیبه های شرقی برای دیدن خود مرا در آیینه ببیند. دخترک زود تر دلتنگ چهره خویش شو... من در آیینه انتظار رخسارت را می کشم... محبوس شده ام اینجا به امید دیدن تو... ولی من که می دانم نمی آیی... پس دختر کتیبه های شرقی... بدرود

یکشنبه یکم آذر 1388
کم کاری از کیست؟ ارشاد یا نشریات

هفته نامه هایی که ترتیب انتشارشان را از دست داده اند... نشریاتی که کم کم رو به زوال می روند و مجوز هایی که بی رویه صادر می شوند بدون هیچ نظارتی بر ظرفیت های استان. همه این ها زمینه ای می شود برای تضعیف مطبوعات ، چیزی که روز به روز بیشتر آنرا حس می کنیم و هر روز بیشتر از دیروز با آن دست و پنجه نرم می کنیم.

از سی و چند هفته نامه استان خوزستان شاید کمتر از پنج هفته نامه به صورت مرتب چاپ می شود و بقیه آنها رو به فصلنامه آورده اند، شاید هم گاه نامه!. سوالی که در ذهن ها بوجود می آید این ست که ارشاد اسلامی- که متولی رسیدگی به امور نشریات است- چرا هیچ گونه نظارتی بر نشریات ندارد؟ و دلیل باطل نشدن مجوز نشریات بی کیفیت چیست؟ چرا هیچ گونه اخطاری از ارشاد برای برخورد با عملکرد ضعیف هفته نامه ها نمی شود؟

با توجه به ماده 16 قانون مطبوعات مبنی بر اینکه " صاحب امتیاز موظف است ظرف مدت شش ماه پس از صدور پروانه ، نشریه مربوط را منتشر کند. در غیر اینصورت با یک بار اخطار کتبی و دادن فرصت پانزده روز دیگر و در صورت عدم عذر موجه اعتبار پروانه از بین می رود، عدم انتشار منظم نشریه در یک سال نیز اگر بدون عذر موجه باشد موجب لغو پروانه خواهد بود" چندین نشریه استان باید از گردونه انتشار خارج شوند؟ ارشاد در این زمینه خیلی کم کاری می کند. آیا سزاوار نیست با لغو پروانه چنین نشریاتی – که هیچ تاثیری در فرهنگ سازی استان نداشته و یا حرفی برای گفتن ندارند -  فرصت را در اختیار متقاضیان دیگر  قرار داد تا وارد گود شده و خود را بیازمایند؟

از روی دیگر هستند نشریاتی که دست به دست می چرخند و مدیر مسئولانی که نه تنها از آنها در تحریریه ها خبری نیست بلکه نشریه شان را به مزایده می گذارند، نشریه را کرایه می دهند تا منبع درآمدی برایشان شود! آیا متولیان ارشاد، کسانی که در راس امور نشریات هستند، این مسائل را می بینند و دم بر نمی زنند یا تجاهل العارف می کنند؟

آیا برای متولیان، نشریه ای که رویکرد حرفه ای دارد با نشریه ای که دو سه ماه است به بهانه نداشتن آگهی منتشر نشده– که گویا داشتن آگهی آن هم به میزان کافی و چرب و چیل تنها دلیل انتشار می باشد -  یکی است؟

آیا می دانید تیراژ هفته نامه ها به کدام ناکجاها و ارقام زیر 3 رقمی دارد سقوط می کند ؟ و آن هم فقط برای اعلام وصول و برخورداری از یارانه های تخصیصی؟ می دانید که نشریاتی هستند که در 7 ماه نخست سال 3 یا 4 شماره منتشر کرده اند؟ چرا با توقف انتشار این نشریات بر اساس اصل 16،  زمینه را برای صدور پروانه نشریات افراد لایقی که سال هاست در انتظار مجوزند فراهم نمی کنید؟ ظلم می کنید به حال فرهنگ استان... به حال مردم استان...

خنده آور این است که به  نشریاتی که هنوز ترتیب منظم انتشار هفتگی ندارند، می خواهید مجوز روزنامه دهید! آقایان، بیایید کمی واقع بینانه تر نگاه کنید مگر می شود اینگونه عمل کرد؟ همه چیز این نیست که بگوییم مجوز اینقدر نشریه صادر شد، پس سازمان دهی شان چه؟ چگونه فعالیت کنند؟ از سه سال پیش که 19 نشریه مجوز گرفتند کدام شان حرفی برای گفتن داشت و چند نشریه موفق شد تا مخاطبی بیابد و ترتیب انتشار خود را حفظ نماید؟

آیا می دانید اگر طبق ماده 16 قانون مطبوعات بخواهیم عمل کنیم چند نشریه از گردونه انتشار خارج می شوند؟ نه، باید بگویم چند نشریه باقی می مانند!

راستی چگونه می شود اشخاصی شش ماهه مجوز انتشار نشریه می گیرند و عده ای چهار سال در انتظار می مانند؟ البته این حقیر منکر این نیستم که انتشار هر چه بیشتر و پر حجم تر مطبوعات، باعث رشد و پویایی جامعه می شود، ولی نه با سپردن مطبوعات به افراد فاقد اهلیت ! نه بدون نظارت بر عملکرد مدیرمسئولان و سردبیران.

از اداره کل فرهنگ و ارشاد می خواهیم با درایت بیشتری به قضیه نگاه کند بحث، بحث فرهنگ استان است. قضیه بی اهمیتی نیست که بخواهیم ساده از کنارش بگذریم.

مشکل دیگر اینجاست که در توزیع آگهی ها – که منبع درآمد نشریات بشمار می آید- اینان هم صاحب حق بوده، و فی الواقع در حق آنهایی که ترتیب انتشارشان منظم است اجحاف می شود. حال بماند که چگونه از طریق لابی گری های خود صاحب چگونه آگهی هایی می شوند و باز حق نشریات منظم و پر تلاش ضایع می شود.

بگذریم، داستان تضعیف مطبوعات از اینجا شروع می شود که طرح م/ الف از طرف ارشاد خوزستان به اجرا گذاشته می شود – طرحی که اگر درست اجرا می شد نه به تضعیف ، بلکه به قوی و قوی تر شدن نشریات کمک فراوان می کرد - که با توجه به اینکه با مخالفت هایی از طرف بعضی اصحاب مطبوعات رو به رو شد، این طرح به اجرا درآمد. علیرغم اینکه در بسیاری از استان های کشور این طرح اجرا نشد و بسیاری از ادارات، خود این تعرفه را قبول نداشته و مثل تعرفه های سابق مبالغ آگهی را پرداخت می کردند و تا حالا هم اداراتی در سایر نقاط کشور هستند که زیر بار چنین تعرفه ای نرفته اند. از طرف دیگر شرکت های نفتی و چندین شرکت دیگر آگهی دادن به هفته نامه ها را ممنوع اعلام کرده و فقط به روزنامه های کثیر الانتشار آگهی می دادند و درآمد هفته نامه های استان به چهار یا پنج سازمان انگشت شمار محدود شد که باعث شد روز به روز روزنامه ها پروارتر شده و هفته نامه ها ضعیف؛ تا جایی که هفته نامه ها رو به ورشکستگی کامل روند و روزنامه ها به اوج رسیدند.

البته اهدافی پشت این قضیه بود که تقسیم بندی این آگهی ها به دست ارشاد باشد و انتظار می رفت که با اجرای این طرح، اداراتی که نشریه ای را به هر دلیل از آگهی دادن منع می کنند، دست شان بسته شود و نتوانند این کار را انجام دهند. از طرف دیگر افرادی که با ادارات در تماس بودند و برای رد و بدل کردن آگهی پورسانت می گرفتند از کار خود ساقط شوند اما زهی خیال باطل،  نه تنها این کار انجام نشد، بلکه شدت هم گرفت. که نشات گرفته از این بود که ارشاد این طرح را تمام و کمال به اجرا در نیاورد.

البته ناگفته نماند که یکی از معضلات اصلی که مطبوعات را گرفتار خود کرده ، اجاره ای شدن نشریات است که از عمده دلیل آن طولانی بودن زمان صدور مجوز است.

وجود برخي نواقص در قانون مطبوعات منجر به صدور مجوز انتشار نشريه براي برخي متقاضيان فاقد صلاحيت‌هاي لازم و يا بدون تجربه و سوابق كاري مطبوعاتي شده است به گونه‌اي كه صاحب نشريه را ناگزير به واگذاري نشريه به غير مي‌كند.

البته سودجويي برخي صاحبان نشريات، كه روند يك كار فرهنگي و مطبوعاتي سالم را به بيراهه كشانده وجود دارد که بر می گردد به بحث همان به مزایده گذاشتن نشریه و اجاره دادن آن به عده ای تازه کار که در هر صورت نشریه را با ضرر فراوان رو به رو می کند. وقتی که مدیر مسئولی مجوز می گیرد و توان اداره نشریه را در خود نمی بیند ناگزیر آنرا به شخصی اجاره می دهد تا هم نشریه را منتشر کند و هم منبع درآمدی برایشان شود حال بماند که عده ای از نمایندگان مجلس برای دوره ای خاص تقاضای مجوز نشریه می دهند که بیشتر به فکر بعد سیاسی آن هستند . نشریه را ، تریبون نداشته خود می خواهند و دوره نماینده بودنشان که تمام شد، فراموش می کنند که نشریه ای داشته اند و به انتشار آن بی توجه می شوند.

از طرف دیگر روزنامه ها رو به روزمرگی دارند و انتقادی که به آنان وارد است، اینست که با توجه به حجم آگهی که دارند، مطالبشان جذابیت کمتری داشته و رو به اینترنتی شدن آوردند.

با توجه به آفت‌هايي كه ذكر شد بدون شك، برخورد مطبوعات با پديده های غيرفرهنگي بسيار تأثيرگذار است که این مهم و شکننده را با هزاران مشکل رو به رو می کند که انتظار می رود افراد مطبوعاتی، خود بيش از سايران خواستار توجه جدي و بيش‌تر مسئولان نسبت به عملکرد ارشاد شده تا نهایتا خود مطبوعات از این پروسه به سوی کامیابی برسند.

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
خیانت

تصویری تلخ در قاب قهوه ای پاییز... وقتی می شماری قدم های رفته شخصی که تا دیروز برایت هزاران آرزو بود و امروز برایت غریبی می کند.

کس دیگریست دنیایش،  و تو در زندگیش اضافه ای. تمام روزش را می گذراند و بی تفاوت به تو، خنده اش را با دیگری قسمت می کند. می رود به سرایش و گرمی عشق را با تمامی وجود فریاد می زند تا من هزاران بار از وجودم متنفر شوم. من آرام پا روی برگ های پاییز گذاشته و تنها شمارگان روزهای زندگی را ورق می زنم. تنهای تنها می روم به سمت افق... بدون برنامه ای برای رسیدن به مقصد و تصویر کریه خیانت را به چشمان خود می سپارم.

عطش وجودم را فرا گرفته و بغض گلویم را ناجوانمردانه می فشرد. او به بلندای وجود می خندد و آغوشش را با غریبه آشنا می کند و من تنهایی خود را بیشتر حس می کنم.

سخت است وقتی کنارت می خندد و تو بدانی خنده اش مال تو نیست و دوست داشتنش مجازیست و برایت نمی ماند و دلبستگیش به پوچی هزاران راه بی انتهاست.

دروغ...! این واژه لعنتی برای اثبات هزاران راه نرفته و هزاران کار نکرده است. پا فشاری برای دوستی دیگر ارزشی ندارد حال که پرده های طهارت شخص کنار رفته. می روم تا خاتمه دهم این دوستی ننگین هزار رنگ را. ارزش از چشم ها افتاده... بدرود دوست هزار رنگ...

پ.ن: تنهای تنها، شب را به صبح رساندم. از تنهایی هراس دارم. اما به این نتیجه رسیده ام. یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد/ طلب عشق... دیگر آرامشی در شبان بی ستاره نیست ولی با این حال باز هم بدرود دوست هزار رنگ...

سه شنبه پنجم آبان 1388
مشاهیر ایرانی همچنان در غربت بی هویتی

وقتی روزنامه " الاتحاد" چاپ امارات مدعی شود، فردوسی – حماسه نویس ایرانی- شاهنامه را با الهام از پنج نفر از حماسه سرایان پیشین خود نوشته، و یا امارات متحده از ابوعلی سینا به عنوان یک دانشمند عربی یاد کند و بر تمام اختراعات جدید خود نام بوعلی سینا را برافرازد، وقتی که ترک ها با استناد به اینکه مولوی در قونیه دفن شده مولانا را ترک می نامند و هزاران تورسیت جذب می کنند و در تاجیکستان بر اسکناس های خود عکس ابوعلی سینا را چاپ کنند و عجیب تر آنکه عربستان سعودی با ساخت انیمیشن هایی زندگی ابوریحان بیرونی، زکریای رازی و ده ها نفر از مشاهیر مان را به نام دانشمندان عربی بسازد طبیعیست که روزی پرچم خلیج العربی بر می افشاند و تمام هویت ایرانی را از آن خود می کند.

مولوی و زبانی به پهنای تمام این مرز و بوم:

بی گمان مولوی در ذهن ها با " بشنو از نی چون حکایت می کتد" و جدایی از شکایت های فراق به زبان شیرین پارسی در ذهن همه به یادگار مانده است . "نی" ساز کاملا سنتی ایرانی با سوز و سازی که همراه با دم عاشقانه نوازنده بیرون می آید همگی گواهی برای اثبات پارسی بودن مولاناست. و حال ترکیه ادعای مالکیت مولانا را می کند

طبیعیست وقتی خرده فرهنگ های کشور های اطراف با اعتقاد های ناسیونالیستی خود وقتی که خود آه در بساط نداند تلاش برای ایجاد مولفه هویت بخشی به کشور خود می کنند. از مشاهیر ما استفاده می کنند. اما چرا متولیان ما باید سکوت اختیار کنند تا فردا به خوزستانمان چشم بدوزند و شاید فردایی دیگر نام "الایران" را برایمان رقم زنند. و حتی ما به اعتراضی بسنده نکنیم.

 و نتیجه این است که می بینیم: مثنوی را باید به تصحیح "نیکلسون" خواند "ادوارد برون" تاریخ مشروطه ایرانی می نویسد " هانری کربن" فلسفه اسلامی تشریح می کند و مصحح فردوسی می شود "ژول مول" آری واقعیت تلخیست که ما بیش از صد سال است که متاثر از فرهنگ و ترجمه های غربی شده ایم. به طوری که کم کم هویت ایرانی را داریم فراموش می کنیم . البته ظهور انقلاب اسلامی آغاز جدید بازنگری در این جریانات فکری بود ولی از نظر علوم انسانی قدم شایسته ای نتوانسته ایم برداریم  که گزاره های بومی، محلی و ارزشی را شامل باشد که خود مسئله مهمیست و در آینده ما را با مشکلات عدیده ای رو به رو می کند.  این زمینه ای می شود که در سال 86 وقتی که حداد عادل به ترکیه سفر می کند کتاب اشعار مولانا را از انجا هدیه بگیرد. واسفا به حال فرهنگمان...

وعده های توخالی برای رسیدگی به مشاهیر:

هویت ایرانی در چنبره کشور های همسایه به سخره گرفته شده و برایمان نقشه ها در سر پرورانده اند که ما در مخیله ذهن خود نمی گنجانیم. و حتی اعتراضی خشک و خالی هم نداریم و تنها به وعده های تو خال مسئولان دل خوش می کنیم تا شاید فکری برای درماندگی فرهنگ این مرز و بوم کنند.

بگذریم راستی نیما در کدام گور آرمیده و شاملو در کدامین جای سر به خاک مرگ فرو برده و سهراب کجاست؟ هنوز به دنبال کفش هایش می گردد؟... چه کسی بود که بگوید چمدانش را بست... دهخدا کجاست؟ چه کسی می شوید مزارش را هر پنجشنبه... فانوس را کدام پیرمرد برای روشنی دلش شبانگاه بالای سرش می برد؟... آری... درد عشقی کشیده ام که مگو... رنج هجری کشیده م که مگو... راستی وعده های سرگرفته برای طرح باغ مشاهیر به کجا ها کشیده شد؟ طرح نصب مجسمه مشاهیر بر مزارشان چه شد؟ دریغا! سال ها می گذرند از پس  هم و ما ...

کجاست تختی؟... کسی که فقط سالروزش را گرامی می دارند؟ و بعد از هر سوگیاد نامش تا سال دیگر محو در روزمرگی زندگی می شود. مزاری که با چند ستون فلزی مانده در برهوت نا آشنایی این مرز و بوم... به که گوییم درد دل را... این است وضعیت مزار تختی...

نسل امروز و غریبی با فرهنگ ایرانی:

بگذریم... متاسفانه عدم شناخت نسل امروز از تاریخ با شکوه ایران باعث شده تا رو به اسطوره های غرب آورده و جوانان غرور خود را با نام هیتلر و چگوارا تقسیم کنند و برای اینکه عکس هایشان روی پیرهنشان است سر خود را بالا بگیرند! در صورتی که هنوز کسی آرش کمانگیر را نمی شناسد. هنوز محمد خوارزم شاه برایمان نا آشناست. کسی که فرزند و زن خود را برای دفاع از ایران به رود سند سپرد. کسی که چنگیز مغول وقتی او را دید به یاران گفت" اگر فرزند باید باید این سان" به راستی که سرزمینی که اسطوره های خود را فراموش کند و دل به اسطوره های دیگر کشوران بنهد کم کم فرزندانش بی پناه و آسیب پذیر شده و هویت ملی خود را از یاد خواهند برد.

ساخت فیلم از مشاهیر ایرانی همچنان در کما:

و حال مسئولین ایرانی به جای ساخت فیلم هایی از مشاهیرمان و توسعه فرهنگ این مزر و بوم رو به  ترویج فیلم های غربی پرداخته و نتیجه بدست آمده علاقه بیش از حد ایرانی به جومونگ و سوسانو ست تا جایی که شمشیر جومونگ بیشترین اسباب بازی خریداری شده این روز ها می شود و روی جلد دفاتر مدارس عکس جومونگ را نظاره گریم و کودکان با هزاران شوق این دفاتر را خریداری می کنند. البته موضوع تنها بعد ملی نیست، بلکه با چنین عملکردی جنبه مذهبی هویت اسلامی را کم کم به باد فراموشی خواهیم سپرد و به جای ترویج فرهنگ بومی خود با دستان خود کمک به گسترش فرهنگ غربی در کشور می کنیم.

اما آیا  برای کمرنگ کردن فرهنگ غرب،  باید به سوی فرهنگ محلی و سنتی روی آورد و یا با بازتولید ارزش های از دست رفته و "فرهنگ سازی مدرنیته " که خود معنایی از "مهندسی فرهنگیست" ما را در چشم جهانیان خوب جلوه دهیم و اینکه این پروسه سرانجام به کجا کشیده می شود؟ به تحقیر کردن ایرانی در جهانیان و یا ابهت بخشیدن به ارزش های از دست رفته؟ البته فرهنگ سازی مدرنیته راهگشا تنها راه برگشت به تحقق هویت ملی است.

معماری ایرانی و تاریخ چند صد ساله:

در اینکه معماری اسلامی با رنگ های سبز و آبی و تذهیب های ماهرانه مدیون معماری ایرانیست شکی نیست. تاثیر پذیری بسیاری از بنا های عظیم جهان اسلام همچون مسجد الحرام از هنر های معماری شیعی نشان دهنده عمق بالای تاثیرگذاری معماری ایرانی است و ما بزرگترین افتخاری که داریم در این زمینه ساخت مسجد شیخ لطف الله در اصفهان بوده که به واقع با اسلوب و طراحی معماری ایرانی به ثمر نشسته است. این در حالی است که در دوبی محلی به نام "ابن بطوطه" – به پاسداشت سفرهای باستانی که رفته – ساخته اند که در هر بخش از این مرکز تجاری نمونه ای از فرهنگ آن کشور است و در یک قسمت از ایت مرکز تجاری معماری ایرانی را به نمایش گذاشته و با نام معماری ایرانی توریست جذب می کند.

عزت ایرانی با نام جعلی خلیج عربی:

موسسه "نشنال جئوگرافی" آمریکا در نقشه هایش تعمدا نام خلیج فارس را خلیج عربی درج کرده که الحق موج اعتراضات ایرانی ها در جای جای کره خاکی و امضای طومار های بلند بالا منجر به تغییر نام خلیج عربی به خلیج فارس بود. ناگفته نماند این موج اعتراضات مردمی بود نه از سوی دولت، یعنی تمام اعتراضات با جنبش مردم دیده می شد. و دولت هیچ نقشی در این اعتراضات از خود به جای نگذاشت.

چندی پیش کتیبه ای مربوط به دوره هجامنشی در خارک کشف شد که بر مالکیت ایران بر خلیج همیشه پارس دلالت داشت. براستی که ایرانی حقیقت را قربانی مصلحت نمی کند تا ابد زیر بار خلیج عربی نمی رود خلیج فارس نماد عزت ایران است. اما آقایان!... تاملی باید...!

 

دوشنبه بیستم مهر 1388
صداي مانای ایل به آسمان ها پر کشید

وقتی که ساز، نوای عاشقانه محلی سر دهد و نی، حس انسان را به سمت و سوی سوز ببرد تا صدای آبهمن دل را بلرزاند و ذهن را ببرد به طرف «آساره» به سمت «کوگ تاراز» و  به سمت «کوه آسماری» تا ایل با یگانه صدایش به یاد دشت زیبا افتاده و به این باور قلبی برسند که "هیشکی نیتره چی علائدین بخونه" (هیچ کس نمی تواند همانند علاءالدین بخواند).

و حال سه سال است از حنجره سلطان بی بدیل آواز بختیاری دیگر دم بیرون نمی آید و آرام خفته است در سرای ابدیت اما آنچه به یادگار مانده است صدای فراموش ناشدنی او و بر افتو و کوگ تاراز در این گنبد دوار به یادگار باقی ست. هر چند جسم او از این کره خاکی برون رفته است اما صدایش تا همیشه روزگار زنده است. آه! کاش می شد بیایی... "مو تیام تش ایزنه سی دیدن تو" و "چه خووِه اُوِيدِنِت اگر بيايي !!!

ایل سه سال است بی سردار مانده و ستاره ما نیست که شبمان را با "تشی" گرم و روشن کند و آرام بخش شبهای بی ستاره مان شود و او را به جای "آساره" او را در آسمان موسیقی ببینیم. او که خود از تنهایی به بدی یاد می کرد جمع ما را تنها گذاشت. و چشم سه سال است از حسرت دیدار او به سوگ نشسته تا بلوط های پریشان با صدای او دوباره سر زنده شوند.

از ویژگی های او طبیعت گرایی در آثارش است که به وضوح دیده می شود ارادتش به «آساره و که» (ستاره و کوه) را فهميد.

آبهمن، موسیقی را درک کرده بود و صدایش را طوری به مخاطب ارائه می داد که نه خشونت آواز وحشی داشته باشد ونه آن ،چنان رنگ و لعاب شهری به خود بگیرد که دیگر نتوان آن را موسیقی قومی و محلی نامید.

علائدین بجز نغمه سرایی و خواندن، قدرت آهنگ سازی هم داشت و خیلی از ترانه هایش از ذهن خلاق خود اوست. راستی هیچ موسیقی زیباتر از صدای حنجره نیست وقتی که عاشق است و دلسوز نیست .وقتی که درد دارد و دلنشین نیست. وقتی که غمگین است که حنجره علائدین همگی اینان را با هم دارد و صدای حنجره اش به تمامي این خصوصیت ها آشناست؛ و البته صدای خوب نشات گرفته از ذات خوب است كه اين چنين ارتعاشاتي از تارهاي صوتي اش ما را به واكنش وا مي دارد.

حال که ما در حسرت دوباره دیدن او دل و جان خود را به صدای کرنای آثارش  باخته ايم و دلنوازی حنجره اش را با حسرتی که گوش جان می سپاریم و گه گداری سری تکان می دهیم تا شاید اگر دل پر، از این زمانه بود قطره اشکی سرازیر شود و زیبایی از دل برخواسته صدای آبهمن را چند برابر کند.  سردار نی و آواز، وقتی که شب و روزش مرا به یاد  اور (ابر)، بارون (باران)، تش (آتش)، کَه (کوه) و ... می اندازد و من هر بار با رفتن به دشت به یاد او افتاده و نا خوداگاه هوای صدای او مرا وادار به گوش دادن می کند. یقین در دل زاگرس همیشه صدایش ماندگار می شود و عاشقان وقتی گذر می کنند از کوهپایه های زاگرس و علفزار های لالی صدای او را می شنوند.  آه بهمن دوباره امروز شنیدم: صدای مانای ایل به آسمان ها پر کشید.

یکشنبه دوازدهم مهر 1388
کوتاه سخنی با شهردار اهواز

یکم: آورده اند که شیر مردی از راهی می گذشت که دید اژدهایی خرسی را می بلعد. آن دلیر مرد هم که فریاد خرس مظلوم را بشنید بدان سو شتافت تا مهری افکند و دردمند و درمانده ای را نجات دهد.

با دلاوری تمام پا پیش نهاد و خرس را از دهان اژدها نجات داد. وقتی خرس جوانمردی را از وی دید، با او انس گرفت و در پی او روانه شد. مرد خسته شد و خوابید خرس کشیک می داد و مواظب او بود. تا اینکه مردی دانا و خیر خواه این وضع را دید پیش رفت و آن مرد را بیدار کرد و گفت: ای برادر تو را با این خرس چه کار؟

مرد داستان خرس و اژدها را بازگو کرد مرد دانا گفت: بر خرس منه دل که کار ابلهانست.

مرد که غفلت چشم دلش را بسته بود و در واقع شجاعت داشت ولی حکمت نداشت بدان حکیم گفت: وا... حسودیت می شود وگرنه خرس کجا به این مهربانی!

حکیم گفت: فرض کن من به تو حسادت می کنم ولی حسادت دانا به ز دوستی نادان است. تو دست از این خرس بردار تا من یار تو باشم. من دلم بحال تو می سوزد. در دلم نور حق تابیده و به من فهمانده که تو را از دوستی با خرس بازدارم.

شیر مرد بد گمان با خود گفت: حکیم یا قصد دارد مالم را تصاحب کند، یا قصد ریختن خونم را دارد و یا با دوستان شرط بسته که مرا از خرس برهاند. و به حکیم گفت: برو دنبال کارت.

در نهایت حکیم نا امید بر می گردد و مرد شجاع دوباره به خواب رفته. خرس هم مگس های بالای سر او را می پراند.

هر چه خرس مگس می پراند بر مرد خفته می نشینند و سودی نداشت و سنگی بزرگ بر می دارد و روی مرد می اندازد به قصد کشتن مگس ها ولی افسوس که خود شیر مرد را ناکار کرد.

که این است سزای همنشینی با خرس و دوستی با خاله خرسه که حضرت مولانا چه زیبا آنرا به تصویر می کشد

دوم: حکایتی که در بالا شرح آن رفت بی مثابه به حکایت شهرداری کلانشهر اهواز نیست چرا که این روز ها دوستانی  شبیه به همان خاله خرسه که از روی نادانی هم به شهر و هم به شهردار لطمه می زنند و شهردار هم از دریچه بدبینی می نگرد و گفته حکیمان را حسادت طلقی می کند. و آن را چنان با طعامی به خوردش می دهند که گویی انتقادهای دوا گونه ما چون سمی مهلک اند که هر هکسی را از پای در خواهد آورد. البته باید گفت آنها که این روزها به دور شهردار حلقه زده اند و آمار و ارقام دروغ را منعکس می کنند همان هایی هستند که حتی خیابان های اهواز را نمی شناسند چه برسد به مشکلات این کلانشهرکه باید گفت مایه ننگیست بر کل سازمان و ماحصلش برداشتن سنگ و انداختن به منافع شهروندیست.

آقای شهردار لمپن های روشنفکر نما را از خود دور کنید چرا که مجیزه گویی و مجیزه نویسی تمام هنرشان است.

اینان همان هایی هستند که تا زمانی که شیرینی شهردار نجفی در کامشان بود از وی تعریف و تمجید می کردند ولی زمانی که کنار گذاشته شد شیرینیش چنان در دهانشان تلخ شد که او را یکی از دشمنان قسم خورده خود جلوه دادند.

سوم: انتصاب هایی که بیشتر شبیه شوخی هاییست که محفل دوستان را خندان کنند دامن کلانشهر را گرفته و عدم شایسته سالاری در این انتصاب ها فریاد می زند. تا جایی که اشخاصی بدون یک روز سابقه مدیریتی یک شبه مدیر قسمت هایی مهم از کلانشهر اهواز می شوند. و بی آنکه دلی برای شهر اهواز بسوزدو فریاد بزند دست از این انتصاب هایی که نه تنها نتیجه مثبتی در بر ندارد بلکه باعث عقب گرد شهر نیز خواهد شد. از طرفی چهره های آشنایی که در سازمان آب و برق بودند حال در جای جای شهرداری می توان رد پای آنان را بوضوح به نظاره نشست.

چهارم: ماحصل کار چنین شده است: حدود یازده ماه از انتصاب شمسایی می گذرد و هنوز آشفته چهره اهواز از دگرگونی بیرون نیامده است. و عقب گرد هایی را هم در کارنامه خود ثبت کرده است که مشخص نیست تا چه زمان این گونه خواهد بود.

البته آنانی که فریاد سردار سازندگی سر دادند و توانایی های تو خالی را به رخ کشیدند. خود خوب می دانند که این بار سردار، سرباز از آب درآمد و تمام امید ها را نا امید کرد. و دیگر دلشان را صابون نخواهد زدکه اهواز با این شهردار راه توسعه و پیشرفت را را در پیش خواهد گرفت هر چند که نتیجه کار پس رفت پسرفات کلانشهر اهواز و تبدیل آن به کلان روستایی که بلوار دارد، میدان دارد، چراغ قرمز دارد و ...

و حضرت مولانا چه خوب گفته اند انگار از اهواز امروز ما خبر داشته است که چنین سخنان حکیم را برای دوستی خاله خرس ها آورده است آنجا که می گوید

حکیم گفت: فرض کن من به تو حسادت می کنم ولی حسادت دانا به ز دوستی نادان است. تو دست از این خرس بردار تا من یار تو باشم. من دلم بحال تو می سوزد. در دلم نور حق تابیده و به من فهمانده که تو را از دوستی با خرس بازدارم.

پس امید است این بار صحبت حکیم را با جهالت پاسخ ندهند. و به تحلیل های عبث دل خوش نکنند.

چاپ شده در هفته نامه ندا شماره ۱۷۳

لینک  مطلب در پایگاه خبری شوشان

http://shooshan.ir/default2.asp?id=-246582304&template=88

جمعه بیستم شهریور 1388
شب نوشت/ امشب شب قدر است اگر قدر بداریم...

تا بخوانیم جوشن کبیر و با صدای بلند فریاد زنیم "الهم انی اسئلک باسمک"...

تا چشم های گره خورده در انتظار علی را به موهبت نگاهی بچرخانیم و بعد... برای خویش علی را دعا کنیم و لعن بفرستیم بر پسر ملجم...

فردا علی عرش را تکان می دهد و حسن و حسین را داغدار... و شیعیان تشنه عدل او را وداع... وداع تا قیامت کبری...

فردا نماد حق زمینیان را تنها خواهد گذاشت و خود به سوی حق خواهد شتافت...

فردا زمین جسم علی را می بلعد تا یتیمان گرسنه بفهمند که دلخوشی سالیانشان برای آوردن اندک غذایی بر سر سفره شان علی بوده و آنان غافل از این ماجرا

زمزه کنیم با خود نام علی را و "انا انزلناه و فی لیلته القدر" را بر روی زبان ها جاری کنیم که امشب "لیلته القدر" است.

امشب تمام ملائک به آغوش زمین بوسه می زنند تا سرنوشت یک سال دیگر انسان را رقم زنند.

آری امشب شب قدر است اگر قدر بداریم...

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
شب نوشت5/ بچگی های شاعرانه

حافظی که توی تاقچه خاک می خورد را برداشتم تا تفالی برای آرامش خاطر بگیرم... کاغذ کاهی رنگ و رو رفته ای که  لا به لای صفحات خود را زیادی می دید به زمین افتاد کاغذی که هم خود و هم دست خط روی آن برایم آشنا بود... با خواندن اولین جمله به یاد بچگی شیرین خود افتادم و زمانی که "امید دایی ام" آن شعر را روی کاغذ نوشته تا برای خوانش من دلیل محکمی باشد و در متون الانم با افتخار به نام او بگویم یکی از دلایل امروز نوشتنم او بود...

شعری که مرا یاد بچگی معصومانه خود و شخصیتی که از " ری را" ساخته بودم می انداخت و سالیان را به بهانه وجود این شخص روی زبان زمزمه می کردم و گاه به بلندای همه گلو آنرا داد می زدم و حال حتی از یاد برده بودم...

چه می شود کرد بچگی و دید آن به شعر " سید علی صالحی" و تجسمی که از یک رویا در ذهن رقم خورد و برای ثبت لحظات گذشته خنده ای بر لب نشست...

روی وب گذاشتم تا یاد آن روز ها را با هر بار باز کردن وبلاگ به خاطر بیاورم و یاد آن روزها دهانم را شیرین کند...

حال همه ما خوب است اما تو باور مکن

سلام

حال همه ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این  همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه  زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان .

 تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟

 راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬

هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬

باد٬ بوی نامه های کسان من می دهد ...

 یادت می آید رفته بودی خبر  از آرامش آسمان بیاوری؟

 نه ریراجان !

نامه ام باید کوتاه باشد٬

ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

از نو برایت می نویسم :

حال همه ما خوب است اما

تو باور مکن!

جمعه سیزدهم شهریور 1388
شب نوشت4/ وادی عشق و چرا های فراموش شده ذهن

جرقه ای در ذهن باعث شد تا مجبور شوم به چرا های ذهنم پاسخ دهم. چرا هایی که جامه کهنگی را سالیان است بر پیکرشان نهاده و در گوشه ذهن نهفته بودم و این جرقه مرا دوباره به فکر فرو برد فکری که ترس از آن نمی گذاشت نتیجه گیری درستی از آن داشته باشم...

حرف از وادی مقدس عشق بود... وادی که روزگار لا مذهب همیشه با او در جنگ است تا پا بنهد بر روی احساس ها... با شلوار تو خانه ای سبز رنگ و پیرهنی به رنگ تمامی خستگی های ذهن به بهانه خرید سیگار از دفتر بیرون رفته و راهی شدم به نا کجا آبادی که ذهن را می برد به دنبال خود... سیاهی شب را با نور چراغ ماشین هایی که از روبرو می آمدند و به سرعت رد می شدند ادغام کرده و با خود گفتم: عشق خیابانی مانند این ماشین هاست که به سرعت از کنارت می گذرند و تو فقط آهی می کشی که چرا اینقدر بی تفاوتند....

خود را مقابل علی ابن مهزیار اهوازی دیدم و از ته قلب آهی به بلندای تمام فکر های نکرده ام کشیدم... و راهی شدم به قلب مهزیار تا او را با خود یکی ببینم .

دوباره به فکر فرو رفتم تا جوابی برای این مهم بی جواب ذهن بیابم... شاید برای مقابله با روزگار باید نگذاشت عاشق شد چون گفته بودم عشق یعنی آمدن و رفتن و به مراد نرسیدن و حال برای رسیدن، نباید عاشق شد... و اوجش جاییست که صادقانه به عشق اقرار کنی تا معشوع خود را برهاند از تو... آری، این روزها کسی برنده است که به عشق اقرار نکند... چرا که غرور حرف اول را می زند... ولی این خود، نرسیدن است و در ضمن جامه غرور که بر تن همه مردم نیست... این نمی تواند باشد... نمی دانم مبهمست برایم... چگونه پازل های بهم ریخته را باید کنار هم چید...

اینگونه شروع می کنم... یکم: نمی خواهم از یک سوراخ دو بار مار دو سر افعی، مرا نیش بزند... دوم: عشق مقوله ایست پر از خطر... ورود به این وادی بدون اجازه ممنوع است... سوم: من باید به ثباتی برسم تا گذشته تلخ را به باد فراموشی بسپارم... چهارم: عشق قبل از ازدواج بخاطر اینکه سختی نچشیده، طاقت را از انسان صلب می کند و مشکلات اقتصادی عشق را کمرنگ می کند اینجاست که معشوق سختی ندیده در راه عشق کم آورده و کنار می رود... ولی بعد از ازدواج و گذشتن از هفت خان رستم و کنار خود دیدن شریکی که حتی در سختی شانه خالی نمی کند عشقی بی پایان را می آفریند که تا آخر عمر پا برجاست و کسی نمی تواند انگ هوس را به او بچسباند و در آخر نتیجه گیری: عشق بعد از ازدواج را حتی روزگار هم نمی تواند از بین ببرد، مگر با مرگ یکی از آن دو، پس شاید اینگونه توانست با روزگار جنگید...

به خود می خندم و "یاد -رود راوی- اثری از ابوتراب خسروی" می افتم که به قول او "باید کلمه، بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می کند و بر صفحات کاغذ می نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند"

خود را مقابل دفتر دیده و در دست سیگاری که به فیلتر رسیده بود... سیگار را انداختم و دست را روی زنگ گذاشته و از دنیای درون بیرون آمدم...

 

دوشنبه نهم شهریور 1388
شب نوشت 3 / قصه تلخ حقیقت

وقتی که قصه حقیقت به تلخی یک فنجان نسکافه می شود تا هیچ کس قهوه ای چشمان یار را باور نکند...

هیچ کس نگذارد تا صندلی روبرویم را با چهره همان چشم قهوه ای پر کنم تا آرامش تیک تاک ساعت های از کار افتاده ام شود... این صندلی خیلی وقت است که خالیست. خیلی وقت است سوت و کور است و خیلی وقت است چشم فقط به صندلی می نگرد...

باز می گیرد دلم و هوای گرمی نسکافه می کشاند مرا به سمت قهوه خانه "امان آقا" توی سه راه بندر کتاب همسایه های "احمد محمود"، تا نفتکشان با برچسب"صنعت نفت باید ملی شود" رد شوند و خالد برایم یک فنجان قهوه بیارد و من بگویم که معشوقه ات در خانه منتظر مانده است تا از فلکه مجسمه (شهدای امروز)با پای شکسته به سمتش بروی...

ولی چه کسی بلور خانم را از سرای خالد برهاند...  به خالد بگویم: خالد آخر به تو چه که بخواهی حقیقت را بیان کنی... مردم از حقیقت در هراسند و نمی خواهند بفهمند که تلاش ها برای آنان است...

خالد من که تا آخر رمان را خوانده ام ، دوست دارم جریان زندگی ات را به خودت بگویم... اعتماد می کنی به من غریبه؟

بگذریم حرف قصه تلخ حقیقت بود با جمله "بالای چشمت ابروست" که هزاران انسان را ناراحت می کند این جمله... که فرش ها را از زیر پاهایمان می کشند تا روی زمین بند نشویم... که افطار امشب برایمان به تلخی همان نسکافه بالا شود و ما حتی از سفره کنار رویم...

دهانمان را تلخ کرده اند. ادامه نمی دهم... همین.

شنبه هفتم شهریور 1388
شب نوشت/ زندگی از دریچه امید...

کاغذ های نا امیدی را پاره کرده و می خواهم امید را به تصویر بکشم... تصویر وقتی که در پوست خود نمی گنجم از خوشحالی... وقتی که دنیای بزرگ را از بالای کوهی پر از امید مانند دماوند همیشه پایدار می بینم... آدم های بزرگ هم از اینجا کوچکتد، کوچک و حقیر، آدم هایی که صبح تا شب را برای گذراندن زندگی به خود می پیچند و برای لذت های دنیا سر هم نوعان را شیره می مالند. و برای یک تومان بیشتر همه کاری می کنند. از اینجا دنیای آدم ها خیلی سخیف و البته متمسخر به نظر می رسد. می خندم به کوچکی انسان ها...

بگذریم. از روی کوه امید خود داد می زنم: مصطفی... مصطفی... مصطفی ... چه خوب بر می گردد اعمالمان به خود، مثل انعکاس صدایمان در کوه... کاش کمی چشم بصیرت داشتیم...

راستی این بالا همه چیز دید خدایی دارد... ولی مگر خدا از بالا به ما می نگرد؟ خود که گفته من از رگ گردنتان به شما نزدیک ترم... یعنی خدا خود ماست؟؟؟ یا ما خداییم؟؟؟ یا خدا از وجود خود در ما دمیده تا ما شویم خدا... نه شویم جانشین خدا. به راستی که انسان زبان را آفرید... و خدا را با زبان معنی کرد... راستی خدا نیاز انسان بود یا زبان... یا کلمه...

از تیغه قلم انسان، هم خدا می گذرد و هم کلمه و هم قلم که خود این تیغه را آفریده...

کوه پایدار هم از تیغه قلم عاری نماند و گذشت از این جلاد بی همه چیز... و ما تنها می نگریم به اعمالش و هیچ دادخواستی از او نمی کنیم...

از ته دل می خندم... صدای خنده ام تا عرش کبریا می رود و بعد همان صدا بر می گردد به خودم... خود صدای خویش را می شنوم و به خنده خود می خندم...

چه زیباست زندگی... کسی نیست به این کور دلان بگوید که زندگی فقط سیاهی دود ماشین و دویدن برای روزمرگی نیست... دنیا پر است از گل های لاله وحشی... پر است از صدای قناری... پر است از امید چشم های به در دوخته و ... چه خوب است پای صحبت گل نشستن، چه خوب است برای یک روز زندگی بیشتر التماس گل را کردن... راستی چرا این زیبایی فقط چند روز عمر می کند... چرا قناری عاشق، یک سال چشم امید می دوزد تا دیدن گل و این معشوق بی وفا بعد از چند روز قصه تلخ جدایی عشق  را می سراید و می میرد. کلا  فلسفه عشق به نرسیدن عشق است به معشوق، تا خانمان بسوزد. و تدبیر عشق یعنی آمدن و رفتن و به مراد دل نرسیدن. آری عاشقان را یک روز خوش نیست.

ولی امید قناری کم نمی شود... و تا سال بعد به انتظار می نشیند. آری این است قصه طبیعت... این است قصه امید...

بالای کوه، ذهن از دنیای خاکی پاک شد و رفت به سوی ابدیت... بگذریم... شب تاریک را پرکردیم از امید تا لحظه ای به تصویر بکشیم زیبایی دنیا را این خود اوج جوشش امید بود...

چهارشنبه چهارم شهریور 1388
شب نوشت/ 25 سپیده تا خزان

امشب را به فال نیک گرفته... تا سپیدی، فردا را از نحسی برهاند... که ما برویم به سوی دیاری دیگر به سوی فصلی دیگر... به سوی هوایی دیگر

زندگی هم غافلگیرمان می کند از آنچه که هستیم... امروز با دلی بهاری و فردا... نمی دانم شاید به ناکجا آباد خزان یافته...

مهتاب درست وسط آسمان است و من به دنبال چینش واژگانم برای نوشتن شب نوشتی دیگر... مهتاب، با من غریبی می کند... ستارگان هم دیگر چشمک نمی زنند و من خود را در سرای خود غریب می بینم.

نغمه های شبانه را با پلکی که به زور نگه داشته ام تا روی هم نرود خستگی کار را دو چندان می کند. گریه این موقع راحت می کند ذهن را از هیاهو... ولی حیف که غنیمتست داشتنش...

پلک دیگر کشش ندارد و دست دیگر توان چرخاندن خودکار را در خود نمی بیند... هوا کم کم دارد پاییزی می شود و دل برای این فصل به تپش می افتد. کاش می شد برگ های خزان را مهلت دوباره زیستن بود تا هیچ وقت هوس افتادن از درخت را نمی کردند. درخت با برگ ابهت دارد وگرنه هر یک جدا از هم... نه درخت را سرزنده می دانند و نه برگ تنها را جزیی از درخت...

خزان در جاده ی زندگی می راند که برسد به ما... مانند تابلوی اهواز ۲۵ کیلومتر... خزان که آمد تمام بغض های کهنه گلو را می شکند تا آرام شویم و به خواب زمستانی رویم... دقیقا ۲۵ روز تا سر آغاز خزان راه است... ۲۵ نفس... ۲۵ بغض ۲۵ خواب... ۲۵ سپیده... و حال شمارش معکوس شروع می شود خوش آمدی خزان...

 پ . ن : چرا اینجوری شد؟ نمی دانم... ولی ماحصل کنار گذاشتن ورق های پاره شده است.

شنبه سی و یکم مرداد 1388
دختر گل فروش

کفش های کوچکش دیگر مناسب پاهایش نبودند همیشه از کهنگی و کوچکی آنها می نالید...دوست داشت کفش قرمز بگیرد رنگ گل های مریم...گلهای مریمی که از صبح تا شب کنار جاده می فروخت...  آن روز هم مثل همیشه در رویای داشتن کفش قرمز به خیابان آمد که در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.

چشم که باز کرد خود را روی تخت سفید بیمارستان دید و بالای سرش یک جعبه که کفش های قرمز درونش بودند

چشمان دختر از شادی لبریز اشک شد... ولی افسوس او نمی دانست دیگر نمی تواند راه برود...

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
کارون بی خروش

کنار پنجره چوبی اتاقی رو به کارون همیشه خروشان در نیمه شب پنجشنبه ایستاده و تنها چیزی  که گه گاهی روشن می کند اطرافم را وقتیست که به سیگار در دستم پک می زنم.

امروز کارون خیلی کم رمق شده است... صدایش می کنم... نای خروش هم ندارد... به طعنه می گویم... "تو هنوز زنده ای؟" دل پاکت را این کور دلان، با فاضلاب های بی پایانشان که سیاه نکرده اند؟ تو خود هنوز دلت یک دریاست... آبی تر آبی... خود دریایی... آرام... آرام تر از دریا... تو آسمان را در خود جای داده ای... یقین صدای پای عابر پیاده که نیمه شب بطری شیشه در دستش را درونت می شکند از آرامشت کم نمی کند. تو آرام در سرای خود عبور می کنی و می پیوندی به خلیجی که طمع عرب را به دنبال دارد.

آرامشت قابل تحسینست... نجابتت نجابت جنوبیست و هوایت هوای رفتن... رفتن تا بی کران دور ... رفتن به آن سوی آب ها...

امشب از کادر پنجره چوبی به تو می نگرم... باد ها از سمت تو به چهره ام می وزند و من تنها نفسی از بوی تو به درون خود می برم...

ما آدم ها وجودت را فراموش کرده ایم... زنده بودنت را ... طغیانت را... خروشت را...

راستی برایم قصه شب های جوانی ات را بگو... آن زمان که نامت در میراثمان از پر آبی و بزرگی معروف بود... آن زمان که کشتی ها از آغوشت به مقصد خود سفر می کردند؟

رمقی برای خروش هم نداری... کارون، صدایم را می شنوی...بی پرده بگویمت... کم کم باید برایت رخت عزا بپوشم

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
در وادی طنز برای ستون سکندر روزنامه

دیروز برای تکمیل صفحه اجتماعی روزنامه به ناچار مطلب طنزی نوشته که به نام ستون سکندر در نشریه چاپ می شود. نمی دانم... طنز نوشتن را که تا بحال تجربه نکرده بودم و این بهانه ای شد تا خود را در این آزمون بیازمایم... طنز نوشتن را تجربه کردم و تا حدودی از نوشته خود راضی بودم... نظر شما چیست؟

تاخیر 11 ساعته پرواز اهواز - تهران

سکندر: می گن پرواز 334 هواپیمایی اهواز تهران با 11 ساعت تاخیر به مقصد رفته دلیلشم نقص فنی بوده تازه می گن که مسافر ها رو از هواپیما (هما) بیرون کردن و با فوکر فرستادن

صفدر: این که چیزی نیست این مسائل توی کشوری که روزانه شونصد پرواز داره امری کاملا طبیعیه

سکندر: آخه چرا باید اینقدر هواپیما سقوط کنه یا نقص فنی داشته باشه دلیلش کجا می تونه باشه؟

صفدر: می گن هواپیما ها باید معاینه فنی داشته باشن... که خلبانان از داشتنش طفره می رن... تازه سرعت زیاد و حرکت مارپیچ و سبقت گرفتن از هواپیمای جلویی شون هم بماند.

سکندر: اوستا مگه خلبان هم می تونه بی احتیاطی کنه

صفدر: آره تازه با موبایل صحبت کردن و عبور از چراغ قرمز های هوایی هست که متاسفانه پلیس های راهنمایی رانندگی ما از این پایین نمی تونن این تخلفات رو ببینن تازه اگر هم ببینن نمی تونن جریمه کنن چون از این پایین نمی تونن شماره هواپیما رو بخونن و سقوط ها یه چیز طبیعیه و هیچ ربطی به هواپیما ها نداره هواپیما ها کاملا سالمن و این خلبان که بی احتیاطی می کنن.

سکندر: حالا راهکار چیه؟ چیکار باید بکنند که پرواز ها ایمن تر بشه؟

صفدر: هیچی! قیمت بلیط ها رو افزایش بدن تا کمتر کسی بتونه با هواپیما سفر کنه در ضمن یه خبر به دست ما رسیده که هواپیمای تهران شیراز سالم به مقصد رسیده که جای شکرش باقیه و به یمن این پیروزی سه روز جشن اعلام کنند.

 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
آدینه لعنتی...

آدینه های عبس را یک به یک پشت سر می گذاریم. و عصر هایش با صدای آشفته ی پرندگان بی خانمان، که حال جایی برای خوابیدن هم ندارند دل هایمان پر می شود از غصه و درد، تا جایی که صدای اذان هم تسکین بخش این دلهره نیست.

چرا جمعه ها اینقدر دلگیر و عبوس است فلسفه غروب پر غم جمعه چیست. و باد ها چه با هراس امروز از جمعه فرار می کنند گویا در نحس تر کردن امروز نقش مهمی دارند. تا هیاهو ها را دو چندان کنند.

وقتی که مسیح را به صلیب می کشند تا امروز بالا تر از همه به خداوندگار خود کمی نزدیکتر باشد با نفس های به شماره افتاده اش چقدر جمعه خونین را به لب می آورد. اما عیسی خود صلیب را باور داشت... و مریم عذرا پاکدامنی اش را به عیسی امانت داد تا اذن حق دل بی خدایان را از پاکی او تهی کند. یقین، عیسی هم جمعه در آغوش مادر چشم گشود

گاهی اوقات که بهانه ای در دل برای بیرون رفتن از دنیای کذایی انسان ها جز به آفتاب کم زور غروب پناه دیگری ندارم. به دنبال صفحه گرامافونی فرهاد می گردم تا کمی متحولم کند از نام جمعه.

آری " داره از ابر سیاه خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه"

آه فرهاد امروز چقدر جایت در این غروب دل گیر خالیست

پ.ن: یادگار جمعه گذشته در اوج دلتنگی هایم.

سه شنبه بیستم مرداد 1388
ادبیات کودک و قصه در انزوا

یکم :

نمی دانم این قدمت " یکی بود یکی نبود غیر از خدا... " به چندین سال پیش بر می گردد. و " قصه زرد پری، سبز پری، بز روی بوم، قصه سنگ صبور قصه دختر شاه پریون" چند نسل قبل از ما سینه به سینه گفته شده تا امروز "شاملو" آنرا ماندگار کند.

شاید آن زمان که در غار ها شب های سرد زمستان را پشت سر می گذاشتند، قصه بوجود آمد تا گرما بخش این شب ها باشد. شاید هم برای حفظ تفکر انسان های ما قبل تاریخ حرف های درون ، نسل به نسل به اینجا رسیده. نمی دانم... به هر حال قصه بوجود آمد تا بهانه ای برای دیر خوابیدن بچه هایی باشد که مهر مادری را با لبخند و دستی که به سرشان کشیده می شود درک کنند. و مادران با عشق برای کودکشان قصه بخوانند تا خواب رفتن شبانه آنها را نظاره گر باشند.

امروز گذشته از سیستم پر هیاهوی کاری گه گداری برگشتن به روزگاران قدیم و خواستن قصه های سنتی از مادر خالی از لطف نیست. راستی چرا گذشت زمان ما را از کودکی دور می کند؟

خلاء قصه در جوامع کنونی به ندرت حس می شود. همه ملت ها یک وجه اشتراک دارند و آنهم نگاشتن قصه و داستان های کودکانه است. انسان همانگونه که به غذا احتیاج دارد به قصه هم احتیاج دارد تا جایی که قصه مهم‌ترين اسلحه‌ي انسان براي مبارزه با شياطيني است كه مي‌خواهند‌‌ روحش را تسخير كنند‌‌.

دوم :

وقتی که شهرزاد قصه گو، شهریار حاکم را در سه سال با هزار و یک قصه از دیوانگی می رهاند و با قصه های خود عقیده او را عوض می کند. که قصه می شود بهانه ای برای زنده ماندن شهرزاد.

برای خواباندن حاکم مجبور می شود بهترین قصه اش را بگوید و گلوی شاه پیش قصه های شهرزاد گیر می کند. قصه در پی قصه ای دیگر و در آخر می فهمیم که شهرزاد با هر قصه زهر انتقام را از دل شاه بیرون می کشد و دست آخر هم شاه را درمان کرده باشد و هم خودش زنده بماند.

سوم :

کودکان با قصه وارد دنیای ادبیات می شوند، وقتی که در دنیای تخیلات خود شخصیت قهرمان قصه را می ستایند، از آن یک اسطوره در ذهن می سازند و بعد... کودک می خواهد خود را به رنگ او کند. این زمینه ای می شود برای در ذهن ماندن این زیبایی ها. بعد... کودکان به دنبال ادبیاتی بهتر می گردند و وارد جامعه ادبی می شوند.

چهارم :

صمد بهرنگی کسی که همه ما او را با نام نویسنده ادبیات کودک می شناسیم معتقد بود که: " ادبيات كودكان بايد پلي باشد ميان دنياي رويايي كودكان با بي‌خبري‌ها و خيال پردازيها‌ي رنگ آميزي شده و شيرين كودكانه آن و دنياي واقعي بزرگ‌ترها كه مملو از دردها و رنج‌ها و سيه روزي‌ها و تلخي‌ها است. در اين صورت است كه بچه مي‌تواند كمك و يار واقعي پدرش در زندگي باشد و موجود سازنده‌اي در اجتماع راكد و رو به نابودي.

بايد جهان بيني دقيقي به بچه داد. معياري به او داد كه بتواند مسایل گوناگون اخلاقي را در شرايط و موقعيت‌هاي اجتماعي كه دایما در حال تغيير و تحول‌اند به درستي ارزيابي كند."

پنجم :

قصه نویسی در ایران تنزل پیدا کرده است این حقیقتی تلخ است. مدت هاست مردم داستان خوب کمتر شنیده اند و از سویی دیگر نبود انتشاراتی خوب و شایسته و نداشتن سیستم توزیع مناسب هم متوجه بدنه ادبیات ما بویژه ادبیات داستانی شده است.

البته خالی از لطف نیست بدانید که بعضی ناشران راه درآمد زایی از طریق کتاب را یافته اند و با ترجمه کتاب های خارجی و نوشته هایی که با فرهنگ و آدابمان هم خوانی ندارد درآمد زایی می کنند.

بیشتر پرداختن به ادبیات کودکانه را باید در راس امور گذاشت، چرا که قصه خوب،  درک کودک را از جامعه، حقیقی می سازد.

مصطفی نظاری - چاپ شده در روزنامه فرهنگ جنوب - شماره ۱۵۰۰ - صفحه ۵

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
به بهانه روز خبرنگار:// و اما... امروز می خواهم خودم باشم

مصطفی نظاری: قلم های شکسته را چگونه می شود پیوند داد وقتی که دیگر رمقی برای نوشتن نداریم. چگونه خبرنگاری که هزاران بن بست را جلوی راهش می گذارند به واقع بنویسد و بعد اصول را رعایت کند. خبرنگاری شغلیست پر از دغدغه، پر از هیاهو، پر از حرف های ناگفته، تا جایی که این حرف ها می شوند بلایی برای جان، می شود سنگ، می شود قلم شکسته.

راه پر پیچ و خم خبرنگاری گه گاهی با اشکی که بی جهت از روی خستگی دوختن چشم به کاغد سرازیر می شود تا متنی به هزار و یک کلمه نقش بندد را طی می کنیم این جاده سرانجام به کجا ها که کشیده نمی شود و به چه بیراهه هایی که نمی رود.

در جوامع کنونی صاحبان قدرت و ثروت همیشه از نام خبرنگار هراس داشته اند چرا که وقایع نگاری بی کم و کاستی کار خبرنگار باشد و مبادا حرفی از زیر قلم در رود که برایشان مشکل ساز شود.

بگذریم...

راستش در این چند سال هزاران بار با صحنه تکراری و دلخراش استفاده از روزنامه برای پاک کردن شیشه ها و یا پیچیدن وسایلی که مردم می خرند مواجه شده ام نه اینکه انتظار داشته باشم روزنامه ها را قاب گیرند - که حتم دارم ارزش مطبوعات فرا تر از این حرف هاست- نه ولی گهگداری ورق زدن آشفته بازار دنیای خبر هم خالی از لطف نیست. از کنار دکه مطبوعات می گذرم، رهگذران حتی مکسی برای مرور خبر های روزنامه ها ندارند. ریشه عوام گریزی از مطبوعات کجاست؟

مشکل را در مطبوعات جستجو می کنم. مطبوعاتی که امروز خود را وابسته به نهاد هایی کرده که حتی دیگر توانایی بیرون آمدن از این وابستگی را ندارد. مطبوعات برای رفع مشکل اقتصادی رو به ادارات کرده تا با انتشار اخبار بی ارزش ادارات و ارگان ها صاحب بخش کوچکی از آگهی های آنها شود و اسمش را هم می گذارد تعامل! تا جایی که سردبیران تمام انرژی خود را صرف ارتباط با روابط عمومی ها کرده و تمام هم و غمشان گرفتن آگهی شده، نه سیاست گذاری برای نشریه و مدیریت اهل قلم.

از این رو سازمان های مذکور هم از فرصت استفاده کرده و هر بی حرمتی به مطبوعات را زیبا جلوه می دهند تا جایی که تیتر یک نشریات را مدیران روابط عمومی سازمان ها -آنهم برای اینکه خودی نشان مدیران عامل سازمان ها- تعیین می کنند. که حتی خبر تنظیم شده بدون نظارت روابط عمومی اجازه ورود به صفحه را ندارد.

از روی دیگر مدیران مسئول دیدشان به نشریه به عنوان یک بنگاه معاملاتی است نه صرفا منبع و تریبونی برای فرهنگ سازی. و سردبیران تمام هم و غمشان این است که مبلغ کرایه نشریه راچگونه سر موقع مقرر فراهم کنند و این مقدمه ای برای تضعیف مطبوعات است.

 مطبوعات محلی را ورق می زنم... هیچ یک حتی ارزش خواندن هم ندارند. البت با روی کار آمدن دریچه ای از فناوری و دهکده جهانی، اینترنتی شدن فضای اخبار به تنبل کردن خبرنگاران نشریات مکتوب کمک فراوان کرده است.

به کجا ها داریم کشیده می شویم...

از روی دیگر نبود چاپ خانه در خور و شایسه است. قیمت های نجومی چاپ و هزینه های کاغذ عامل مهم ورشکستگی مطبوعات است تا جایی که بدهی های چاپخانه سر به فلک کشیده و منبع درآمد نشریات هم ناچیز، که حتی درآمد یک شماره به اندازه پول چاپ آن هم نمی شود چه برسد به هزینه های خبرنگار، حروفچین صفحه آرا و...

نکته دیگر روی کار آمدن عده ای تازه کار است که حتی الفبای روزنامه نگاری را نمی دانند. کسانی که به جهت وارد وادی مطبوعات شده اند  این وادی را به گنداب تبدیل کرده اند گندابی که جز فراری دادن صاحب قلم از حق خود چیزی را به دنبال ندارد که این مهم باعث می شود ماحصل کار خروجی کاملا خنثی و زیر سوال بردن یک یا چند نشریه باشد.

از روی دیگر دید مسئولین به دولتی کردن مطبوعات، و تشکیل شورای راهبر به بهانه پیشبرد و ارتقای مطبوعات و رسانه هاست اما گذشت زمان - چند ماه اخیر - خلاف آنرا ثابت می کند و چیزی جز محدود کردن مطبوعات از آن استشمام نمی شود. و با نام دلسوزی به "پروژه نفاق" دامن زده و اهل قلم را به دو دستگی وا می دارند. اهل قلم هم خود را وارد بازی کرده تا ماحصلش پاسخ مثبت دادن به سیاست های این عده باشد و با دست خود، مطبوعات را در دام اهداف افراد مذکور بیندازند. با گذشت قریب یک سال از تشکیل این شورا هنوز خروجی در خوری را که راهگشای دغدغه ها و مشکلات جامعه خبری خوزستان باشد مشاهده نکردیم.

مطبوعات خوزستان هنوز دسخوش بی حرمتی هاست. هنوز اندر خم مشکلات دستی که دلسوز باشد - نه صرفا فرصت طلب - ندیده ایم. هنوز برای نوشتن به هزاران بن بست می رسیم و کسی برای پیوند قلم های شکستمان نمی بینیم. ما محجور تر از ثابق از داشتن تریبونی که صدایش تا خود افراد مطبوعات هم نمی رسد - چه برسد به مسئولین و مردم - رنج می بریم. ما چگونه جواب کاغذ هایی که قلممان بی جهت سینه شان را خط خطی کرده اند بدهیم؟ ما حتی خود حرمت خبرنگار بودن را زیر سوال برده ایم...

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
نوا های فراموش شده ایل

بی گمان سادگی موسیقی محلی و رابطه تنگاتنگی که این موسیقی با طبیعت دارد باعث شده که نوای آن در سراسر اقوام سینه به سینه منتقل شود و آهنگ جاودانگی را بنا نهد.

ویژگی ادبی این موسیقی، سادگی و بی آلایشی آنست. تا صرفا زبان خاص آن قوم را مورد استفاده قرار دهد... در دل خرده فرهنگ ها جا باز کند، تا جایی که هر کدام از این موسیقی ها، خود می شوند زبان گویای فرهنگ یک قوم.

ترانه محلی اولین جرقه های موسیقی اصیل هر ملت است که بیانگر غم، شادی، جنگ، اسطوره، افسانه و قصه های یک قوم است. عقاید قدیمی میان مردم یا دسته ای خاص از این توده كه مردم بومی یك سرزمین محسوب می شوند، نوایی را به وجود می آورند كه مختص آن منطقه است و موسیقی محلی یا موسیقی فولكلوریک را نامیده می شود.  هویت موسیقی در یک کشور را می توان از روی همین اقوام و خرده فرهنگ ها شناخت.

حال و هوای زاگرس و بلوط های سر به فلک کشیده صدای آواز پر سوز نی، دف، تار و سه تار و... بوی خاک، خورشید تابان جنوب و گرمایی که نشان از خونگرمی مردم این خطه دارد  همه و همه کنار هم قرار می گیرد تا بعد از خستگی یک روز کاری در کپری زیر سایه سار درخت کنار، صمیمیت مردم را به فال نیک گرفته و درخواست نواختن آهنگی محلی کنی تا "نی" آرامش بخش اندک لحظاتت باشد. آرامش و غمی که درونش است انسان را به  فکر وا می دارد. راستی چرا برای نواختن ساز های سنتی باید آنان را در بغل گرفت و خود را خم کرد درونشان؟ چرا مثل خودمان گهگاهی اگر آب و هوایی عوض می کنند به قول معروف " هوا به هوا شده" و باید کوکشان کنیم. ذائقه ایرانی دارند؟

بگذریم...

موسیقی، زبان و فرهنگ اصیل ایرانی، یادگار هزاران خواننده، شاعر و نوازنده گمنامی است که تلاششان برای زنده ماندن زبان اصیل فارسی را نباید نادیده گرفت.

با جایگزین شدن موسیقی هایی که حال در کشور دارند رشد می کنند باعث کمرنگ شدن موسیقی فولکلوریک می شوند. تا جایی که نسل جوان هر منطقه ای بیشتر رو به چنین موسیقی ها آورده اند تا موسیقی محلی خود. و رپ خوانی دیگر معضل ما شده که اولین تیشه اش را به ریشه موسیقی محلی می زند. از آنجا که جوان های دارای استعداد هر خرده فرهنگ به جای گرایش به فرهنگ و نواهای محلی خود به سمت و سوی چنین موسیقی هایی کشیده می شوند تحجر و ضعیف شدن موسیقی محلی را به عینه می بینم و این حرکات را زنگ خطری برای آینده ی نگران کننده، بدون نوای محلی می دانم تا جایی که زبان های محلی ای که تا بحال در این نوا ها زنده بود به تحریف کشیده شده و سرانجام نابود شوند.

البت نه اینکه مخالف این موسیقی ها باشم، بل به دنبال حفظ نوا های محلی به زبان مادری خود هستم و به قولی دلهره ی  به ابتذال گرایی این نوا های چندصد ساله را دارم.  یادگار تمدن دیرینمان که با هزاران خون دل به اینجا آمده است را در بند غفلت می بینم.

براستی که موسیقی خطه خونگرم جنوب سرشار از شور و حرارت است و نوای از دل برآمده این موسیقی با دمیدن آن در ساز و بعد ذهن انسان چه زیبا به آدمی آرامش می دهد.

 

شنبه دهم مرداد 1388
انسانم آرزوست

مصطفی نظاری: گذشته از وانفسای دنیا، در خلوت عارفانه خود نشسته و به زندگی خود تا به امروز می نگرم. زندگی ای که سرشار از پیچ و خم مشکلات بوده و امروز... روزیست که تا جایی خیال را آسوده می بینم از قولی که داده ام.

راه گم کرده را پیدا کرده ام . می خواهم در راه خود قدم بردارم... بدون آنکه در دنیای خاکی به دنبال عجوزه ای که عروس هزار داماد باشم... البت به دنبال حور العین هم نیستم و به قول مولانا " از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست"

خیال را آسوده از بی بند و باری ها کرده و دیگر به راه گم کرده خویش فکر نمی کنم... ما در سرای زندگانی خود شمع روشنی که راه را نمایان کند نداریم و هی راه کج شده خویش را درست می پنداریم. ما زندگی به سخره گرفته یمان را زیبا قلمداد می کنیم...

اندک امیدی برای خندیدن دارم. زمزمه امروز بر لبانم، این است: "زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست" کاش به اندازه سرخی سیب سبزی جوانی بر دل داشتیم.

زمان می رهاند مشکلاتمان را از خود . و خاطره ای در آرشیو به هیاهو نشسته ذهنمان می ماند و ما تنها به آهی بسنده می کنیم. آهی که بی جهت انتظار سوختن خانمان آدمی را - که حال دور است حتی از یادمان- به انتظار می کشد... آهی که به گرمی تابستان خوزستان است و از ته دلی که همچون چاهی که یوسف زمان درونش انداختند می ماند.

نفس ها اینجا به تیک تاک قلب پر التهاب و هماهنگی این دو که آهنگ آشفتگی را می نوازد چه زیباست با تصویر ها و خاطرات ذهنی ای که از گذشته داریم.

من میراثم را به باد داده ام. میراثی که دیگر برای برگشتنش هیچ امید نیست... تا امروز برایش روزی سرنوشت ساز شود. روزی که به لبان خنده بسته اش مبارکباد نثارش کنم.

دوشنبه پنجم مرداد 1388
هالیوود و توهینی جدید به ایران

مصطفی نظاری: در حالی که هنوز تجربه تلخ فیلم های "بدون دخترم هرگز" ، "کشتی گیر"، "انیمیشن پرسپولیس" و تحریف ایران باستان در فیلم های "اسکندر" و "سیصد" از یادمان نرفته است، هالیوود با فیلم تازه ای "سنگسار ثریا .م" این بار مذهب را دستمایه سیاست های خود قرار داده است. این فیلم با کارگردانی "سیروس نورسته" که بر اساس کتابی با همین نام و بازیگرانی چون شهره آغداشلو و پرویز صیاد تولید شده است.


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
سفر به ایلام
ایلام... شهری که امروز صبح برای اولین بار در طول زندگی ۲۰ ساله ام آمده ام.

ایلام جذابیت زیادی برایم داشت. جذابیتی که حتی خود را در آنجا غریب نمی دیدم. من جغرافیای گمشده ایرانی و مهمان نوازی را در وجود مردم ایلام یافتم. تا جایی که خویش را در این شهر غریب نمی دیدم و با همه مانند دوستان چند صد ساله رابطه برقرار می کردم

در وجود این شهر چیزی یافتم... فرهنگی عشایری که با شهر نشینی ادغام شده بود. مردم شهر هنوز بافت عشایری خود را حفظ کرده بودند حتی همان به ظاهر شهر نشینانشان حس صمیمیت شان مرا یاد شب هایی می اندازد که در روستا های شعیبیه با فانوس و پتویی، گرم خوردن تخمه و صدای قهقه ای روستایی کنار دوستان بی ریا می نشستیم .

اینجا غریبی رنگ و بویی ندارد آرام است مثل دریا...

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
گمشده

 

صاحب عکس فوق ، گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق

چشمهایش درشت

دستهایش همیشه مشت

صاحب عکس فوق ، با خونش

روی آسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان آرزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم :

- صاحب عکس فوق من هستم

 

شعر از : عمران صلاحي
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
«گلابی»

در یک نیمروز گرم تابستان مهری خانم مقداری گلابی را که از بارفروش خریده بود سر حوض آورد و شروع به شستن آنها کرد. نیلوفر دختر صاحب خانه که تازگی ها به خانه بخت رفته بود و در همان خانه و در یکی از اتاق ها اسکان گزیده بود، شوهرش کرامت که مثل پدرش درجه دار بود و تازه از مأموریت برگشته بود را صدا کرد: -کرامت! مهری خانم عجب گلابی خریده، بدو تا بارفروش دور نشده مقداری گلابی بخر! کرامت که تازه از دستشویی بیرون آمده بود آفتابه را در پاشویی حوض گذاشت، پیراهن پوشید و بیرون رفت. مهری خانم گلابی را شست و به درون اتاقش برد.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیستم تیر 1388
واگویه هایی به نام دلتنگی

شانزده سال بیشتر نداشتم که وارد وانفسایی به نام مطبوعات شدم مطبوعاتی که نه حرمت بزرگش را رعایت می کنند و نه کوچکش را و همه به نحوی خود را روشنفکر می دانند در صورتی که...

بگذریم. آن زمان نه هنوز از سبز شدن پشت لب خبری بود و نه قدرت مردانگی و امثالهم.
شاید آن زمان که آتشی به وادی حیرت شتافت آنرا شناختم و یا با زمزمه سال بد سال باد برادر و دوست عزیزم عادل طیبی-در آن زمان تلخ سال بد و سال باد بودنش- با شاملو آشنا شدم و یا زمانی که هادی برای اولین بار در زندگی ام کتاب همسایه ها به دستم داد  اوج جوشش نویسنده خوزستانی - احمد محمود - را درک کردم و یا...

نوشتن را تجربه کردم بدون آنکه بفهمم و بعد همین نوشتن برایم شد گوش شنوا شد دوست و شد عادت... عادتی که دوستان خلف مرا در این راه انداخته بودند گریزی از آن نبود. تا جایی که حال حتی برای خالی شدن درون به سراغش می روم.

آتشی در جانم شعله ور شد که هنوز پس از گذشت چندین سال التهاب آن تمام وجودم را به دانستن فرا می خواند !

ادعایی ندارم !
دین خود را به معلم همیشگی ام ادا می کنم !
آنان که رفتند کاری حسینی کردند !
آنان که ماندند بایدکاری زینبی کنند !
وگر نه یزیدی اند ! .....

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
مردگان...........

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

دوشنبه دهم فروردین 1388
...
و ستارگان...

چشمک زنان

پی نام و نشان من می گردند

...

و من

بی خود از خود

داد می زنم

در هفت آسمان ستاره ای ندارم...

مصطفی نظاری

۷.۱۵ دقیقه

دوشنبه دهم فروردین ماه