تبليغاتX
خوزستانه

خوزستانه

نام‌گذاری سال‌های گذشته در ایران «توسط مقام معظم رهبری» موجبات تفسیرها و تأویل‌‌های متفاوتی را از سال در پیش رو فراهم ساخت. 

نام‌گذاری سال‌های قبل از 78 بیشتر با موضوعات اخلاقی در ارتباط بوده است. موضوعاتی همچون پرهیز از اسراف، وجدان کاری، پایداری در مواضع اسلامی انقلابی و موضوعاتی از این دست. اما از سال 1378 که مصادف بود با یک صدمین سالروز تولد امام خمینی (ره)، نام‌گذاری سال‌ها در ایران با جنب و جوش خاصی به خصوص در میان مسؤولان ادارات، نهادها، ارگان‌ها و ... برقرار گردید.

با این وجود برای نام‌گذاری یک سال می‌توان به موارد مختلفی اشاره داشت. به نظر می‌رسد آنچه باعث نام‌گذاری خاصی برای یک سال توسط رهبری می‌گردد، ضرورت‌های ملی، بین‌المللی، فرهنگی، اقتصادی و ... می‌باشد.

اما نام گذاری 5 سال اخیر بر اساس ضرورت‌های اجتماعی، اقتصادی می‌باشد که از جمله آن می‌توان به اصلاح الگوی مصرف، همت مضاعف؛ کار مضاعف ، جهاد اقتصادی و تشویق به جلوگیری از اسراف اشاره داشت. به هر حال، امسال برای پنجمین سال متوالی است که نام‌گذاری سال‌ها در ایران با موضوعات اقتصادی انجام گرفته است. 

البته باید افزود نامگذاری سال جاری می توان پیام های متعددی برای مسئولین کشور داشته باشد. نخست اینکه نام گذاری چند سال پیاپی با محوریت اقتصادی نشانه ی نگرانی رهبری از این مقوله بوده و اسرار پیاپی در این محور نشانه ضعف کشور در امور اقتصادی... که این پیام نشان می دهد کشور از لحاظ اقتصادی هنوز به نقطه مطلوب رهبری نرسیده است.

با توجه به تحریم های اقتصادی که کشور در این برهه حساس در آن تحمیل شده و ظرفیت های کلان اقتصادی معطل مانده، این پیام می تواند تلنگری باشد برای به کار گیری هر چه بیشتر ظرفیت های کشاورزی، صنعتی و کارآفرینی...

نقشه راه امسال به‌عنوان «حمایت از تولید ملی، کار و سرمایه ایرانی» نیز موضوعی اقتصادی را در دل خود دارد. این نام گذاری‌ها را نمی‌توان بدون دلیل یافت. ریشه‌ی اهمیت موضوعات اقتصادی در این چند سال اخیر را می‌توان در «تحولات درون کشور» و «تحولات در عرصه‌ی بین‌المللی» عنوان کرد.

اما مهم ترین نکته این است که در خوزستان با توجه به منابع وسیع مالی، کشاورزی، صنعتی، پتروشیمی و... عدم توجه کافی به زیر ساخت ها باعث گردیده تا کیفیت کالای عرضه شده پائین آید.

خوزستان به عنوان استانی که 95 درصد اقتصاد کشور را تامین می کند باید مورد توجه بیشتر مسئولین قرار گیرد. منابع غیر نفتی خوزستان که بیشتر با محوریت کشاورزی اند با تهدید مواجه شده اند. 

باری اما این در حالی است که خوزستان از دو مقوله ی مهم رنج می برد. انتقال آب کارون و پروژه ی ملی سد گتوند.

انتقال آب تاثیر فراوانی در خشکی اراضی خوزستان داشته تا جایی که تهدید کننده اصلی کشاورزی خوزستان محصوب می شود. از جهتی دیگر شوری آب که متاثر از کوه نمک پشت سد گتوند است حتی روی نیشکر خوزستان تاثیر گذاشته است.

صادرات خرمای خوزستانی، صادرات نیشکر، فراورده های کشاورزی همه و همه متاثر از این بی توجهی شده است. 

برندسازی ملی می‌تواند زمینه‌ساز توسعه تولید داخلی و موجب رونق صنعت ملی شود. دید عرضه ی تک‌محصولی، یکی از عواملی است که اقتصاد یک کشور را به سراشیبی سقوط می‌کشاند. اگر می‌خواهیم اقتصاد ما به نفت وابسته نباشد باید به صنعت برند و بازاریابی ملی ، کشاورزی و ... بیش از پیش توجه کنیم؛ کاری که چندین سال است از آن غافل مانده‌ایم. 

خوزستان زمینه های فراوانی در تحقق شعار تولید ملی دارد به شرطی که نگاه مسئولین به این استان تغییر یابد.

سرمقاله شماره ۱۲۲

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت11:56توسط مصطفی نظاری | |

اکنون شهر حال و هوای دیگری دارد. گردونه رقابت بین احزاب و جریانات سیاسی در حال چرخیدن است و پیش بینی اینکه کدام کاندیدا گوی اقبال را از گردونه بیرون می کشد، کاری مشکل است و بر خلاف عقلانیت سیاسی! به هر حال شرایط امروز اهواز به گونه ای رقم خورده که تحلیل کردن در این شرایط دشوار است.

نتیجه انتخابات متاثر از چند فاکتور و عامل مختلف است که به طور مستقیم و غیر مستقیم می تواند نقش موثری در نحوه ی اولویت بندی ها و سیاست گذاری های مجلس آینده داشته باشد.

رهبر معظم انقلاب طي بيانات مهمي در خطبه هاي نماز جمعه تهران فرمودند:«مشاركت مردم مي‌تواند آينده‌ كشور را تأمين و تضمين كند. دشمن اين را نمي‌خواهد. الان دو سه ماه است بوق هاي تبليغاتي دشمن دارند تلاش مي‌كنند كه مردم را نا اميد و مأيوس كنند تا در انتخابات شركت نكنند؛ بعضي هم در داخل بدون اينكه بفهمند چه كار دارند مي‌كنند، متأسفانه با آنها همصدا مي‌شوند! آنها مغرضند، اينها غافلند.»

آری! به راستی که «مجلس در راس امور است» و که معمار کبیر انقلاب چه خوش نقش کلمات را بر پیکر هم بسته است.

زیرا یک مجلس صالح، سالم و قوی می تواند بر عملکرد تمام دستگاه های اجرایی و وزارتخانه ها حتی قوه قضائیه و نیروی انتظامی تاثیر گذارد و روند سازندگی ایران اسلامی را سرعت بخشد.

پس عملکرد مجلس را مردم تعیین می کنند. با انتخاب صالح شان و دیدگاهی فرا جناحی و فرا قومی.

مشارکت حداکثری مردم و رای با شناخت و به دور از دیدگاهی خاص و فقط برای باور به اینکه رای شان می تواند اصلح را وارد مجلس کند و سرعت بخشیدن به ساخت ایران اسلامی تاثیر رو در رو دارد.

تاريخ نشان داده كه هر زمان مجالس فاقد صلاحيت، قوت و سلامت بوده اند كاري از پيش نبرده و هر جا داراي اين شاخصه ها بوده اند به دستاوردهاي بزرگي رسيده اند.

مجلس هشتم يك تبيين صحيح از مطالبات اقتصادي، اجتماعي و سياسي جامعه ارائه داد و با تصويب قانون هدفمندسازي يارانه ها و همچنين نظارت بر حسن اجراي آن در جهت تاليف منافع كلان نظام و مردم حركت نمود. البته اين كه مجلس هشتم چقدر توانست مطالبات مردمي را به فاكتورهاي حمايتي تبديل نمايد بسته به قضاوت نهايي شهروندان در 12 اسفند است.

مجلس هشتم تا كنون نشان داده كه مي‌تواند ترجمان و معناي مناسبي از تعابير رهبر معظم انقلاب باشد.

اين مجلس براي اولين بار با حذف ملاحظات جناحي در بررسي صلاحيت و راي اعتماد وزرا نمونه كاملي از نقد درون گفتماني را به نمايش گذاشت. علي‌رغم همسويي دولت و مجلس و تعلق آنها به بدنه اصولگرايي كشور معيارهاي سياسي و جناحي تاثير چنداني در وظايف نمايندگي منتخبين مردم نداشت.

درآستانه انتخابات مجلس نهم برخي سعي دارند با خرده‌گيري و ذره‌بيني موفقيت‌هاي چشمگير اصولگرايان در اداره كشور را به حاشيه برانند. مجلس نهم مجلسي بايد باشد كه نمايندگان آن صلاحيت در اختيار داشتن كرسي هاي نمايندگي را داشته باشند. شان واقعی مجلس را نمایندگان مردم نشان خواهند داد. مجلس نهم باید آن گونه باشد که صدای رسای مردم به مسئولین باشند و ایران اسلامی را رو به آبادانی پیش ببرند. بايد مجلسي قوي و مقتدر باشد تا در برابر زياده خواهي هاي استكبار جهاني واهمه به خود راه ندهد و در عين حال نمايندگان آن از سلامت اقتصادي، سياسي و فرهنگي برخوردار باشند تا فارغ از حاشيه ها، متن گفتمان خدمت و پيشرفت در كشور پيگيري گردد.

سرمقاله ی شماره ۱۲۰ هفته نامه نشاط - مصطفی نظاری

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت20:36توسط مصطفی نظاری | |

آهسته در پستوی خیالم گذر می کردم. سوار تاکسی شدم تا رو به غروب آرزو ها شروع به کوچیدن کنم. کوچی که فرار از فکرهای پریشان و پرواز تا رهایی بود. بوی عطر تنت از فکر تهی ام کرد و بی اختیار برگشتم. یقین داشتم تو در تاکسی نشسته ای اما... فقط عطر تو بود که زن میانسال به خود زده بود... 

نمی دانم اما، یاد دارم روزگاری عطر را از کیفت در می آوردم و به خود می زدم تا همیشه بوی تو در تنم پیچ و تاب خورد... امروز بوی تنت همه وجودم را گرفت. 

دلم پر شد از ناگفته ها و فکرم لغزید در روزهای با هم بودن... یاد لحظات تنهایی افتادم. لحظه هایی که به آغوش هم گره می خوردیم و من هزاران بار بوی آغوشت دلم را به تپش می انداخت. 

نگاه به افق تنهایی هنگام غروب زیباست. چون غروب خورشید ماه را نمایان می سازد. اما این روزها هرچقدر که غروب را بنگری ماهی نیست که نمایان شود و از تنهایی بیرونت بیاورد.  

راستی مارک عطرت چیست؟ می خواهم همیشه تنم بوی تو را دهد..

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت12:32توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری*

عجب روزگاری ای است! در هیاهویی که فرهنگ یک رکن فراموش شده به حساب می آید و تنها راه گریز از آن، مقوی ساختن زیرساخت های فرهنگی جامعه است، با دستان خود تن به تخریب و تضعیف آن می دهیم. مقوله ای که تنها ماحصلش درج پرونده ای سیاه در تاریخ فرهنگ بومی استان است!

بهمن علائدین برای دومین بار متوالی درگذشت! نخستین بار سوگ کوگ تاراز بود و این روزها برای دومین بار مرثیه آوازه... آری باید مرثیه ی آوازه سر داد که انگشت نادانان ناخواسته - نه فرهنگ، بلکه آوازه آبهمن را نشانه رفته است.

بارقه های امید در من شکوفا می شد وقتی برای «گذران زمان» و «قوت اندوخته» به موزه هنرهای معاصر سرکی می کشیدم و گه گداری پِی ساختمانی که قرار بود در آینده ای - که نمی دانم کی اتفاق می افتاد و فرهنگ سرایی با نام علائدین ساخته می شد- می دیدم. آری، همین برای من کافی بود که در دل قرص و محکم می گفتم به هر حال روزی فرهنگسرا ساخته می شود. قوت قلبی ام را آشکارا به دیگران نشان می دادم. این امید نه برای من تنها، بلکه برای همه فرهنگ دوستان خطه ی جنوب در دل ها نهفته شده بود. وقتی نگاهی هر چند اندک به آن می انداختم با خود می گفتم مهم نیست چقدر طول می کشد، ما صبرمان زیاد است. نام آبهمن بر بلندای آن خودنمایی خواهد کرد. همین کافی بود... اما همه دغدغه من «آبهمن» نبود...

در کلانشهری که دو فرهنگ سرا در حد تالار های کوچک دارد (آفتاب و مهتاب) که شاید چنین ظرفیتی فقط برای یک دهستان، مطلوب باشد، سخن از فرهنگ چه سود؟ آری چه انگیزه ای می ماند تا بگویی فرهنگسرا را به ویرانی می کشانند... خبر همین بود! تند، سریع و تکان دهنده؛ مکانی که قرار بود در آینده تبدیل به فرهنگ سرای بهمن علائدین شود، شبانه تخریب شد.

از اینکه بخواهم بگویم در حق فلان هنرمند و بهمان فرهنگی اجحاف شده است در حذرم! چون نیک می دانم چنین سخنانی کلیشه ای شده و تقریبا تمام هنرمندان در حق شان اجحاف شده و می شود. اما به یاد دارم روزی که مدیرکل سابق ارشاد خوزستان (حجه الاسلام بسی خاسته) در سخنان بزرگداشت آبهمن قول داد تا میراث آنرا زنده نگه دارد. تا جایی به وعده خویش با ایده ی این فرهنگ سرا عمل کرد. شاید انتخاب نام بهمن علائدین برای این فرهنگ سرا، ادای دینی بود که خوزستان به این هنرمند می کرد.

به صدایی که مختص یک ایل و یک فرهنگ خاص بود اما شهره ای فرا مرزی داشت، و این قابلیت بود که هر انسان دردمندی با آن همذات پنداری کند.
بگذریم. اگر  شورای شهر اهواز  به طناب دار «انحلال» آویخته نشده بود، بی شک هجمه هایی که امروز مردم و هنرمندان در خصوص تخریب فرهنگسرا به شهرداری وارد می آورند به شورا وارد می شد زیرا شهرداری مجری اوامر شوراست، در غیاب شورای شهر اهواز استاندار که قائم  مقام شورا است، مافوق  شهرداری بوده و اجرای دستور تخریب از آن سو است.

پس با این اوصاف بی گمان پایه ثابت ویرانی فرهنگ سرا استاندار خوزستان بوده. چرا که در این چند روز گفتگویی با «خبرگزاری فارس» منتشر کرده که با توجه به اینکه ساخت و ساز در حریم رودخانه غیرقانونی بوده اجازه ساخت چنین فرهنگسرایی داده نمی شود، غیرقانونی بوده و باید ویران شود. سوال من اینجاست؛  با توجه به اینکه در اولین سفر ریاست جمهوری به خوزستان این فرهنگ سرا به عنوان یک پروژه تصویب شد چرا تا به حال باید اینگونه به حال خود رها شود؟ اگر مشکل قانونی داشت چرا در این چند ساله آقایان مدعی قانون، سکوت کرده بودند؟ چرا حال بعد از سالیان، در موقع افتتاح پل هشتم آقایان یادشان افتاده که مشکل قانونی دارد؟

در مرحله بعد باید گفت که شهرداری پس از دستور استانداری مبنی بر تخریب فرهنگسرا به پوشاندن آن توسط خاک نباتی بسنده کرد و از تخریب آن تا روشن شدن اوضاع سر باز زده. حتی آمادگی خود را برای گریز از تخریب فرهنگ سرا اعلام داشته است. در جوابیه ای که روابط عمومی شهرداری برای خبرگزاری ها ارسال کرده این را یادآور شده که پی ساختمان تخریب نشده و فقط فوندانسیون ها را خم کرده اند که هدف زیبا سازی ساحل کارون بوده و هرگاه مشکل قانونی محل فرهنگسرا، حل شد اداره ارشاد می تواند خاکریزی ها و گلکاری ها را کنار زده و ادامه ی ساخت پروژه را از سر گیرد.

شنیده هایی که در محفل های متفاوت به گوشمان رسیده حاکی از این است که طبق دستور استاندار این عمل صورت پذیرفته، شهرداری هم فقط مجری طرح است و آقای سپهر به عنوان مدیرکل فرهنگ و ارشاد خوزستان زیر این توافق نامه را امضا نموده است.

شاید بهتر باشد اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و استانداری خوزستان مواضع شفاف تری در این خصوص بگیرند. به هر حال شهرداری اهواز موضع خود را اعلام کرده و به عنوان مجری وظیفه قانونی خود را انجام می دهد اما در این میان نه استانداری موضعی شفاف ارائه کرده و نه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی.

درضمن باید به آقایان گفت با توجه به اینکه 2 میلیارد بودجه به این پروژه اختصاص داده شده در این چند سال چقدر پیشرفت فیزیکی داشته است؟ چرا چنین پروژه ای باید آنچنان در ورطه فراموشی بماند که بعد از سالیان سال چشم انتظاری با چنین برخوردی مواجه شود؟ بهتر است بپرسم چند میلیارد از بودجه سال پیش فرهنگ و ارشاد اسلامی برگشت داده شد؟ آقایان کجا بودند و چرا تا به حال فکر ساخت این فرهنگ سرا نبودند؟

بگذریم، حتی اگر تحلیل های شخصی گواه این را دهد که برای زیبا بودن اطراف پل هشتم در وقت حضور رئیس جمهور، این عمل ناخوشایند به یکباره انجام پذیرفته باشد که نیست!!! -  ترس از آن دارم که هنردوستان و هنرمندان موقع افتتاح پل هشتم به پیشواز ریاست جمهور آیند و شروع به اعتراض دسته جمعی کنند، همان گونه که این چند روز نیز ساکت ننشسته و با پیامک های خود خبر از اعتصاب مقابل درب ارشاد، استانداری و  ... داده اند. که اگر چنین شود دید ریاست جمهوری به مدیران فرهنگی استان چگونه خواهد شد؟ و اگر  هنرمندان  مطالبه خود از ریاست جمهوری را  بخواهند، که مصوبه سفر اول اوست مدیران اجرایی استان چه جوابی برایشان دارند؟ اگر رئیس جمهور فضای فرهنگسرا را بعد از گذشت چندین سال اینچنین ببیند مطمئنا تذکر به متولیان خواهد داد و اعمال فشاری برای ساخت آن خواهد کرد. پس این گونه نیست! چون در این میان با تجمع هنرمندان همه چیز برای خاطیان خراب تر خواهد شد. معقول تر این بود که به جای پنهان سازی زیر خاک از فرصت استفاده کرده و اعتبار لازم را در موقع حضور احمدی نژاد کسب، شروع به شکستن این تابو کنند. تا شاید نام نیکی از خود به جای بگذارند!

 * سردبیر هفته نامه نشاط 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت17:10توسط مصطفی نظاری | |

«ديكتاتور» كشته شد. فاصله دستگيري تا كشته شدن به كوتاهي همين جمله بود. به کوتاهی گفتن همین کلمه! 42 سال حکومت! حکومتی که پاره استبداد بود! حکومتی که از جان مردم خون دیکتاتوری را می مکید. حکومتی که در لیبی بود و دیکتاتوری که قذافی بود... این بار انگار «قذافی» سوژه ای برای رسانه ها شده بود. عاقبت زندگی پرفراز و نشيب سرهنگ قذافي، رهبر 70ساله ليبي در زادگاهش شهر «سرت» در شمال ليبي به دست انقلابيون به پايان رسيد. او حدود ساعت دو بعدازظهر پس از آنكه مقرش توسط نيروهاي ناتو شناسايي شد و تمامي خودروها و مراكز آن مقر بزرگ كه در نزديكي يك جزيره در شهر ساحلي قرار داشت، بمباران شد در حال فرار و اختفا در يك لوله فاضلاب، احتمالا توسط تيرهاي شليك شده انقلابيون و شايد به قول يكي از انقلابيون توسط يكي از محافظانش زخمي شد و پس از دستگيري در ميان راه با اصابت گلوله‌هايي به سينه و سرش قبل از رسيدن به بيمارستان كشته شد و همه آرزوهاي بلندپروازانه و غير واقعي خود كه عبارت بودند از رهبري جهان عرب و جهان اسلام و سرانجام رسيدن به منصب شاه شاهان قاره 54 كشوري آفريقا را با خود به گور برد. لحظه به لحظه بی بی سی، الجزیره و دیگر رسانه های جهانی گزارش می دادند. انگار آخرین روزهای دیکتاتور گره خورده بود با سوژه پراکنی! از غرب تا شرق! همه جا پر شده بود از پایان دیکتاتور! از پایان یک توهم...

با خود اندیشیده ای که وقتی کسی خود را در جایگاه عرش می داند در فرش سر به روی خاک فرو می آورد؟ سرهنگ در هفتادمین سال زندگی خود، توهم رهبری 54 کشور افریقایی را در سر می پروراند و به یقین کاخ خود را متبرک تر از هر متبرکی می دانست! اما عاقبت فرجام همه آن توهم پادشاهی به مرگ در لوله فاظلاب انجامید.  باری؛ هم تو می دانی و هم من... می دانی که چنین سرنوشتی را «صدام» نیز دچار شده بود و در آخرین روزهای زندگی خود آواره شده و به ذلت توهم زندگی و قدرت خود را پایان داده بود. عقب تر که بر می گردی دوره پهلوی نیز چنین بود! «محمد رضا شاه» در اواخر عمر آوارگی را تجربه کرد. گویا داستان زندگی تمام دیکتاتور ها توسط یک نویسنده نگاشته شده که همه یک به یک از کاسه دیگری زهر جان کندن را به ارمغان می برند!   سرهنگ اما در خیال خود «توهم قدرت برای همیشه» را پرورانده بود. آنقدر در این توهم غوطه ور شده بود که انگار قرار است برای همیشه ماندنی باشد! اما عاقبت «سرهنگ» به بدترین شکل ممکن در سرزمینش، لیبی کشته شد. او برای پی بردن به اشتباهاتش فرصت داشت. برای اینکه بداند چیزی بنام قدرت وجود ندارد و قدرت فقط یک توهم است. توهمی خانه برانداز! عادت به این موهوم، مجال فکر کردن به او نداد. افسوس که نفهمید... روح ده ها هزار کشته در راه حق لیبیایی شاد!

قذافی شخصیتی منحصر به فرد داشت، همین امر باعث شد تا معجونی از «انقلابی گری» و «فرعونیت» را بنوشد و هرگز تسلیم واقعیت هایی که از روز روشن تر بود نیز نشود. حتی دقیقا دو ماه پیش سرهنگ در یک جنگ و گریز نفس گیر در مقر نفوذ ناپذیر و افسانه ای خود در «باب العزیزیه» جان سالم به در برده بود. 

سرهنگ در آخرين پيام صوتي خود گفت: «من در مكاني هستم كه هرگز نمي‌توانيد به من دسترسي پيدا كنيد» اما كمتر از 10روز گذشت تا او از انقلابيوني كه به او دسترسي پيدا كرده بودند، تقاضا كند كه به او شليك نكنند. به‌گمانم قذافي تا لحظه زخمي‌شدن و دستگيري خود هنوز در توهم رسيدن فوج فوج مردمي بود كه در دفاع از او به ميدان بيايند و وابستگان به استعمار و غرب را از ميان بردارند و او را بر دستان خود به باب‌العزيزيه بازگردانند نكته قابل توجه زندگي سرهنگ قذافي در اين دو ماه، آن است كه او يك انقلاب ديگر را رهبري مي‌كرد تا به انقلاب اول خود بازگردد. سرهنگ در سال 1969 با يك كودتا روي كار آمده بود اما شرايط زماني آن روزها و جهت‌گيري او و دوستانش در آن سال‌ها از او يك رهبر انقلابي ساخت كه در داخل و خارج ليبي توانست ابتكاراتي را مطرح كرده و تا سال‌ها بلكه ده‌ها سال تاثيراتي در منطقه داشته باشد. اما كارنامه قذافي در اين 42سال و نشستن در برج عاج و امر و نهي كردن به همه عالم و كائنات و جمع كردن جميعت از داخل و خارج، از او شخصيتي ساخته بود كه نمي‌توانست درك كند آن جمعيت‌ها و آن احترام‌ها، واقعيت‌هاي دايمي نيستند و به پول‌هاي نفت و سازمان جمع‌آوري‌كننده بستگي دارد. او نمي‌توانست بفهمد برخي از اقدامات او تحقير مردم خود و همسايگان و جهانيان بوده است و تحقير ديگران عكس‌العمل سختي را به دنبال خواهد داشت. هرچند سرهنگ قذافي در همين دو ماه مقاومت خود، مخاطباني نيز داشت؛ مخاطباني در كشورهاي عربي و ميان رهبراني كه از مقاومت سرهنگ جان مي‌گرفتند مثل علي عبدالله صالح و ديگران يا كساني كه مقاومت سرهنگ آنها را به اين فكر فرو مي‌برد كه روساي‌جمهور تونس و مصر چرا به اين سرعت فرار يا كناره‌گيري كردند؟ اما حالا ديگر سرهنگ ابتدا دستگير و سپس كشته شده و مخاطبان او درس ديگري را بايد بگيرند و آن اينكه بايد همه واقعيت‌ها در كنار هم ديده شوند يا اينكه حتي اگر رهبران كشورها بخشي از جامعه را با خود داشته باشند نمي‌توانند به حكومت خود و به تحقير بخش‌هاي ديگر جامعه ادامه دهند و دولت‌ها نبايد به واقعيت‌هاي جديد جهاني بي‌توجه باشند. واقعيتي كه در تحولات ليبي خود را نشان داد و به بهانه دفاع از مردم بي‌دفاع و حقوق‌بشر، قدرت‌هاي بزرگ جهاني وارد كارزار با كشورها مي‌شدند و مردم زجر كشيده و تحقيرشده كه در طول ساليان دراز درد زندان و شكنجه را چشيده و با اجساد بي‌جان فرزندان خود كه جرم‌شان حق‌طلبي بوده مواجه شده‌اند با پذيرش تحقيري جديد تحقير گذشته را جبران و به اميد آينده‌اي بهتر تلاش مي‌كنند. 

نمي‌خواهم بگويم «بن‌علي» در تونس و «حسني مبارك» در مصر بهتر از قذافي عمر خود را در جامعه و سياست كشورهايشان به پايان رساندند يا قصد ارزيابي شخصيت اين سه ديكتاتور را ندارم، چرا كه همه ديكتاتورها مانع پيشرفت ملت‌ها و كشورهايشان مي‌شوند. هر سه ديكتاتور يادشده از فرصت‌هاي خود استفاده نكردند و به اصلاحاتي كه بتواند مردم‌شان را راضي كند، دست نزدند.  هر سه به اشكالي متفاوت سرنگون شدند اما كاري كه قذافي كرد، هزينه‌هاي ملت ليبي را بيشتر كرد و شرايط آينده در اين كشورها تفاوت خواهد داشت. قذافي با توهم فوق تصور خود نه فقط به اصلاحات فكر نمي‌كرد بلكه هنوز در فكر بازگشت به باب‌العزيزيه و محاكمه ميليون‌ها نفر از مردمي بود كه از ديدگاه او عامل استعمار بودند. فكر كنيد اگر او دوباره به قدرت مي‌رسيد يا فرصتي به دست مي‌آورد چه كشتاري به راه مي‌انداخت او اگر جان مي‌گرفت و باقي مي‌ماند به احتمال زياد ليبي تجزيه مي‌شد، اما به‌هر مشكل تحولات ليبي و رفتار قذافي و عكس‌العمل‌ها و نتيجه كار نشان داد كه ديگر دوران حكومت‌هاي غيرپاسخگو به پايان رسيده است. 

چرا ديكتاتور ها عبرت نمي گيرند؟ اين پرسش ساده‌اي است كه با سقوط هر ديكتاتوري مطرح مي‌شود، اما باز هم مي‌بينيم كه اين روند ادامه يافته و ديكتاتور بعدي با وجود همه تلاش‌هايي كه مي‌كند، همين روند را طي كرده و گويي تقديري جبري را سپري مي‌كند.  يك‌بار عبدالرحمان شلقم، وزير امورخارجه و نماينده سابق ليبي در سازمان ملل كه يكي از نزديكان سرهنگ قذافي بود در مصاحبه‌اي كه همين اواخر و پيش از سقوط طرابلس منتشر شد، حقيقت مهمي را گوشزد كرد. او گفت: سه پديده ديگر به تاريخ پيوسته است. برده‌داري، استعمار و ديكتاتوري. اينها جزو ميراث گذشته است و ديگر جايي در تاريخ معاصر جهان ندارد. او اين حقيقت را دريافته بود كه از سرهنگ قذافي كند و به انقلابيون پيوست.  سرهنگ قذافي يكي از نمونه‌هاي بارز اين ديكتاتوري تاريخ مصرف گذشته بود كه بيهوده مي‌كوشيد با پول‌هاي بادآورده از طريق فروش نفت، براي خود حياتي در تاريخ جست‌وجو كند. 42سال حكومت او تجربه تلخ همين واقعيت است كه در نهايت به مرگ دردناك او ختم شد. «سقوط»!!!

صدام حسين كه قذافي به شدت نسبت به او بيمناك بود، يكي از همين تجارب عبرت‌آموز مي‌توانست باشد. قذافي كه از اين حادثه يكه خورده بود، ناگهان تصميم گرفت سلاح‌هاي اتمي‌اش را دربست در اختيار آمريكا قرار دهد اما اين يكه‌خوردن مدت زيادي دوام نياورد و قذافي بر همان راهي رفت كه از پيش رفته بود. با اين تفاوت ظاهري كه اين‌بار گمان مي‌كرد اگر با غرب هم‌پيمان شود، ديگر حكومتش را بيمه كرده است. غافل از اينكه در همسايگي‌اش، زين‌العابدين بن‌علي يكي از هم‌پيمانان غرب به حساب مي‌آمد و در نهايت هم سقوط كرد. ديكتاتورها اساسا نمي‌توانند ازسرنوشت هم‌رديفان خود پند بگيرند. سقوط بن‌علي مي‌توانست زنگ خطري براي سرهنگ باشد كما اينكه براي برخي از اطرافيانش بود اما سرهنگ قذافي به جاي عبرت گرفتن از اين واقعيت به نكوهش مردم تونس برخاست كه چرا قدر رييس‌جمهور خود را ندانسته و او را فراري داده‌اند. همچنين سقوط حسني مبارك، همسايه ديگر ليبي و متحد كهنه‌كار غرب و اسراييل مي‌توانست درس عبرت ديگري براي سرهنگ باشد. در اينجا نيز او همان حرف را تكرار كرد و باد به غبغب انداخت كه ليبي كشور ديگري است. او به صراحت مي‌گفت هيچ كس شرايط ليبي و سيستم حكومتي خودساخته او را درك نمي‌كند؛ سيستمي كه او به قول خودش در آن فقط نقش رهبري را داشت. وقتي كسي دست به ظلم و ستمي مي‌زند در واقع به جز اينكه به ديگران ستمي روا داشته و به خاطر آن بايد پاسخگو باشد با انجام چنين كاري بخشي از وجود دروني و روح خود را نيز به رنگي خاص آلوده است؛ رنگي كه رفته‌رفته رنگ اصلي روح او مي‌شود و از آن جدايي‌ناپذير خواهد بود. ديكتاتورها با جرم و جنايت روزانه‌اي كه مرتكب مي‌شوند، شخصيت خود را به نحوي تغيير مي‌دهند كه به صورت يك تقدير قطعي و غيرقابل تبديل بر سر آنها آوار مي‌شود. البته راه برگشت بر همگان باز است اما كجا ديده‌ايد كه يك ديكتاتور در آخرين دقايق حكومتش بتواند بازگشته و به‌خصوص قدرت را به مردمش واگذار كند؟ تاريخ از زمان فرعون تاكنون نشان مي‌دهد كه سرانجام همه ديكتاتورها مرگ تلخ يا خودكشي تحقيرآميزي بوده است. از ديروز مردم ليبي كه ديگر صددرصد سرزمين آنها از سلطه قذافي خارج شده است در حال جشن و پايكوبي هستند، هر چند ديگر تفنگ‌ها به‌سوي هموطنان شليك نمي‌كند بلكه آسمان را هدف قرار مي‌دهد. اما با يك نگاه به گذشته و نظاره‌اي به آينده مي‌توان به عمق فاجعه‌اي كه حكومت‌هاي خودكامه بر ملت‌هايشان تحميل مي‌كنند، پي‌برد. در همين هشت‌ماه گذشته بنا به اقوال مختلف ده‌ها هزار نفر از مردم در مقابله نظامي توسط يكديگر كشته شده‌اند. 

قذافی را در لحظات آخر عمر به خاطر آورید! او به التماس افتاده بود، «من پدر شما هستم، شلیک نکنید، بگذارید زنده بمانم». و این چه ذلتی است که نصیب دیکتاتور شد! دوستان قدرت خدا را می بینید؟! حتی نتوانست خودش خودش را بکشد... همانطور که صدام نتوانست. سوال من اینجاست؛ چگونه اینچنین انسان های خفت پذیری بر مردم حکومت می کردند؟ 

پرونده ی شماره 113 - صفحه 6 و 7

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت12:13توسط مصطفی نظاری | |

سکوت می کنم. زیرا که سرشار از ناگفته هاست. زیرا در آن به تلخی انتظاری که روزی خواهد شکست می خندم! آری سکوت می کنم به احترام آن همه حرف که در دلم مرد!

برگ ریزان آغاز شده و من ریزش چشمانت را از قلب زخم خورده ام حس می کنم! انگار نه انگار که رفته ای... آرام آهنگ سکوت را در گوش زمزمه می کنی. راستی رهگذری اینجا نیست که هویت گمشده مرا دریابد؟ کسی حوالی پنجشنبه پائیزی سکوت کلمات مرا ندیده است؟ خانم سرما پر از سوز تنهایی است؟ یک فنجان قهوه می نوشی؟

تنهایم! مثل پائیز... به راستی که حتی آسمان هم باکره نماند! پائیز تنها جرمش بارش فرزند ناخلف است! آدمیان نیز در این آشفته تر دامن می شوند! 

راستی شما در چند سطر قبل مهمان لحظه ی نانوشته قلبم نبودی؟ آنجا که قلم نا خواسته چند خطی را سانسور کرد؟ نه! چشمان قهوه ای ات نشان از همان فنجان قهوه ای است که با هم نوشیدیم! لعنتی... تو هم که مسافر مغموم اولین عصر آدینه بودی که در شلوغی شهر ترمز ماشینی راهت را کج کرد! خوش نبودی، خوش خط و خال!!!

پرتر از هیچ... سرشار از پوچی... پائیز را به مقصد بی انتهای زمستان زیر پا می نهیم. عجب! لختی تن سپید درختان اینجا بی شباهت به سپیدی روی ماه تو نیست! اما تو... اینک نیستی... نیستی تا شانه هایت مرهم تنهایی باشد. این زمستان که می آید سردی اش تمام وجودم را فرا خواهد گرفت. نه چشمان قهوه ای کسی جایگاه چشمانت را دارد و نه خوش خط و خالی که قهوه با هم نوشیدیم تنهایی را از بین خواهد برد!

راستی چند وقتی می شود محاسنم را کوتاه نکرده ام. چرا؟ در سوگ تو که رفتی! قسم خورده بودم ننویسم، حتی از سکوت! اما در عزای وفای تو تا آخر عمر محاسنم را کوتاه نمی کنم!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت19:25توسط مصطفی نظاری | |

برزخی شده بودیم! همگی. اما قیصر بهشتی شده بود! عاشقانه رفتن را نیز ارزانی ما داشت تا بگوید: دل به پاییز نسپرده است! پاییز اما امروز دامان دل ما را فشرده و سراپا پژمرده شده ایم! به راستی که کدکنی چه زیبا گفت: «قیصر! تو به شعر رسیده‌ای؛ همان جا بمان و تکان نخور...»
پائیز اما رنگ و بویی دگر دارد. گتوند آرام خفته که آرامگه قیصر آنجاست و آرمیده در سرای ابدیت!
به راستی که آخرین جرعه جام زندگی تلخی «زهر مرگ» را به همراه دارد. زهری که تلخی اش آنی است و هر کس در روزگار خویش می چشد، اما تلخی زهر آخرین جام قیصر کام همه ما را تلخ کرد. آری، «من سال های سال مردم! تا اینکه یک دم زندگی کردم، تو می توانی، یک ذره، یک مثقال، مثل من بمیری...»
باری، قیصر صادقانه سخن می گفت و اهل تزویر نبود! روح زمان به روشنی در شعرش بازتاب می یافت. حیات او سیری تراژیک داشت! از امید به نا امیدی، از حماسه به عجز و تسلیم در برابر تقدیر...
شاید اما چیزی که همیشه قیصر را زیبا تر جلوه می داد توجه آگاهانه و مورد تامل وی به «سنت» و «مدرنیته» به عنوان دو «شاهبال» و «شاهرگ» حیاتی برای بقا در آسمان «ادب» بود. همان چیزی که قیصر میانشان ایستاد و به ابدیت پیوست و متکثر شد.
حال سالگرد «چهارباره» از دست دادن قيصر است. شاعري كه شعرهايش نه مختص ديروز و امروز كه براي همه روزهاست. براي فرداها و براي همه روزهاي مبادا. كاش مي شد چنين روزي هم گتوند بود و در كنار او شعرهايش را ورق زد و خواند: وقتي تو نيستي/ نه هست هاي ما چونان که بايدند/ نه بايد ها/ مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم/ عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم/ باشد براي روز مبادا/ اما در صفحه هاي تقويم/ روزي به نام روز مبادا نيست...
کاش می شد فهمید پشت کدامین نوشته گم ات کرده ایم و کجا می توان نشانی از تو یافت تا برای همیشه قاب قدومت در رگ سپیدی کاغذ را بستاییم... کاش تنها غروب چهلمین روز پائیز را برای چهار سال متوالی فراموش نمی کردی تا به راحتی می توانستیم غروب تو را به غروب پائیز تشبیه کنیم.
زبان نای استعاره گفتن و تشبیه دادن ندارد. وقتی نام تو می آید به معادلات زبان فارسی شک می کنم. تو برای مان در نوشته ها و سخن ها یک «اول شخص غایب» شده ای. اما حضور تو در دل ها اینگونه نیست، تو حاضری و من به درست بودن دستور زبان شک کرده ام... ای لعنت بر این کلمات!
سرمقاله ی شماره 113

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت14:14توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری:

هنوز از ترمز نا بهنگام ماشین جلویی به خود نیامده بودم که تابلوی ایست مامور راهنمایی و رانندگی مجبورم کرد کنار خیابان رفته و ماشین را نگه دارم.

آنقدر غرق در روزمرگی های زندگی بودم که فراموش کردم حتی از ماشین بیرون آیم تا مامور کنار ماشین آمده و به انگشتر عقیق اش چند باری به شیشه ماشین زد. شیشه را پائین کشیدم، تالالو صدی اذان مغرب از گلدسته های مسجد شهر، هوای عرفانی روح را دمیده تر می کرد.

مامور گفت: «چراغ قرمز را که رد کردی، کمربند ایمنی هم نبسته ای، چراغ های ماشین را هم که روشن نکرده ای، جریمه ات سنگین شده. هواست کجاست؟ اگر بخاطر ترمز ماشین جلویی تصادف می کردی هم مقصر در عبور از چراغ قرمز بودی، هم نبستن کمربند خطرات را برایت بیشتر می کرد»

به یاد روزی افتادم که برای نبستن کمربند ایمنی مجبور شدم دوباره آئین نامه امتحان دهم. آن روز با خود عهد بسته بودم هر وقت سوار ماشین شدم، اولین کارم بستن کمربند ایمنی باشد و تا امروز هم بر سر عهد خود مانده بودم! 

به خود آمدم و از خاطره ها بیرون... به مامور گفتم سر خود را از ماشین داخل بیاور.

تعجب کرد و با کمی مکث این کار را انجام داد. دهانه ی رنگ و رو رفته کمربند ایمنی را نشان دادم و گفتم گواه بستن کمربند ایمنی من این است. آنقدر از آن استفاده کرده ام که رنگ و رو برایش نمانده است. نبستن کمربند و گذشتن از چراغ قرمز امروز را هم بگذارید پای حواس پرتی و یک سری از مشکلات که ذهنم را درگیر کرده...

مامور راهنمایی و رانندگی کمی در خود فرو رفت و به گفتن یک جمله اکتفا کرد: «فکر می کنم اگر جریمه ات نکنم تاثیر بیشتری در ذهن ات به جای بگذارد و ماندگار تر باشد» این را گفت و رفت. از آن روز هیچ وقت نشده که سوار ماشین شوم و یاد حرف او نیفتاده و کمربند ایمنی را نبندم. 

قوانین - چه عبور از چراغ قرمز و چه کمربند ایمنی و ... - هرچه که باشند شاید معطلی ها و سختی هایی داشته باشند اما برای سلامتی انسان و راحتی آنها نوشته شده اند. 

باری، شده است گاهی به دلیل خرابی چراغ قرمز ساعت ها در چهار راهی مانده ایم که اگر چراغ سالم بود، حرکت نظام مند ماشین ها خیلی سریع تر باعث عبور ما می شد. 

یقین، برای سهولت کار و ایمنی بیشتر قوانین را برایمان درج کرده اند. شاید اگر کمی بیاندیشیم به این نتیجه برسیم که سرعت غیر مجاز ما را زود تر به خانه نخواهد رساند، گذر از چراغ قرمز به هزینه ریسک اش نمی ارزد و نبستن کمربند ایمنی هیچ گاه ارزش یک عمر پشیمانی را ندارد.  بیایید با خود عهد ببندیم هیچ گاه در مقابل قانون کج رفتاری نکنیم!

سرمقاله ی شماره 112 هفته نامه نشاط 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت18:51توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری: بالین سیه چرده ای که به سوگیاد کتیبه ها و سنگ نبشته ها بر اورمزد تاریخ خودنمایی می کرد، همان کلاغی که نماد پاکی و نجابت بود. نماد تقدسی که هنوز در جای جای تاریخ هک شده بر سنگ ها و نامش در زمره ی پرندگانی است که ایران باستان جاویدانش کرد.
در سال های دور تاریخ و در وصف این پرنده سخن ها روایت شده؛ عده ای معتقد اند کلاغ پرنده ای نابغه است و روح همکاری و تعاون به هم نوع، به والا ترین امر واجب می ماند. این روحیه ی همکاری و ابراز همدردی تا حدی بالاست که اگر همنوعی ضربه ای آسیب پذیر را تحمل کند کلاغ های دیگر به محض این که صدایش را شنیدند، به طرفش می آیند، زخمش را تسکین داده و به او کمک می کنند تا پرواز کند و اگر کلاغی مجروح بر زمین بیفتد، دسته جمعی می رسند و آنقدر بال و پر می زنند، تا دوست مجروح خود را به کنار آب برسانند. اگر کسی برای خارج کردن جوجه ها به لانه کلاغ ها نزدیک شود، پدر و مادر آنها با فریاد، کلاغان دیگر را به کمک می طلبند . در اندک زمانی، گروهی کلاغ اجتماع کرده و با حمله به متخاصم او را از میدان به در می کنند.
آری سخن از همان کلاغی است که نامش جز درجات هفتگانه مهرپرستی است و رابط بین زمین و آسمان هفتم! و همان که عدالت در قلب جماعت شان باجدی ترین وضع خود حکم فرماست. وقتی یکی از آنها تخلف ورزد، کلاغ ها شورایی تشکیل می دهند تا درباره سرنوشت همنوعشان تصمیمی اتخاذ کنند . این بحث و شورا، ساعت ها طول می کشد تا این که حکم صادر شود. در حالی که متهم در فاصله ای آن طرفتر با بی صبری منتظر نتیجه محاکمه است. وقتی شورا تصمیم به برائت کلاغ گرفت، گروه کلاغ ها به پرواز در می آیند و از نظر ناپدید می شوند، ولی اگر متهم محکوم شده باشد ، آن وقت به سویش حمله ور می شوند و با ضربات مهلک نوک خود، چشمان کلاغ گنه کار را از حدقه در می آوردند و آن قدر این را ادامه می دهند تا کلاغ بی جان گردد و نقش بر زمین شود.
باری؛ کلاغ قصه ایران زمین امروز با روایات دیروز، زمین تا آسمان فرق می کند! امروز وقتی سخن از کلاغ به میان می آید به یاد دزدی، دست کجی، مزاحمت و خبرچینی می افتیم و برای فرزند خود سخن از بد بودن وی به میان می آوریم. ما به فرزندان قبیله ی ایران زمین و به نسل آینده می آموزیم بازی کلاغ پر را...
قصه امروز، نرسیدن کلاغ به خانه است کلاغ را در ذهن ها مجبور به پریدن می کنیم و می پرانیم آن را...
به گمان خود، پرش کلاغ برای مان پرش دروغ، دزدی، ریا، مزاحمت و خبر چینی را به همراه دارد و وقتی می گوییم کلاغ پر یعنی پراندن همه این بد نامی ها! 
کلاغ پر، قصه پر غصه امروز سیاست است! با انسان هایی که هم نماد خوبی اند و پاکی، هم نماد تملق و دروغ... هم نماد با هم بودن و وحدت، هم نماد دزدی و دروغ... امید آنکه روزگاری رسد تا نماد کلاغ شوم امروز با بازی کودکانه کلاغ پر، پرانده شود و وحدت و یکپارچگی به سیاست مردان بازگردد.       
سرمقاله ی شماره 111 هفته نامه نشاط      

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت19:30توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری: ماجرا اختلاس نجومی در خوزستان این روزها به یک پدیده تبدیل شده است. پدیده ای که تا به امروز در جمهوری اسلامی بی نظیر بوده! و جز بی سابقه ترین نمونه های فساد اقتصادی نام گرفته است و موضوع داغ رسانه های امروز داخل و خارج کشور تبدیل شده است. اما تاسف برانگیز و آزار دهنده است که با توجه به اینکه این مهم یکی از سوژه های روز رسانه هاست مسئولین ذیربط در چند روز اخیر به توضیحات اندک و «قطره چکانی» بسنده کرده اند و «روزه سکوت» گرفته اند! که در نوع خود ناکافی بوده و تا جایی بر تردید ها می افزاید.    
در عمر سی و چند ساله نظام مقدس جمهوری اسلامی هر از گاهی اخبار متعددی در مورد کلاهبرداری و اختلاس های گوناگون در رسانه ها مطرح می شود که از بین این ها چند اختلاس همراه با جنجال مردمی و رسانه ای همراه بود که تا جایی با وجود ختم قائله و مختومه شدن پرونده، ارقام نجومی جا به جا شده از یاد هیچ کدام از مردم ایران نمی رود. 
اگر بخواهیم نگاهی اجمالی به این پرونده ها بیاندازیم باید نام «فاضل خداداد» و اختلاس 123 میلیارد تومانی از بانک صادرات در دهه ی هفتاد را به عنوان اولین اختلاس جنجالی نام ببریم. 
دومین مختلس به «شخصیت تبرئه شده» نیز معروف است، آری، «غلامحسین کرباسچی»! شهردار وقت تهران که در سال 77 به جرم اختلاس بازداشت شد. 
سومین نام برای ما خوزستانی ها آشناست «شهرام جزایری»، «مختلس دست فروش دهه هشتادی»، وی که با مانور های متقلبانه 50 شرکت مختلف بازرگانی تاسیس کرده بود و به خیلی از آقایان رشوه داده و جعل اسناد کرده بود. که در حافظه تاریخی تک تک مردم ایران جا دارد. متاسفانه من آن روزها بود که با واژه هایی همچون رشوه، فساد اقتصادی و مالی و دست آقا زاده ها در فلان تخلف و ... آشنا شدم. 
در میان اختلاس های دیگر نام «عباس تقی زاده» مشهور به «عباس کوتول» و ماجرای فرودگاه امام که در سال 81 را داریم و بعد از آن نام «سلطان شکر ایران» در دهان مردمان را به تلخی وا می دارد. شخصی به نام محمد رضا، کارمندی ساده بود که نام خود را در لیست اختلاس کنندگان به ثبت رسانید!
پرونده اختلاس های بزرگ کشور را در ذهن خود مرور کنید، از انگشت شمار اختلاس هایی که صورت گرفته تاسف برانگیز است که بگویم این سومین اختلاس بزرگ است - ماجرای شهرام جزایری، ماجرای سلطان شکر ایران و فروش اراضی دزفول- که به محوریت خوزستان اتفاق افتاده و جای تاسف دارد که خوزستان جایگاه امنی برای چنین اتفاقاتی شده است حال آنکه اگر پرونده های موسوم به «سید ها» و تخلف مدیر عامل شرکتی «بازرگانی مفید» و فرار «مدیر عامل لوله سازی خوزستان» با وام 300 میلیاردی را نیز به آن اضافه کنیم پی به صحت و سقم این ادعا خواهیم داشت. 
باری، خوزستان را باید بهشت مختلسان نامید. آیا نهاد های مسئول خوزستان اینقدر در بی تفاوتی - با عرض پوزش باید بگویم بی کفایتی - به سر می برند که چنین آماری در خوزستان به دست آید؟ آیا خوزستان مامن امنی برای چنین «دزدی های بزرگی» است؟ پس نهاد های نظارتی کجایند؟
 در حالی که اعتقاد دارم از چنین مساله ای نمی توان ساده گذشت به سکوت معنا دار مسئولین می رسم! دلیل «روزه ی سکوت مسئولین» آن هم در این برهه چه می تواند باشد؟ زمان حساسی که مردم جواب می خواهند و باید دولتمردان پاسخگو باشند و برای آنان رفع ابهام نمایند. چون می دانم با هیچ عقل و منطقی نمی توان ادعای برخی مدیران را درباره بی خبری از این اختلاس را باور کرد زیرا نشانه های فراوانی از وقوع این اختلاس بوده که قابل درک است. 
حق مردم است که از وزیر اقتصاد بخواهند سکوت خود را بشکند و در مورد واگذاری شرکت های بزرگ فولاد سازی و راه آهن کشور به گروهی موسوم به «آ»  برای مردم رفع ابهام نماید. هر چند وزیر اقتصاد باید پاسخ دهد که چگونه می شود فردی در نظام بانکداری ایرانی توانسته سه هزار میلیارد تومان اختلاس کند در حالی که مردم برای گرفتن وام های چند میلیونی مشکل دارند و به راحتی به آنان داده نمی شود و هر کدام دو یا چند ضامن معتبر دولتی می خواهند؟ یا اینکه با توجه به ماجرایی که خرید ال سی از نظام بانکی کشور بوده و یا به تعبیری منبع تامین مالی واگذاری ها از سوي اين فرد اختلاس از سيستم بانكي بوده آيا سازمان خصوصي نمي توانسته با يك استعلام از بانك مركزي اين موضوع را رصد كند؟ برخي اخبار از نفوذ «گروهك انحرافي» دولت در واگذاري شركت ها به اين فرد حكايت دارد، نظر وزير محترم اقتصاد در اين خصوص چيست؟ شواهد محكمي از برنامه ريزي اين گروه براي تصاحب فولاد خوزستان كه از بزرگترين شركت هاي فولاد سازي كشور است به اين گروه حكايت مي كند، وزير محترم اقتصاد نظر خود را در اين خصوص اعلام كند؟
اختلاسی نجومی، آن هم به مبلغ 3 هزار میلیارد تومان به یقین در ذهن هر فردی تداعی کننده این است که چنین کار بزرگی را یک شخص خاص به تنهایی نمی تواند انجام دهد و کار یک جریان و تیم قوی و نفوذی است. تیمی که به یقین از «آقایان یقه سفید» است و «ساپورت دست های دولتی» را به همراه دارد. مسئولان ذیربط نمی توانند این نشانه ها را انکار کنند چرا که در صورت انکار به عدم صلاحیت و توانایی خود برای تصدی پست های اقتصادی اعتراف کرده اند!
باری؛ یقین اختلاسی با رقم نجومی نمی تواند بدون «زد و بند مسئولان» و دست اندرکاران صورت پذیرفته باشد و سوال این است چه مدیرانی با چه وابستگی هایی این زد و بند ها را کرده اند؟ ممکن است طبق خبر های شنیده نامی از رئیس فلان شعبه بانک در استان با دریافت مثلا چند میلیارد زمینه ی چنین اختلاس بزرگی را فراهم کرده باشد، اما باید به سخنان حسین شریعتمداری اشاره کنم که در این باره گفته است: «تجربه نشان داده است كه اينگونه مديران مياني با توجه به حقوق معمولي خود، بعد از دريافت اولين رشوه كلان به فكر پاكسازي رد پاها و سرنخ ها مي افتند ولي اخبار موثق موجود حكايت از آن دارد كه ماجراي اختلاس 3هزار ميليارد توماني طي مدتي نسبتا طولاني صورت پذيرفته است بنابراين چرا مديران مياني مورد اشاره به فكر فرار نبوده اند؟ و پشت آنها براي ادامه بي ترس و واهمه ماجرا به كجا گرم بوده است؟! رديابي اين سرنخ ها و كشف نقاط و كانون ها و يا افراد پشت صحنه اختلاس كه دشوار نيست! موسس بانك «آريا» را چه كسي يا چه كساني براي دريافت وام هاي كلان و نجومي معرفي كرده اند؟ افراد معرفي كننده از چه جايگاه و مسئوليتي برخوردار بوده اند كه برخي از مسئولان بلندپايه جرأت مخالفت با دستور آنها را نداشته اند؟! آيا معرفي كنندگان اصلي در برخي ديگر از مراكز اقتصادي و يا مبادلات مالي كلان، رد پاي سوءاستفاده هاي مشابه ندارند؟! ماجرا به آساني قابل كشف است. داستان معما گفتن كسي است كه پرسيد «اين كدام ميوه است كه زرد است، شيرين است، دراز است، موز است»! 
باید بگویم که دست «یقه سفید ها» در چنین اختلاسی ملموس است. همان هایی که وجودشان هر از گاهی جنجال آفرین می شود و با برنامه ریزی به سراغ اموالی که حق مردم رنج دیده است، موریانه وار رسوخ می کنند و سفره های رنگین خود را با بیت المال پهن می کنند. همان هایی که در میراث فرهنگی، صنایع، مناطق آزاد، فولاد و ... نیرو فرستاده و هر از گاهی مدیران شان به دلیل فساد مالی دستگیر می شوند. اینان همان هایی هستند که با وقاهت پیراهن یقه سفید می پوشند ودم از ...
باری؛ نظام مقدس جمهوری اسلامی و اموال آن مانند گوشت قربانی در دست غارتگران شده است که هر کس از راه رسید تکه ای از آن را بر می دارد و دارایی عمومی ای که باید صرف آبادانی شود را به تاراج می برد. تا کی باید مردم رنج دیده و خون دل کشیده ایران، شاهد چنین اتفاقاتی باشند و در زمزمه ی خیال خود نام اختلاس را به امری که هر از گاهی اتفاق می افتد پرورش دهند؟ نهاد های نظارتی باید جلوی چنین حرکاتی واکنش نشان دهند تا اعتماد از دست رفته مردم دوباره به آغوش نظام باز گردد و ایران اسلامی ثابت کند دست هر کس چه شخص خاص، چه آقا زاده و چه فرد عادی، چه دولتی و چه یقه سفید!!! در چنین مسائلی باشد قطع خواهد شد. 
باید مسئولین سکوت خود را بشکنند و علف های هرزی که در این اختلاس دست داشته اند را ریشه کن کنند و به مردم نشان دهند و محاکمه آنان را در ملا عام برگزار نمایند. آری قرار نیست هر فرصت طلبی سفره ی عافیت ایرانی را باز دید، دست کجی کند و سهم انسان هایی که روی آن نشسته اند را بردارد و حقوق آنان را پایمال کند.  
یاداشت - شماره 111 هفته نامه نشاط - صفحه 7

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت19:29توسط مصطفی نظاری | |


مصطفی نظاری: 9 سال است که آواز گنجشکک را از قفس آهنین رادیو می شنوم و گوشم را به میهمانی شام آخر در رادیو دعوت می کند.
9 سال است که صدای فریاد بلندت را با تصاویر واژگون به نمایش نشسته ایم و 9 سال است که تو رفته ای و ما مانده ایم در این بوم غمگین بی رنگ... مانده ایم تا بگوییم دوستت داریم و ماندگارت کنیم.
به سادگی یک چشم بر هم زدن 9 سال آزگار گذشت. 9 سال بی آنکه چیزی بخوانی و بفهمی، بی آنکه چیزی در دلت سنگینی کند و خلاصه فکر کنی که دیگر نیستی! نیستی تا به نیلگون حنجره ات دمی دهی و سراغی از گنجشکک اشی مشی بگیری...
سنگینی «جمعه ها» هنوز پیکر تفتیده ام را جهنمی می کند! فرهاد؛ آدینه بدون تو صفایی ندارد. هنوز ابر که می بارد خون به جای باران آدینه را شرمسار می کند. «کاغذ رنگی» اما رنگ باخته و «بوی عیدی» مشام مردم کوچه باغ را تر نمی کند!
«فرهاد»، آدینه های عبس را یک به یک پشت سر می گذاریم. و عصر هایش با صدای آشفته ی پرندگان بی خانمان، که حال جایی برای خوابیدن هم ندارند دل هایمان پر می شود از غصه و درد، تا جایی که صدای اذان هم تسکین بخش این دلهره نیست. اما گاهی اوقات که بهانه ای در دل برای بیرون رفتن از دنیای کذایی انسان ها جز به آفتاب کم زور غروب پناه دیگری ندارم. به دنبال صفحه گرامافونی فرهاد می گردم تا کمی متحولم کند از نام جمعه. آری « داره از ابر سیاه خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه»
همه از سوز صدایت می گویند، از اینکه صدایت در تن و جان مردم رنج دیده رسوخ می کند، آری صدای تو به موسیقی شکننده، ترانه بی جان و شعر خشک و خالی حیات و جریان می دهد و آن را ماندگار می سازد. 
وقتی که شروع به خواندن می کنی، وقتی تک تک کلمات را می خوانی، با گوشت و پوست و خون خود، ترانه را لمس می کنم. کم کم حس می کنم برای تک تک کلمات، صامت ها، تک تک نت ها و صداهایی که با ترانه عجین شده اند باید احساس مسئولیت کنم و بدانم که نت های آهنگساز با ترانه اخت شده اند. برای همین باید درست گوش کرد، درست درک کرد و درست فهمید. عمق ترانه و تُن صدا مردانه تر و سوزناک تر از آن چشمی است که می بندیم و سری است که تکان می دهیم.
باری، ترانه های تو اجتماعی است و یا به قول خودت میهنی! اما نیک می دانم نشسته در پستوی خانه و در تنهایی خواندن - بدون گوشی برای شنیدن - را عشق به موسیقی می دانی که قدرتمند ترین نیروی جاودانه ی توست.
هنگامی که دارد غبار تنهایی و فراموشی رخسار ستبرت را با خود می برد مثل خیلی های دیگر اما بلعجبا، نیروی مهار ناشدنی تو را از همه متمایز می کند. گویی در خیال رویا گونه ات فکر رفتن نیست و قرار نیست فراموش شوی. بل می خواهی تا ابد «جاودانه» بمانی. آري، خواننده يي که بسياري در دهه پنجاه مي پنداشتند که مد روز است و سوار بر موج لمپنيسم روشنفکرنما، تبديل مي شود به يگانه صدايی که بعدها، سکوت او را موجب مي شود. اسطوره صدا؛ اسطوره يي که شايد در سکوت بشکند و برود و تنهايمان بگذارد تا ديگر، اکنون به خاطره صدايش- ترانه ها- از زبان بزرگي بگوييم؛ «بار سنگيني است بر شانه هاي من، خجالت 20 سال خاموشي تو.»
راستی هیچ با خود فکر کرده اید که وقتی نام فرهاد آورده می شود، چه کلمه ای در ذهن تان تداعی خواهد شد؟ مرد تنها، بوی عیدی، جمعه و یا... و بعد نام تک تک ترانه های آشنایی که زخم خورده اند و در دل تک تک ما ایرانی ها ماندگار شده اند. و همین سوال انگیزه ای خواهد شد که اگر ترانه های تاثیر گذار فرهاد را بررسی نکنیم، هرگز نمی توانیم فرهاد را بشناسیم! هرگز درک نخواهیم کرد که فرهاد می توانست اسطوره فرهنگ موسیقی ایرانی باشد و ...
شب، با تابوت سیاه/ نشست توی چشماش/ خاموش شد ستاره/ افتاد روی خاک / سایه ش هم نمی موند/  هرگز پشت سرش
غمگین بود و خسته؛ وقتی هنر نمایی مسعود کیمیایی، اسفندیار منفرد زاده و فرهاد کنار هم جمع شده تا مثلث طلایی را در «رضا موتوری» جاودانه سازند. ترانه از اين نظر هم منحصر به فرد است که سفارشي است و کاملاً با فيلم و خواسته هاي کارگردان و آهنگساز آن، مطابقت دارد؛ و تنها صداي «فرهاد» است که آن را کامل مي کند. از اينجا به بعد است که روند موسيقي فيلم و ترانه متن و تيتراژ فيلم ها دگرگون مي شود و همگام با موج نو سينماي ايران پيش مي آيد. 
اما جمعه! گویا قطعه ای ساخته برای نشنیدن! خداحافظ رفیق! جمعه، بارون، خون، ابر سیاه و ... کنار کارگردانی امیر نادری و باز آهنگسازی اسفندیار منفرد زاده... و بعد... فرهاد بود که با جان و دل و صدای همیشه گرم خود موسیقی تیتراژ فیلم را هویت بخشید. آری سخن از همان جمعه معروفی است که در میان عموم مردم «سوت مشهور ملودی» آن را شنیده اند و کمتر کسی است که با ترانه «جمعه» غریب باشد. شايد به اين دليل که همه، منشاء آن را سياسي مي دانستند و مربوط به خفقان دوران و جمعه هاي سياه زمان شاه این ترانه همه گیر و عزیز شد و در آخر سیاسی! ترانه آنچنان هم قصد و غرض سياسي نداشت اما اين صداي فرهاد است که احساسات و آرمان هايش را درون ترانه مي دمد و آن را آشناي دل هاي شنوندگانش مي کند. «جمعه، پيروزي ترانه نوين بود.»                
کودکانه بوي عيدي....؛ پس از «مرد تنها»، اين دومين تجربه ترانه آزاد از قيد و بندها و کليشه هاست. با اين ترانه، هم شيريني را لمس مي کنيم و هم تلخي. شيريني مرور کودکي زيبا و معصوم مان، و هر آنچه که از خوشي ها و شادي ها در گذشته- که بسيار دور مي نمايد- براي مان روي داده است، و تلخي اينکه، در اين ناکجا آباد امروز و در دمادم تلخي ها و زشتي هاي دوران مان، همه اين حرف ها، تنها يک خيال و يک «بو»ست که بايد تمام زمستان را با يادآوري اش سر کنيم. در اين ترانه، فرهاد، به همان کلام مونولوگ گونه که گفتم نزديک مي شود، ترانه را بازي مي کند و ما مي توانيم صداي بو کشيدنش را بشنويم، وقتي که مي گويد؛ «بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب». واقعاً موهبتي است شنيدن اين ترانه در شب هاي زمستان و نزديک هاي عيد، هنگامي که از شبکه هاي جورواجور راديو و تلويزيون، پخش مي شود؛ البته بي آنکه اجازه و اجرت و کپي رايتي در کار باشد.
کوچ بنفشه ها؛ شعري از محمدرضا شفيعي کدکني همراه با آهنگي از خود فرهاد. اين ترانه حکايتي است از همان ميهن دوستي آشنايي که در فرهاد سراغ داريم و روايتي است هم شاد و هم غمگين از واپسين زمستان هاي مردي که آرزوي اين را دارد که برود، برود و مانند بنفشه ها، وطنش را به هر جا که خواست با يک جعبه خاک، با خود ببرد؛ هم دوستدار وطن است و هم خواستار جلاي آن. اين ترانه خصوصاً در اين روزها با کوچ شاعر- دکتر شفيعي کدکني- از ميهن مصادف شده مصداقي نو پيدا مي کند. 
برف؛ شعري درخشان از پدر شعر نو «نيما يوشيج» فرصتي است براي ناليدن از اين «مهمان خانه مهمان کش» که مهمانان را «نشناخته، به جان يکديگر مي اندازد»؛ «مشتي خواب آلود و ناهشيار» را. ترانه يي است بسيار تلخ؛ ترکيبي از تلخي کلام نيما و تلخي صداي فرهاد.
تمام اینان گوشه ای از کارنامه زرین فرهاد بوده که امروز هنگامی که قلم را روی کاغذ می کشانم هنوز تازگی صدای فرهاد در گوشم تلالو دارد.
و... 
اميدوارم که هيچ گاه، همان گونه که در زمان زندگي جسماني اش در طول بيست سال مهجورماندن، در ياد همه بود، فراموش نشود؛ هر چند که اين ميهمان سراي نه چندان مجلل، فراموشخانه يي است که روزمرگي اش چون آفتي بر حافظه انسان مي افتد و آن را متلاشي مي کند... 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت19:24توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری: قصد اطاله کلام و سخن زیاد گفتن ندارم، اما همین که در تحریریه هفته نامه مشغول خواندن نطق سید شریف بودم بدون اینکه متوجه وقت اندک باشم، گریزی به دنیای دهکده جهانی زده تا بازتاب این نطق را با چشمان خود مشاهده کنم. مایه ی خرسندی و دلخوشی ما خوزستانی هاست که انسانی مردمی و از جنس اهواز گرما زده خودمان ساختمان مجلس را با سخنان خود به لرزه وا دارد و به پایتخت نشینان بگوید آقایان، کجای کارید؟ خوزستان فراموش شده ای هم در جغرافیای ایران وجود دارد. کسی که دغدغه من به عنوان روزنامه نگار و تو به عنوان یک شهروند را به خوبی می داند و برای همین دغدغه ها و آمال و آرزو چنین نطقی را به بلندای فریاد، ارزانی مردم رنج دیده خوزستان می دارد.
وقتی نام این عزیز را سرچ کردم تازه متوجه بازتاب گسترده این نطق و نطق های پیشین این نماینده شدم. آری سید شریف از روزهای نخست نمایندگی چنین نطق می کرد و مربوط به دوره گذار این روزها - و به قول معروف جمع آوری رای- نیست! شاید این چهارمین نطق کوبنده وی باشد که بازتاب کشوری پیدا کرده است. به بیراهه نرویم. قصد من در این برهه حمایت از نماینده ای خاص نیست؛ بل گفتن این سخن، مقدمه ای بود برای سوالی که در ذهن من است - که بی شک درد دل تمام خوزستان نشینان نیز می باشد- که آیا از 18 کرسی مجلس نشینان خوزستان فقط نطق های سید شریف است که چنین با استقبال گرم مردمی همراه می شود و در کوتاه مدت چنین نقل مجالس می شود؟ آیا دیگر نمایندگان نطق نمی کنند یا نطق می کنند و در سکوت خبری به پایان می برند؟ ناخودآگاه نام دیگر نمایندگان را سرچ کرده تا شاید به جواب سوال خود پی ببرم. اما به طور متوسط همه منتخبان مردم خوزستان، کرسی سخنوری را به قدوم خود مزین نموده اند، اما اگر بخواهم از سخنانشان فاکتور بگیرم بی اغراق درصد بالایی از نطق هایشان را از جنس مردم و خوزستان نشینان نمی دانم. زیرا بیشتر در مورد مسائل کشوری و سیاست خارجه مبنی بر شعار علیه آمریکا و اسرائیل و حمایت از مردم فلسطین و... اند. که نه به دل من می نشیند و نه دردی از خوزستان محروم دوا می کند. زیرا من به منتخب ام رای داده ام که مشکلات منطقه ام را مطرح کند نه موضع و شعار جهانی دهد! پس حق می دهیم به سید شریف وقتی سخن های کوبنده خود را می گوید بازتاب وسیعی از سایت ها، روزنامه ها و مردم را در بر گیرد. بی شک سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل خواهد نشست. اما زنگ خطری برای دیگر نمایندگان اعلام می دارم که 4 سال از دوره تصدی شان گذشت و حتی یک نطق ماندگار که از جنس سخنان خوزستانی باشد در کارنامه خود ثبت نکردند. مردم خوزستان چنین نمایندگانی نمی خواهند، پس به جای موضع در برابر حرکات آمریکا و اسرائیل بیایید به فکر مشکل گرد و خاک خوزستان باشید. دفاع از مردم هر منطقه برای نماینده باید مهم تر از مواضع بین المللی باشد، زیرا وقتی می توان به مواضع بین المللی پرداخت که در حوزه استحفاظی هر یک هیچ مشکلی وجود نداشته باشد. راست ی! فراموش کردم که تا ساعتی دیگر باید فایل صفحات نشریه را به چاپخانه تحویل دهم. نطق سید شریف مرا به دنیای دیگر برد و مجبورم کرد تا این نوشته را بنگارم. پس سخن خود را به پایان می برم.          

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت19:23توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری: شهردار جدید اهواز در این دو ماهی که وارد مجموعه شهرداری شده است کارنامه خوبی از خود به نمایش گذارده است. 
شهردار کتانباف؛ در این مدت اندک که آمده اید سخن های فراوانی در وصف شما گفته شود و به تعبیری دیگر نقل مجالس شده اید. همه به پاکی و قدرت شما اعتماد کامل دارند و به آمدنتان خوش بین اند. یادتان نرود این قلم قبل از آمدنتان همیشه از توانمندی شما سخن به میان می آورد و شما را شهرداری قدرتمند تلقی می کرد. با این حال اگر انتقادی نیز می خوانید به حساب دلسوزی برای شهر دانسته و آن را به فال نیک بگیرید.
به یاد داشته باشید آمدن شما حاشیه های فراوان به دنبال داشت. واقعیت تلخی است که برای به کرسی نشستن شما یک شورا منحل شد و هزینه ی آمدن شما بیرون کردن 9 نفر عضو شورا بود. شورایی که ماحصل خرد جمعی بود. البته برخی از افراد این شورا گرچه تخلف هایی در پرونده داشتند ولی به واقع هر چه در توانشان بود کوتاهی نمی کردند. عمده دلیل انحلال شورا این بود که برخی اعضا نیروهایی هم منتصب به خود و هم منتصب به جریان سیاسی خاص!!! در سازمان ها و ادارات وابسته به شهرداری کاشته بودند که مانند توموری بدخیم به جان درآمد های شهر افتاده و با هزاران ترفند شهرداری را مجمعی برای درآمد می دانستند و نه خدمت به خلق الله... 
با خویش می گویم بلعجبا! سوال برانگیز است که شخصی با پشتوانه ی 4 عضو اصولگرای شورا انتخاب می شود و نیروهای جریان های سیاسی دیگر را پرورش می دهد و سینه برای انسان های نشانه دار سیاسی!!! ستبر می کند. 
آیا این پشت کردن به طیفی نیست که رای و پشتوانه ی خود را از آنجا آورده؟ 
بگذریم و به بیراهه نرویم؛ از طرفی عمده ترین دلیل انحلال شورا و روی کار آمدن شما بریدن دست این افراد منتصب بود و حتی اگر در خاطر داشته باشید وقتی که خود شورا نشینتان قبل از انحلال به شما رای دادند به وضوح گفتند در عزل و نصب ها هیچ دخالتی نخواهند کرد و هر که را می دانید وابسته است، کنار بگذارید. ولی عجیب است که تا امروز هیچ اقدامی صورت نداده اید.
باری، افکار عمومی امروز هم شاهد اند و ناظر بر رفتار شما و هم به دنبال این اند که شما تغییرات را با چه کسانی شروع می کنید؟ آیا با توجه به اینکه استاندار هم از شما خواسته بود تا مدیران شهری را کیفی سازی کنید، دست رد به سینه افرادی می زنید که تا دیروز منافع عده ای خاص - یا بهتر است بگویم منافع جریان سیاسی خاص!!! - را دنبال می کردند و وابسته به باند های قدرتی بودند که تا امروز وفادار مانده اند و یا با اقتدار همیشگی خود آنان را کنار زده تا به همگان ثابت کنید که اصلاحات شهر را از ساختمان 4 طبقه شهرداری شروع خواهید کرد. 
راستی اگر قرار بود این افراد در سمت خود باقی بمانند پس دلیل انحلال شورا چه بود؟ اینان که هنوز افراد همان شورا هستند و خط و خطوط آنان را نیز دنبال می کنند و واضح بگویم سایه پنهان برخی افراد شورا هنوز بر مجموعه شهرداری سنگینی می کند. پس چه دلیلی داشت شورا منحل شود؟ 
هشدار بدهم که آقای کتانباف باید در پاکسازی مدیران خود وسواس به خرج دهد و نیروهای پاک و دلسوز را جایگزین افراد منتصب کند وگرنه آمدن و نیامدن وی هیچ تاثیر خاصی نداشته است. راه و بیراه همان است که بود!
در آخر نیز باید بیافزایم که به هر حال افکار عمومی و نخبگان منتظر تحولات هستند و انتظار دارند شما از مدیرانی که ناکارآمد و منتصب به برخی اعضای مساله دار شورای سوم اند حمایت نکنید؛ چرا که حمایت از آنان همان روال گذشته را به دنبال خواهد داشت. روالی که رکود پروژه ها، ناکارآمدی مدیران و در آخر استیضاح شهرداران متعدد را به دنبال داشت.
سرمقاله ی شماره 109 هفته نامه نشاط 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت19:23توسط مصطفی نظاری | |

به جای اشاره:
شورای سوم شهر اهواز با تکثر عقاید و قومیت وارد میدان شده بود تا تجربه ای دیگر در راه دموکراسی را به نمایش بگذارد. در این میان اما قومیت، مقوله ای بود که پر رنگ تر و قدرتمند تر از سابق در مجموعه رخ نمایی کرد و ماحصلی جز به قدرت رسیدن افراد نالایق و وابسته - از لحاظ قومی- نداشت.
در این میان اما تنها آورده ی این خط فکری قدرتمند تر شدن دست های پنهان و رانت خواری بود. رانتی که تا به امروز گریبان شهرداری اهواز را می فشرد و اگر مهار نشود روزگاری خواهد رسید که این مجموعه از تکاپو افتاده و اسیر جولان این نالایقان می شود و در آخر خفه خواهد شد!
 نکته ای نه چندان بی ربط:
بعد از انحلال شورا و روی کار آمدن مهندس کتانباف و حکم قائم مقامی استاندار خوزستان تحولات عجیبی در اختیارات کتانباف رخ داد که در جای خود قابل بحث و انتقاد است که واگذار می کنیم به وقتی دیگر.
فقط این نکته را گوشزد می کنم که حال اختیارات شهردار اهواز از سرپرست قبلی - مهندس صفری - نیز کمتر و ناچیز بوده است. با این حال کتانباف با سعه صدر سکان داری کلانشهر را به عهده دارد با همین اختیارات محدود به مدیریت مجموعه می پردازد.
اما اصل سخن:
اگر در لیست استخدامی ها از چهار سال گذشته تا کنون نگاهی سطحی کنیم حتی از روی فامیل و سمت افراد این نکته خواهیم رسید که چه افرادی منتصب به چه کسانی بوده اند و هستند و حال حتی سایه آن اشخاص را در شهرداری می توان دید و لمس کرد. ظابطه جای خود را به رابطه داده تا افراد نه بر اساس شایسه سالاری، بل بر محور روابط در سمت های مختلف قرار گیرند.
در این میان اما همچنان رانت خواری ادامه دارد و به بدنه پوسیده ی شهرداری خراش وارد می کند تا روزگاری به تاراج این نهاد خدماتی بیانجامد.
کتانباف پس از روی کار آمدن، اولین گام های خود اقدام جالب و مورد تاملی انجام داد و حکم چندین مشاور را لغو کرد تا به همگان ثابت کند که برای سر و سامان دادن به آشفته اوضاع شهرداری کمر همت بسته و اهل تعامل است نه باج!
موضوع مورد بحث:
باری، چنین اقدامی شاید برای ما شاهدان بیرون از صحنه شادمان کننده باشد اما به حتم درون سازمان حاشیه هایی به دنبال دارد. یقین چنین حرکتی جسارت می خواهد! زیرا خوشایند خیلی ها نیست. کتانباف امروز یک تنه برای سر و سامان دادن اوضاع وارد گود شده است، این راه خیلی از همین آقایانی که دستشان به کاسه شهرداری بوده را برآشفته می کند تا جو سازی علیه وی را شروع کنند.
وظیفه ما و نخبگان:
پس در این راه که منجر به سالم سازی فضای شهرداری از نیروهای ناکارآمد با حقوق های چند میلیونی می شود، نباید کتانباف را تنها گذاشت. شهردار نباید حس کند یک تنه دارد جلو می رود و تنها خودش برای سامان اوضاع است و بس. ما به عنوان روزنامه نگار باید وی را حمایت کرده و حتی نظر موافق و موضع خود را اعلام کنیم. وظیفه خطیر فضا سازی برای اجرای چنین کارهایی را به عهده گیریم. چون پشتیبانی ما از وی اولین قدم برای ورود به گود حمایت است. حمایتی که شهر را از این آشفتگی نجات می دهد و دست رانت خواری را از کاسه ی سوراخ شده شهرداری کوتاه... 
به جای نتیجه:
حال که کتانباف در تفییض اختیار از استانداری به مواردی ناچیز بسنده کرده است باید برای وفق خود با این شرایط تشریفات های بی مورد را کنار گذاشته و به فکر ساختن بنا از نو باشد! در اولین قدم می بایست حقوق های میلیونی را کم کرده و مشاوران نا کارآمد را کنار بگذارد و در حرکت بعد هم به حتم دست رانت خواران را نیز از مجموعه کوتاه سازد. پس در این راه یاری نخبه های جامعه می تواند تکیه گاه خوبی برای شهردار باشد.  آقایان از خواب آشفته بیرون بیاییم تا دیر نشده است.
مصطفی نظاری

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت19:25توسط مصطفی نظاری | |

بغض کرده ام اما نگه می دارم در دلم... گاهی اوقات اگر سبک نشوم، سنگین ترم. عشق گاهی عاشقانه با عصای سفید محبت از خیابان دلم گذر می کند، دستش را نمی گیرم،  باید بیاموزم بدون او هم می شود زندگی کرد.

آخر چندی ایست بهانه رفتن گرفته... ماه بانو... بانوی شرقی خیال من، آشفته رفتن را بر آسوده ماندن ترجیح داده و خانه ی رویایی که خشت خشت ساخته بودیم را روی آب می داند و می خواهد موج دریا باشد برای ویرانی آن...

نمی دانم اما، جهنم امروز زندگی ، چیزی جز برهوت تنهایی نیست. شاید بهشت چیزی نباشد جز لبخندی که سال ها انتظارش را می کشیم... و بعد... آن لحظه نفس گیر که به دست فراموشی می سپاریم این جهنم را... کاش پایان جهنم ما امروز امضا شود و جز فراموش شدگان شویم...

قرص ماه خیال من... سومین عصر تنهایی است که قلم می چرخانم و بهت نگاه خود را به کاغذ می دوزم، می نویسم و حذف می کنم. عاشقانه های قلبم را نه قلم قدرت نگارش دارد و نه کاغذ احساس نوشتن و نه کلمه قدرت بیان... ای لعنت به این کلمات!!!

حال مرا اگر می خواهی، ای خوبیم. غم کم می خوریم... کم که نه! هر روز کم کم می خوریم! اما به قول سید تو باور مکن. آخر باور دلبستگی و خون دل این روز ها رویایی شده است. ما که حذف شدگان از ویرانی ابهت چشمان توایم.

راستی فراموش نکنیم امسال خشکسالی دامان دلم را تر می کند. دلم بارانی است... کاش می شد برای لحظه ای باران ببارد. برای دیدن روی ماه تو... برای نوازش دخت آسمان... 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت23:16توسط مصطفی نظاری | |

بابا بزرگ این ماه رمضونی به دعای خیرت محتاجیم از صمیم قلب برای روح پاکت فاتحه می خونیم و تا همیشه با یادت زندگی می کنیم... بابا حلالی، حلالمون کن... 9 سال پیشت بودیم... تو خونت زندگی کردیم و سر یه سفره کنارت بودیم... بابا خیلی دلم برات تنگ شده... برای حرف هات... شوخی هات... بزرگی ات... برای همه چیزت... طاقت دوریتو ندارم... خیلی بهت احتیاج دارم این روزها... بابا جون امروز گذاشتیمت تو آرامگاه ابدی ات... جایی که قراره برای همیشه اونجا باشی... راضی ام به رضای خدا اما من حالا حالا ها بهت احتیاج داشتم... مگه تو نبودی که دوست داشتی همیشه نوه هات کنارت باشن... همیشه دور و برت شلوغ باشه؟... بابا الان همه هستن اما افسوس... افسوس تو نیستی... تو نیستی که بیای مثل بچگی هام سر زانو هات بشینم و تو راه بری... بیام تو بغلت و با همه وجودم به آغوش بگیرمت... تو نیستی تا وقتی که می خوام برم سر کار و صبحانه نخوردم به زور مجبورم کنی صبحانه بخورم... تو نیستی تا وقتی مامان خونه نیست پاشی چایی دم کنی ، صبحانه آماده کنی و بعد ما رو از خواب بیدار کنی. بابا بزرگ دلم برات تنگه... خوب رفتن هنر مردان خداست... شب اول ماه رمضونه وقتی داری از اون بالا بالاها از باغ رضوان نگاهمون می کنی کنار همه مردونگی هات شفاعتمون کن... حلالمون کن و برامون دعا کن... خیلی محتاجیم به دعات... دعایی که با دلسوزی های همیشگی ات همراهه... بابا بزرگ دلمون برات تنگ می شه... دیدار به قیامت... دوست داریم و تو قلبمون یادتو همیشه زنده نگه می داریم

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت23:17توسط مصطفی نظاری | |

تصدق آن چشمانت، اینگونه به قلب مشکی ام نگاه نکن، دلم می‌گیرد. سپرده‌ام به دلم پشت سرت اشک نریزد. همه خونابه ها را آب و جارو کرده‌ایم. بغض نمی‌کنیم بانو، شما بخند. ما همین جا می‌مانیم . روی همن قرارگاه همیشگی که بوی رفتن می‌دهد.

راستی بانو اشک چشمانمان شیرینی حضور شما بود، اما تو رفتی... نازنینی ات به جای خود، اما ناز بودنت را از من گرفته ای... 

ملالی نمی ماند... هر معامله ای داد و ستدی برای خود دارد... بهای رفتنت اشک دیدگانم بود... من ناخواسته بهایش را گران خواهم داد... آنقدر که دل آسمان بگیرد و عرش به لرزه در آید...

فقط برو بانو ، نترس تمام نمی شود. تاریخ از قصه عاشقانه های لیلی و مجنون تمام نمی ‌شود. نترس بانو با رفتنت که نمی‌شود آرام نشست. من هر روز پر از بغض اینجا می‌مانم و دعای وصال می خوانم. برو بانو... سفر به سلامت.

چندی است دوست دارم قمار کنم... قماری بزرگ... روی تمام زندگی ام... اگر ببازم انگار دنیا را به من داده اند...

+نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت2:2توسط مصطفی نظاری | |

از این پس طنز هایی در صفحه آخر نشریه می نویسم، این نوشته ها به سبک  (ستون پنجم) روزنامه جامعه که به قلم سید ابراهیم نبوی بود نوشته می شوند. نظر شما چیست؟

نشریات عصر:  شهردار جدید اهواز فرصت های از دست رفته را احیا کند

مشروح خبر:  دبیر شورای اطلاع رسانی استان خوزستان گفته که: شهردار جدید اهواز فرصت های از دست رفته در بخش مدیریت شهری رو احیا کنه و «اطلاع رسانی شهروند محور» را جایگزین «تبلیغات مدیر محور» کنه.رسول صالحی گفته: تحولات گذشته شورا و شهرداری اهواز مملو از مسائل حاشیه ای بوده به گونه ای که روند خدمت به شهروندان اهوازی کند و در مواردی متوقف شده بود. گذشته از همه اینا گفته که: احساس مسئولیت مجموعه شهرداری در پاسخگویی به مطالبات به حق شهروندان و پرهیز از ارائه گزارش های تبلیغاتی را بسیار مهم دونسته و  گفته که: متاسفانه در گذشته تب تبلیغات و تشریفات آنچنان بالا بوده که شهروندان برای برخورداری از یک شهر مطلوب، زیبا و پاکیزه مورد توجه قرار نمی گرفتند.

تفسیر خبر: مدیر روابط عمومی استانداری چه ربطی به شهردار داره؟ اول بیاد مشکل خبرنگار ها رو تو جلسات استانداری حل کنه، بعد مشکل عدم حضور خبرنگار ها در سفرهای هیات دولت - که همیشه خبرنگارهای خوزستانی پشت در بسته می موندن- رو حل کنه بعد اگه تونست روابط عمومی استانداری رو سر و سامون بده راجع به شهرداری اظهار نظر کنه...

پیشنهاد سازنده: مدیر روابط عمومی مسکن و شهر سازی، جهاد کشاورزی، آب و فاضلاب خوزستان و اهواز، صنایع و معادن و ... هم بیان راجع به مشکلات شهری مصاحبه کنن و دیدگاهشون رو بگن شاید در پیشبرد اهداف شهرداری مثمر ثمر باشه!!!

پیشنهاد اجرایی: پیشنهاد می شه که مدیر روابط عمومی استانداری یه سری بازدید سرزده از شهرداری رو به عهده بگیره و در اگر دید تبلیغات مدیر محور جایگزین تبلیغات شهروند محور شده شهرداری رو پلمپ کنه!

تبصره پیشنهاد اجرایی: پیشنهاد می شه که مدیر روابط عمومی دیگر سازمان ها هم کار و بار خودشونو ول کنن و دنبال سوژه از دیگر سازمان ها و ارگان ها بگردن

نتیجه گیری اخلاقی: هر کی سر جای خویشه/ دخالت تو کار دیگرون هم هست همیشه

نتیجه گیری غیر اخلاقی:  نون مفت، کباب مفت! نشریه مفت کاغذ هم مفت! بزار ما هم یه اظهار نظری بکنیم و یه پیشنهادی بدیم!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت1:16توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری، سردبیر

به جای اشاره:

شورای سوم شهر اهواز با تکثر عقاید و قومیت وارد میدان شده بود تا تجربه ای دیگر در راه دموکراسی را به نمایش بگذارد. در این میان اما قومیت، مقوله ای بود که پر رنگ تر و قدرتمند تر از سابق در مجموعه رخ نمایی کرد و ماحصلی جز به قدرت رسیدن افراد نالایق و وابسته - از لحاظ قومی- نداشت.

در این میان اما تنها آورده ی این خط فکری قدرتمند تر شدن دست های پنهان و رانت خواری بود. رانتی که تا به امروز گریبان شهرداری اهواز را می فشرد و اگر مهار نشود روزگاری خواهد رسید که این مجموعه از تکاپو افتاده و اسیر جولان این نالایقان می شود و در آخر خفه خواهد شد!

 نکته ای نه چندان بی ربط:

بعد از انحلال شورا و روی کار آمدن مهندس کتانباف و حکم قائم مقامی استاندار خوزستان تحولات عجیبی در اختیارات کتانباف رخ داد که در جای خود قابل بحث و انتقاد است که واگذار می کنیم به وقتی دیگر.

فقط این نکته را گوشزد می کنم که حال اختیارات شهردار اهواز از سرپرست قبلی - مهندس صفری - نیز کمتر و ناچیز بوده است. با این حال کتانباف با سعه صدر سکان داری کلانشهر را به عهده دارد با همین اختیارات محدود به مدیریت مجموعه می پردازد.

اصل سخن:

اگر در لیست استخدامی ها از چهار سال گذشته تا کنون نگاهی سطحی کنیم حتی از روی فامیل و سمت افراد این نکته خواهیم رسید که چه افرادی منتصب به چه کسانی بوده اند و هستند و حال حتی سایه آن اشخاص را در شهرداری می توان دید و لمس کرد. ظابطه جای خود را به رابطه داده تا افراد نه بر اساس شایسه سالاری، بل بر محور روابط در سمت های مختلف قرار گیرند.

در این میان اما همچنان رانت خواری ادامه دارد و به بدنه پوسیده ی شهرداری خراش وارد می کند تا روزگاری به تاراج این نهاد خدماتی بیانجامد.

کتانباف پس از روی کار آمدن، اولین گام های خود اقدام جالب و مورد تاملی انجام داد و حکم چندین مشاور را لغو کرد تا به همگان ثابت کند که برای سر و سامان دادن به آشفته اوضاع شهرداری کمر همت بسته و اهل تعامل است نه باج!

موضوع مورد بحث:

باری، چنین اقدامی شاید برای ما شاهدان بیرون از صحنه شادمان کننده باشد اما به حتم درون سازمان حاشیه هایی به دنبال دارد. یقین چنین حرکتی جسارت می خواهد! زیرا خوشایند خیلی ها نیست. کتانباف امروز یک تنه برای سر و سامان دادن اوضاع وارد گود شده است، این راه خیلی از همین آقایانی که دستشان به کاسه شهرداری بوده را برآشفته می کند تا جو سازی علیه وی را شروع کنند.

وظیفه ما و نخبگان:

پس در این راه که منجر به سالم سازی فضای شهرداری از نیروهای ناکارآمد با حقوق های چند میلیونی می شود، نباید کتانباف را تنها گذاشت. شهردار نباید حس کند یک تنه دارد جلو می رود و تنها خودش برای سامان اوضاع است و بس. ما به عنوان روزنامه نگار باید وی را حمایت کرده و حتی نظر موافق و موضع خود را اعلام کنیم. وظیفه خطیر فضا سازی برای اجرای چنین کارهایی را به عهده گیریم. چون پشتیبانی ما از وی اولین قدم برای ورود به گود حمایت است. حمایتی که شهر را از این آشفتگی نجات می دهد و دست رانت خواری را از کاسه ی سوراخ شده شهرداری کوتاه... 

به جای نتیجه:

حال که کتانباف در تفییض اختیار از استانداری به مواردی ناچیز بسنده کرده است باید برای وفق خود با این شرایط تشریفات های بی مورد را کنار گذاشته و به فکر ساختن بنا از نو باشد! در اولین قدم می بایست حقوق های میلیونی را کم کرده و مشاوران نا کارآمد را کنار بگذارد و در حرکت بعد هم به حتم دست رانت خواران را نیز از مجموعه کوتاه سازد. پس در این راه یاری نخبه های جامعه می تواند تکیه گاه خوبی برای شهردار باشد.  آقایان از خواب آشفته بیرون بیاییم تا دیر نشده است.

سرمقاله شماره 106 هفته نامه نشاط

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت1:12توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری، سردبیر - سرمقاله شماره 105 هفته نامه نشاط

جوانه های امروز ایران تفکر روشنفکرانه جدیدی را به دنبال دارد! تفکری که پذیرفته است باید به دنبال جست و جوی حقیقت حتی زیر سنگ رفت و بی وقفه و بی پروا بر تفکر انتقادی و پرسشگر تکیه کرد. آنان پذیرفته اند که همانند برخی از روشنفکرانه دیروز، ذهن پویا و پرسشگر خود را در قربانگاه هر ایدئولوژی فدا نکنند. آنان پایه و اساس روشنفکری را روشنگری می دانند و به سوی تحقق گفتمان در حال حرکتند. 

بدین سال اما، روشنفکر گفتمانی ایران امروز نه تنها با دید زیرکانه و نقادانه به جهان امروز می نگرد، بل در حال رهایی از قید و بندهای ایدئولوژیک گذشته این اجازه را به خود می دهد تا با کمک اعتماد با صاحبنظران دیگر جوامع بشری به گفت و شنودی شفاف و بی پرده بنشیند.

باری، چنین تحولی که نشات گرفته از ذهن و فلسفه ای آزادانه است باعث گردیده که روشنفکر امروز توجه نقادانه و در عین حال واقع بینانه تری به مساله هویت و میراث ایرانی داشته باشد و با نگاهی منتقدانه و بی طرف وقایه ایران امروز را رسد کند.

همین امر سبب شده تا بتواند در یک بازبینی و بازشناسی نقادانه در باب این پرسش تامل کند که آیا روشنفکر تنها متخصصی در رشته های علمی گوناگون است یا در عین حال اندیشه ورزی که در جستجوی حقیقت غوطه ور است بی آنکه هیچ گاه به مطلق برسد و در سراب اندیشه های عبث خنثی گردد.

گفت و شنود روشنفکری ایران وارد مرحله ی جدیدی شده که فراسوی همه گرایش های گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، رهیافت و خروجی انتقادی و نه ایدئولوژیک را در اختیار نسل بعد قرار داده است. 

اما این مهم را فراموش نباید کرد که روشنفکر ایرانی امروز به مراتب بیشتر از پیشینیان خود با مشکلات، گرایش ها، ارزش ها و سنت های جامعه خویش آشناست. 

اما هدف از نگاشتن رد یا پذیرفتن نظری و یک پارچه این سنت ها نیست بلکه ارزیابی فلسفی و معرفت شناختی آنها در آئینه جهان امروز است. هر چند روشنفکر امروز ایران همچنان در ذهن خود با محدودیت های حاکم بر جامعه خویش دست و پنجه نرم می کند، اما به یقین توانسته است که فاصله بین اندیشه ی ایرانی و جهانی را کمتر کند و تاریخ خود را با عنایت به اولویت های معرفت شناختی و فلسفی و نه از سر مصلحت اندیشی های سیاسی و ایدئولوژیک باز اندیشد.

با استناد به چنین سخنی باید گفت که امروز، پس از گذشت سی و اندی از انقلاب اسلامی ایران، مساله سنت های ایرانی و رویارویی گفتمانی و دوسویه ی آن با مدرنیته جهانی به مساله اصلی روشنفکران ایران تبدیل شده است. با این حال اما برای روشنفکران گفتمانی ایران، هدف فلسفی نه آمیختن مدرنیته با دین و نه بازسازی دین به یاری مدرنیته است.

باری، باید این نکته را یاد آور شد که فراگرد رویارویی با مدرنیته به تعریفی تازه از روشنفکر و ویژگی های فلسفی او می انجامد که در دهه های گذشته در تواریخ رایج روشنفکری در ایران به چشم نمی خورد!


+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت0:29توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری: شماره 105 هفته نامه نشاط - صفحه 2

انتخابات نزدیک است! همین جمله باعث می شود تا خبر جلسات تبلیغاتی نامزد ها کم و بیش از دوست و آشنا شنیده شود. تکاپو ها بیشتر و بیشتر شود و دوباره تراژدی 4 سال گذشته تکرار  شود...

همین جمله باعث می شود تا کسانی که به صندلی سبز مجلس می اندیشند افکار خود را جمع کنند و به جنب و جوش افتند.

آری همین جمله است که باعث می شود حتی حاضرین در کرسی های مختلف مجلس هم برای چند ماهی دغدغه های مردم را در رفتارشان پررنگ تر کنند و شروع به جلسات محرمانه انتخاباتی زنند.

حضور در مجالس و محافل، نشست های خانگی، محفلی، اداری، صنفی، مسابقات ورزشی، و ارائه مقاله و گزارش به نشریات، روی خوش نشان دادن و مهربانی با مردم از جمله زمینه سازی های اعلام آمادگی نامزدهای احتمالی برای شرکت در  انتخابات مجلس شورای اسلامی است . البته حضور بسيار گسترده در مراسمات فاتحه خواني و عروسي و خانه به خانه گشتن  را هم نبايد فراموش كرد . 

فرايند زمان موجب شده تا نامزدهاي اين دوره از انتخابات علاوه بر بهره گيري از شيوه‌هاي سنتي، تبليغات از روش هاي نو و جديد نيز براي شناساندن خود و جلب آراي عمومي استفاده كنند. اگر در گذشته ارتباطات چهره به چهره در قالب شب نشيني‌ها و شركت در محافل خصوصي ابزاري براي تبليغ غير رسمي نامزدها به شمار مي‌آمد، امروز اين شيوه تا حد زيادي دستخوش تغييرات اساسي شده است. در حال حاضر برخي از نامزدها با روشهاي آشكار و مستقيم و گاه پنهان و مشكوك و به طرق ماهرانه خود را به راي‌دهندگان معرفي مي‌كنند. 

چاپ كارت ويزيت و شغلي، وبلاگ نويسي و ارسال پيامك به مناسبت هاي مختلف نظير تبريك اعياد وتسليت و ... از جمله روش هايي است كه در انتخابات سال هاي اخير براي جلب افكار عمومي متداول شده است.

در این وانفسا چهره های پر سابقه سیاسی، مذهبی و فعلی مجلس شورای اسلامی از شانس بیشتری نسبت به نامزدهای جدید و تازه وارد برخوردارند. تشکیل گروه های همسو با حضور نامزدهای سیاسی و جناحی در انتخابات با شیوه استانی، ضمن ارتقا شانس نامزدها، هزینه تبلیغات را هم برای آنها کاهش خواهد داد.

باری، حال که محدودیت انتخاب برای مجلسی ها بر اساس مدرک بوجود آمده خیلی ها ناخواسته حذف  شده اند و خیلی های دیگر که به فکر حضور نبودند با خرسندی از حذف عده ای از رقبا و خالی دیدن میدان رقابت وارد گود می شوند! اما در این میان تنور انتخابات برای مجلسی هایی که می خواهند باز هم شرکت کنند گرم گرم است!

از مدت ها قبل به صورت پنهان و آشکار فعالیت های  انتخاباتی و رایزنی خودشان را برای جلب توجه مردم آغاز کرده اند. اسب خود را زین نموده تا بر توسن شانس و اقبالشان برای ورود به مجلس در بهارستان و تصاحب یکی از صندلی های سبز مجلس بتازند. 

همان هایی که تا چندی پیش با حوزه انتخابی خود بیگانه شده بودند و خود را بهارستانی می دیدند و دیگر به شهر خود رجوع نکرده و مشکلات مردم خویش را نادیده می انگاشتند به دیار خود شتافته و شروع به برگزاری جلسات مختلف می کنند. 

همان هایی که تا چندی پیش سکوت کرده بودند و مجلس را به مثابه گذرگاهی برای رسیدن به پست های کشوری می انگاشتند دوباره شروع به مصاحبه های آنچنانی، انتقادی و چالش برانگیز کرده اند. 

آری سخن از همان نمایندگانیست که گرد باد فراموشی چهره ستبر و زجر دیده مردم شهرشان را در ذهن اینان محو ساخته بود اما حال خود را داعیه دار مردم می دانند و شروع به سخنرانی های دلسوزانه برای مردم می کنند.

آنان چنان عملکرد مدیران را به باد نقد می گیرند که انگار نه انگار که خود در انتخاب اینان شریک بوده اند.

راستی در این سه ساله همه چیز وفق مراد اینان بود که دهن به سخن دلسوزانه!!! نگشادند یا در این چند ماهه اخیر اینگونه شد؟ البته حق دارند! زیرا در این سه سال حتی از آمدن به شهرشان نیز دریغ می کردند، چه رسد که بدانند چه اتفاقی می افتد.

امان... امان از اینان که به جای اثبات دلسوزی خود برای مردم و رسیدن به نقطه مطلوب کارکرد احساسات مردم را به بازی گرفته و آنان را ... فرض می کنند.

در این بین بازار وعده و وعیدها به برخی افراد ذی نفوذ ازدیگر حربه های مورد استفاده این کاندیداهاست. پست های خیالی، چشم گفتن های فراموش شدنی و رانت های باور نکردنی همگی در این برهه بیشتر و عیان تر می شوند.

باری، هزینه های انتخابات در خوزستان بسیار بالاست و به همین دلیل کاندیداها افراد متمول منطقه را زیر نظر دارند.

خوزستان که هم اکنون با ده ها مشکل ریز و درشت مواجه است، در سال های پس از جنگ تحمیلی همواره در انتخابات مجلس شاهد کش و قوس هایی بوده است که برای عمران و آبادی این استان توجیه شده، اما کمتر دیده شده است حنای تبلیغاتی ثمره ای برای مردم رنج کشیده این خطه جنوبی داشته باشد. شهرها کماکان در فقر و بیکاری می سوزد و رابطه جای ضابطه را گرفته است.

به اعتقاد من اگر این انرژی های گسترده در رقابت های انتخاباتی صرف مشکلات شهر می شد، اکنون شاهد مشکل بی امنیتی، نبود بهداشت، وجود فقر و بیکاری در استان نبودیم.

کاش نمایندگان، برای یک بار هم که شده مردم را به دید ابزار و صرفا برای جمع آوری رای نگاه نمی کردند. 

کاش کمی انصاف به خرج داده و در این چند ماه باقی مانده برای مردم و رای آنان احترام قائل می شدند و کاش...

اما افسوس... افسوس که حنای برخی از نمایندگان فعلی دیگر رنگ و رو باخته است. آنان سالیان است که به تکرار مکررات می پردازند و ...                   

افسوس که در این وانفسا رسیدن دوباره به کرسی مجلس واجب تر از خواسته های مردم است و افسوس که شعار نامزد های انتخاباتی خیلی زود غرق در روزمرگی می شود...

آقایان! بیایید برای یک بار هم که شده با مردم رو راست سخن بگوئید و از توانایی های خودتان برای رسیدن به نقطه مطلوب استفاده کنید نه صرف انرژی برای جمع آوری رای...                


+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت0:28توسط مصطفی نظاری | |

روزگاری خواهم رفت و از ابهت چشمانت گذر خواهم کرد. آرام باش... حدیث مفصل آوارگی ام را به گوش دوستان نخواهم رساند. نخواهم گفت که برزخ چشمانت به قلب آرمیده من آتش جنگ افروزی زد... نخواهم گفت که تو در  جاده ی بی انتهای قصه عشق کم آوردی... و نخواهم گفت که چشمانت دلم را وادار به تپش کرد و چه بر سر آن آورد... آری نخواهم گفت که ستاره شب هام در بند اسیری است! و فرصتی که برای پرواز قلبم نهاده بودم را طعمه ی دیگران کرده است...

از سرای بدن آرمیده ام جدا شدی. به خواستگاه انتهای شب پشت به وفا کردی و خیانت پیشه داشتی... رد پایت به خشت گاه سخنان مرموزانه لگد می زند. اما چه باک؟ چشمان تو هنوز شمشیر وار خاطر این سکوت را می شکاند. تو در انتهای بی وفایی دامن خویش را با آب گل آلود غسل می دهی...

آسمان قلبت را در قصه ام به تاراج بردند. در کنار تو بودند و به بلندای فریاد به گریه هام خندیدند. اما چه باک... ما اگر کبوتر نیستیم اما پرواز را خوب آموخته ایم...

حال مانده ام... مانده ام که چگونه می شود قلبی سینه سوخته را به رفتن معشوقه راضی کنم... چه گران است بهای از دست دادن سوگواره ای که رخت عزای تنش را سوزانده است...

بگذر... از این وانفسا بگذر و رهایی خود را به گوش همه برسان... بخند که پیروز میدان بوده ای و از هر دلسنگ بودنی دریغ نکرده ای... صدای شکستن برگ های خزان زده قلبم را به زیر پایت می شنوم... برو... اما می دانم روزی، جایی، حتی برای لحظه ای مرا در زندگی ات کم خواهی آورد...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت15:24توسط مصطفی نظاری | |

تفنگشو دستش گرفته بود! هوا گس بود و توک روز شکسته... اما باید تا دم دمای صبح بیدار می موند. صفر 5 کرمان رو همین چیزاش معروف کرده بود. دیروز به من گفت خسته شده... دنبال راه فرار می گشت! می گفت اگه امون بدن سه سوته پریدم.

خدائیش راست می گفت؛ مث آهو که خطر شکار دور و برش ببینه می دوید و گریز پائیش تو همه گردان معروف بود. برا همین بهش می گفتن جلیل آهو...

امروز خسته بود. معلوم بود جلیل سابق نیست. دلش پیش لیلا بود. نامردا مرخصی هم بهش نمی دادن. از وقتی اومده بود خدمت از لیلا خبری نداشت. می خواست فرار کنه و هر جور شده بره در خونه لیلا... می گفت تا نبینتش دلش آروم نمی گیره... 

خورشید از لای تپه پادگان در حال پائین اومدن بود و آسمون کم کم داشت رنگ می باخت... پوتیناشو واکس می زد که راهی دکل شه...

رفتم پیشش مچ دستشو گرفتم و گفتم:

- جلیل، نا خوشی... می خوای من به جات پست بدم؟

یه نه گفت و رفت... می دونستم بره دیگه اومدنی نیست... آدمی نبود که به راحتی تو تله بیفته. 

- می شه از اون بهمن پایه کوتاه های سر میز بکشم؟

...

می دونی! الان که سیگار رو روشن کردم یادم اومد وقتایی که قایمکی از دژبان فرار می کردیم و می اومدیم بیرون تا سیگار بکشیم!

لامذهب مث جن یهو غیب می شد! دژبانی که هیچ، افسر گشت هم نمی تونست ببینتش!

کجا بودم... آها... داشتم می گفتم وقتی داشت می رفت می دونستم، می دونستم یه نقشه ای تو کله شه! 

آخه 18 ماه با هم بودیم... کامل اخلاقش دستم بود... چشماش مث وقتایی که کله اش پره برق می زد... بهش گفتم جلیل آهو! بچه بازی نکنی، تو که اینقد دووم اوردی... این 3 ماه هم روش... خدا رو چه دیدی... شاید فردا رفتی و اینو بهت بخشیدن...

تحمل نداشت... دیگه کاسه صبرش لبریز شده بود... می دونستم بره دیگه بر نمی گرده... آخه اضافه خورده بود. 3 ماه! جلیل این 18 ماه رو لحظه شماری کرد تا به آخر رسید. خیلی سخته روز ترخیص بری و بهت بگن 3 ماه اضافه داری... تویی که مث بچه آدم خدمت کردی... تویی که بخاطر لیلا همه توهینی شنیدی و دم پس نیاوردی که جریمت نکنن و خدمتت اضافه نشه!

هی... می دونستم... می دونستم بره دیگه بر نمی گرده... کلش پر بود... مث همیشه غافل گیرمون کرد... کاش خودشو نمی کشت... آخه امروز خبر اومد با نامه بخشیدن اضافه خدمتش موافقت شده!...

مصطفی نظاری

+نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت0:58توسط مصطفی نظاری | |

رای اولین بار نوشتن در این وادی را تجربه می کنم! دوست داشتم نظر دوستان را در مورد این متن بدانم. آیا موفق خواهم بود در نوشتن این گونه مطالب یا خیر!!!


 روز از نو!!!


یک:

 ننه! خدا تو شکر، کله سحری ولمون کن... بزار کپه مرگمو رو بزاریم... مو نمی دونم ای چیه که هی وا بِرُم سیت خرید؟ خو مگه ما چقد می خویم بریزیم تو ای صحاب مرده... ها؟؟؟ای مش رحیمم که شوته... زبون آدمی زاد حالیش نی... لاکردار مثل پشه که عسل ببینه ها چسبیده به دخل... آخه یه بقالی و ایقدر معرکه گیری؟هی صبح به صبح تو بیدارِِم می کنی که چی؟ خو بزار یه ساعت خواب به خواب بِرُم...در عتابه رو ببند پشه می یاد تو خو... ای بابا... اول صبحی خون مون رو کثیف می کنه الکی...ای خدا بزنه تو گُرده ای اوس جمال خودشو ای مکانیکیش... پنچری گرفتن پیکان 48 دیگه ایقد دنگ و فنگ نداره که... لاکردار بنگ می کشه منگ می شه... دینگش که سینگ شد او وقت دیگه یادش می ره ماشین مونه وا درست بکنه! 4 روزه ای غرازه ی سگ مصب پیششه... فک نی کنه که مو هم وا بِرُم کار کنم تا یه لغمه نون بریزُم تو شیکم ای کره خرا...ای غلام کجا رفته... هم صبح شد که ای بچه تیله سگ بره دنبال یللی تللی؟ امشب یه فصل کتکش می زنُم تا آدم بشه دیگه فنگ بازی نکنه... ای کره خر مگه درس و مشق نداره؟اح... ایقد غر زدی خو از سَرُم پرید...


دو:

زدن رُفت پنیر و دادن لاکردار ها... تا ته کاسه رو لفت و لیس کردن... خو تهش یه چی سی مو هم می زاشتین... چایی رم که دم نکردین... حالا مو چه کوفتی بریزم تو ای خندق بلا؟ناشتا هم نخواستیم... اول صبحی روزمون سگی شد...په جورابامو کدوم نره الاغی پوشیده؟ مگه خودتون جوراب ندارین که مال مویه می پوشین...


سه:

اوس جمال، کجایی... ماشین موُ چی شد؟ اول صبی بساط پهن کردی... منغلو جمع کن کار مردمو را بنداز... مو با ای لگن نون در میارُم ها...ایقد بکش تا سَقَط شی... می زَنُم لت و پارت می کُنُم که یاد بگیری کاسبی چیه... انقد مردمو علاف خوت نکنی...


چهار:

کلیدا رو کجات گذاشتی؟ اح... برم پی روزی تا توک روز نشکسته... دوباره هی در به در تو ای شهر صاحاب مرده دنبال مسافر بِگردُم... روز از نو روزی از نو... ای نکبت بگیره ای زندگیو که همش با مسافر کشی گذشت!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت2:37توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری - تحلیل - نشاط خوزستان - شماره 104

هنوز قلم ها از نوشتن خبر «خواب ابدی شورای سوم» بازنمانده بودند که حکم شهردار اهواز نوشته شد.

عصرگاه پنجشنبه ی خردادی خبری مبنی بر شهردار شدن کتانباف به دستمان رسید. خبری که شیرین  بود و پر حلاوت...

اهواز پس از ماه ها از رنج بلاتکلیفی خارج شد.  شاید اما امروز اهواز خیالی آسوده را تجربه کند و خود را به دستان توانمند شخصی بسپارد که از سال های جبهه و جنگ یادگار مانده است. شاید در اندیشه ای که «عمران و آبادی» هزاران پله را گذرانده آرام سرود «تغییر» شکل گیرد. تغییری که مدتی است فقط اهواز آن را در خواب آشفته ی خود می دید. اما گریز از «سخن» باید به عرصه «عمل» شتافت، عملی که انقلاب گونه شروع به پیشرفت کند.

«شهردار کتانباف»، نیک می دانم که امروز وقتی «صندلی سبز شهرداری» را به تو سپردند تا سکان اداره شهر را به دست گیری، چه فکر هایی از ذهن ات خواهد گذشت، چه مشکلاتی را در پیش رو داری و فکر می کنی چگونه باید عقب ماندگی سال های گذشته را جبران کرد.

آنگاه که از صندلی برخاستی از پنجره طبقه چهارم ساختمان شهرداری بیرون را بنگر! نخل های رو به روی شهرداری و ساختمان در دست ساخت این مجموعه...

امانیه، راه آهن، و مردمانی که در گرما، عرق ریزان به دنبال گذرند. راستی از پنجره اتاق شما اهواز را می توان چگونه دید؟ خوب، بد، زشت و یا زهرمار!؟

آنگاه که تمام این تصاویر از جلوی چشمانت گذر کرد به یاد زندگی مردم در مناطق حاشیه ای باش... اما هرگز فراموش مکن که به اندازه تمام مساحت اهواز مردمان ما حرف برای گفتن دارند. همه دردهای بیکران دارند.

شهردار کتانباف، راوی امروز چه خوش نقش کلمات را می بندد تا به شما بگوید اهواز «سرود غمگین ویرانی» را از بر است. اهواز سرگذشت دالانی فراموش شده است که امروز هیچ کس حتی گذری از آن ندارد و اهواز همان زخم خورده ای است که دور مانده از هیاهوی ساختن...

باری، یادت باشد همان گونه که تبهر خاصی در شبکه های آبیاری و زهکشی، خط لوله نفت، راه سازی، پل سازی، تونل سازی و ... داری باید به مشکلات فرهنگی اهواز رسیدگی کنی. تیغ مشکلات فرهنگی برنده تر از عمران است و نیاز امروز ما به این مبحث بیشتر هویداست. 

به هر حال فرقی نمی کند شما در پرونده تاریخ اهواز چندمین شهردارید؟ یا اینکه چه شد که روی کار آمدید. اما تنها چیزی که عیارتان را مشخص خواهد کرد توان شما در عرصه مدیریت بر اریکه شهرداری است. 

شاید روزگاری آرزوی مردم اهواز روی کار آمدن شمسایی بود، به هر حال شمسایی مدیری قوی و تکنوکرات بود اما پس از آمدن عیار خود را مشخص کرد و نشان داد که مدیر بحران نیست! نشان داد که شمسایی مدیر خوبی است اما شهردار خوبی نخواهد بود. 

در خیال سردار سازندگی اهواز نبود که روزی عزم شورا و مردم برای استیضاحش جزم شود، کسانی که خود القاب فراوانی به وی داده بودند از «شمس الشموس» گرفته تا «سردار سازندگی» و «امپراتور اهواز» همگی علیه وی آهنگ جدایی سر دادند. شاید اما او آرزوی شهروندان بود و بعد از آمدن...

خوشایندمان نیست او را با شما مقایسه کنیم اما تجربه های گذشته چراغ راه آینده خواهد بود.

شهردار کتانباف، امروز روزی رسیده که سکان هدایت شهر را به دست شما سپرده اند. شهری که خستگی، سالیان است کامش را تلخ کرده و در 3 سال گذشته آزمون خطا زیاد دیده و واضح بگویم کمر خمیده کرده است. ناخدا های اهواز، کشتی را به بیراهه بردند. نیک می دانم برگرداندن این کشتی به مسیر اصلی خود کار دشواری است اما یقین از شخصی مانند شما بر می آید.      

اهواز ما حرف های زیاد و مشکلات فراوانی دارد. نبود پايانه درون و بيرون شهري، نبود بازار روز مناسب،  دپوي زباله، عدم آسفالت معابر و كوچه هاي داخل شهري، پاركينگ طبقاتي، توالت عمومي درون شهري، تعريض خيابان ها، زيرگذر، روگذر ، شهر بازي، پارك ساحلي، خيابان ساحلي و... اما مشکل اصلی کلان دهستان مدیران ناکارآمد در عرصه مدیریت شهری است. عموما همیشه در شهرداری اهواز دست های پنهانی وجود داشته که باعث به تاراج بردن اعتبار شهرداری می شود.

شهردار کتانباف، بی پرده سخن بگویم، شهرداری اهواز به عنوان نهادی خدماتی که وظیفه ی عمده اش خدمت رسانی به شهروندان است - چه میان مردم و چه دیگر ارگان ها و سازمان ها - از اعتبار خارج شده است.

خود خوب می دانید که ویران کردن چه آسان است از نو ساختن چقدر مشکل! اعتبار شهرداری اهواز به آسانی ویران شده است! حال نیاز به دستی برای ساختن دارد. امروز افکار عمومی ای که به بدی از این ارگان خدماتی یاد می کردند باید تغییر کنند و دوباره شروع به برقراری رابطه کنند. شاید برگشتن این اعتماد نیاز به عزمی جزم و حرکتی انقلابی داشته باشد.

از دیگر روی پس از کش و قوس های گذشته و تغییرات در این سازمان، شهردار ها و... مدیران شهری نیز بی انگیزه شده اند. بی انگیزگی مدیران در هر مجموعه ای آفت آن مجموعه است. هر از گاهی انسانی جدید با طرز فکری جدید و سیاستی تازه می آید که هر یک از درجه صفر شروع می کنند و آزمون و خطا هایی نیز در کارنامه خود ثبت خواهند کرد. نخستین لطمه این تغییرات را مدیران شهری می خورند. زیرا اولین قربانیان آزمون و خطا هستند.

در ضمن هستند کسانی که سالیان دراز است دست رانت و رانت خواری خود را به شهرداری اهواز کشیده اند و در هر دوره مدیریتی، آنان همچنان فربه تر از گذشته به کار خود ادامه می دهند. مشخص نبوده و نیست که مافیای قدرت و پشت پرده این اشخاص چه کسانی اند و چگونه در دوره هر مدیری آنان نیز به اشکال مختلف ظاهر می شوند.

باری، مطالبات شهروندان از شهر زیاد شده است. امروز اگر از میدان ساعت گذر کنید عقربه های آن از حرکت ایستاده اند. شاید چند سالی باشد که این روند ادامه دارد. باید بگویم به اندازه سال هایی که عقربه های میدان ساعت از کار افتاده اند، اهواز هم درجا زده است. اهواز هم زمان صفر را می گذراند و اهواز هم در زمان ایستاده است!

اصولا من به عنوان یک شهروند اهوازی وقتی از خانه بیرون می آیم باید تغییر را در شهر شاهد باشم که اگر چنین نباشد وجهه بی روحی در شهر حکمفرما خواهد شد. مردمان ما خیلی وقت است که بی روحی شهر را نظاره می کنند. 

بگذریم، شهردار کتانباف، به زودی غبار جنجال انتخابتان و یا انتصابتان به عنوان شهردار فروخواهد نشست و آغاز کار اجرایی شما را در خود غوطه ور خواهد ساخت. به شاید های احتمالی می اندیشم... می توان خوب بود و می توان...       

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت15:31توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری، سرمقاله شماره 96 هفته نامه نشاط

زمان نشان دهنده سال های آغازین هزاره سوم است! با وجود همه امیدواری هایی که در کالبد توده های مختلف مردم دمیده می شود اما گذشته ی لبریز از شکست و ناکامی پس رَوی های مکرر و در جا زدن ها، مانند آتش بیمی هراسناک را در دل مردمان ما شعله ور کرده است.

در این منظر اگر تاریخ را ماحصل خرد جمعی نسل های آینده بدانیم، پیش بینی قضاوت تاریخ در برابر آنچه دیروز کاشته و امروز نیز لابد بر همان سفره ایم و فردا البته آه حسرت خواهیم کشید چندان سخت و نا ممکن نخواهد بود.

بی تدبیری امروز گرچه منجر به تولید هوایی آلوده و مرده در فضای استشمام خود ما شده است اما کاش بهای چنین خطایی را تنها نسل سوخته این دهه ها می داد که البته خود کرده بود. و خود کرده را تدبیر نبود! 

باری، فارغ از اتهام زنی های مرسوم در متن چنین مباحثی که از عمق منفعت طلب و حسابگر آدمی بر نمی آید در پاسخ به پرسش اساسی دلیل ماندگاری این فقر دائمی در خوزستان بزرگ که امروز به عقب ماندگی محسوس در تمام زمینه ها از دنیای مدرن تبدیل شده است به نقد عمل نخبگان حوزه های مختلف فعال در گستره جامعه خوزستانی بپردازیم.

نیک می دانم آنها که هر یک بخش اساسی جامعه را هدایت و راهبری می کردند و در قالب های رنگارنگ خاص خود به گونه ای بیرق تدبیر امور بر می افراشتند که سنگ توسعه بر محور آسیاب جامعه قرار نگیرد. 

کار را با سیاست مداران آغاز خواهیم کرد. زیرا آنان بیش از دیگران در دید عموم هستند. آنان آنقدر در جامعه خوزستانی بد نام بی اعتبار شده اند که مردم حتی آنان را انتخاب نمی کنند. و آنان مجبوردن ثابت کنند که افرادی کاملا متفاوت هستند، یعنی هر چیزی غیر از سیاست مدار! اما چرا اینچنین است؟ بخش عمده ای از این موضوع به دلیل فساد های مالی در بخش دولتی است که به یک موضوع عادی تبدیل شده است. 

اما بد تر از آن تاجری است که به دنبال کسب آینده از طریق نفوذ سیاسی است نه رقابت در بازار! 

این تجارب سود خود را در یک چرخه از مملو از فساد - که خود موجب افزایش فساد می شود - با سیاست مداران فاسد تقسیم می کنند آنان از هر راهی استفاده می کنند تا معیار اقتصادی و حقوق انحصاری به دست آورند.

در خاتمه کاملا مشخص است که این دو گروه از افراد ارشد جامعه خوزستانی نتوانسته اند مانع فعالیت آنانی شوند که این سرزمین عزیز را علیرغم فقر و بی عدالتی اش حفظ کرده اند. اما نقش آنان به مراتب چشمگیر تر است. 

آیا چنین منویاتی (رفاه خوزستان) منبعث از اندیشه های امام راحل و آرزوی رهبر فرزانه انقلاب نمی باشد.     

+نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت20:41توسط مصطفی نظاری | |

عاقبت از جدال سرسخت «انتخابی ها» و «انتصابی ها»، انتصابی ها پیروز گشتند و انتخابی ها را سرنگون ساختند! و نتیجه ای گرچه خلاف میل دموکراسی، اما به نفع شهر اهواز صادر شد. آری شورای شهر اهواز، منحل اعلام گردید. و شورای سوم به خواب ابدی رفت. تا پرونده اش برای همیشه بسته شود.

انتخابی ها روزهای خوشی نگذراندند، زیرا نتوانستند اتحاد کار شورایی را به نمایش بگذارند. اتحادی که بر مبنای «خرد جمعی» و فلسفه وجودی شورا باشد.

در این میان اما در چند ماه گذشته شورا خوش ندرخشید! بل یکی از عوامل پسرفت در شهر نیز بود. البته وقتی منافع فردی بر صلاح جمعی ارجعیت داده شود ماحصلی غیر از این نخواهد داشت. در تمام این مدت پر حاشیه، تنها چیزی که نادیده گرفته شد منافع شهروندی و کلان دهستان اهواز بود. اهوازی که دستمایه ی هجمه ها قرار گرفته بود و شده بود بازاری برای مطالبات شخصی...

البته که وقتی آب گل آلوده باشد ماهی گیر فرصت طلب پیدایش می شود و از موقعیت استفاده می کند.

مشکل شهر اهواز وجود شورای شهر نبوده و نیست. شورا هنوز جایگاه بالایی دارد و مردمی محور است. همین امر اهمیت نیاز به شورا را در همه جای کشور صد چندان می کند. اما اعضای شورا - یا بهتر است بگویم افراد شورا - نتوانستند با خود به وحدت کلمه برسند.

انتخاب شهردار که مهم ترین کار شورا محسوب می شود را نتوانستند انجام دهند و نتیجه ی حاصل شده از عدم پیشرفت در شهر نیز بخاطر همین کج رفتاری ها بود! پس می باید کنار می رفتند تا شهر در این روزمرگی نفس گیر نشود.

باری، مدیران ارشد خوزستان هم در امتحان سخت یک دو راهی قرار گرفته بودند. نشان دادند که آستانه تحمل بالایی دارند و در شرایط نامطلوب بیشتر مدارا می کنند.

اعتقاد من این بود که خیلی پیش تر ها باید این اتفاق می افتاد. شهر را که نباید منتظر گذاشت که ببینیم آقایان کی به نتیجه می رسند...

بگذریم! انحلال شورای شهر اهواز پیامدهایی را نیز به دنبال خواهد داشت. نخست آنکه نظارت غیر مستقیم مردم بر شهرداری و مدیران آن برداشته می شود.

بی الطبع وقتی درب های شورا بسته باشد یعنی راه ورود مردم و آگاهی از سیستم مدیریت شهری بسته شده است. پس فلسفه وجودی شورا را چه می شود؟

اما پیامد دوم آن بی اعتمادی مردم در انتخابات آینده و قهر آنان با صندوق های رای است. یا اینکه انتخاباتی یک دست قومی برگزار می شود و مشارکت های قومی در آن پر رنگ تر خواهد شد.

دیگر پیامد آن نیروی انسانی موجود در سیستم شهرداری است! در نخستین حرکت ها باید شاهد از بین رفتن اعتماد به نفس این نیروها باشیم و همین امر به خودی خود موریانه وار پیامد بزرگ تری دارد و آن «تزلزل در مدیریت شهری» است!

دیگر پیامد آن از همه مهم تر است؛ اهواز شهری است که نیاز به سرمایه گذار در آن به وضوح دیده می شود. با چنین اوضاعی اعتماد بخش خصوصی در آبادانی و پیشرفت شهر از بین می رود و همین امر باعث می شود پروژه های شهری در اهواز راکد شود.

از دید دیگر اگر به موضوع بنگریم شورا باید محلی برای مردم باشد تا «سطوح مختلف مردم» در امور کارهای اجرایی دخیل باشد، آیا شورای فعلی باب ورود مردم به مدیریت شهری بود؟ آیا کانال و شاهرگی بود برای جامه ی عمل پوشاندن به نیازهای مردم؟ من معتقدم که شورای فعلی فرایند نیازهای مردم را ادا نمی کرد و امور شخصی بر امور مردمی و جمعی ارجعیت داده می شد.

نخستین کار بعد از انحلال شورا، انتخاب شهردار توسط قائم مقام شورا - یعنی استاندار خوزستان- است. طبق شنیده ها گزینه هایی برای تصدی این سمت به وزارت کشور معرفی شده که نام هایی مانند کتانباف، هلاکویی، ممبینی و سید کریم حسینی در میان آنان دیده می شود.

خوب انتخاب شهردار فرایند خاص خود را می طلبد و نیاز امروز اهواز انتخاب هر چه سریع تر آن است. به هر حال کلان شهر بعد از گذشت بیش از یازده ماه هنوز مدیر ندارد و این بیشترین مساله ای است که به شهر لطمه می زند.

نیک می دانیم که چندی پیش جلسه ی غیر علنی با حضور تمام اعضای شورا، معتمدین شهر، استاندار و ... تشکیل شد که خروجی آن انتخاب «کتانباف» به عنوان شهردار اهواز بود. ولی چون می بایست این جلسه علنی بوده و در میان انظار عمومی تشکیل می شد، روزی را برای تعیین این جلسه انتخاب شد که پس از کارشکنی ها توسط بعضی اعضا و نیامدن در جلسه باز هم پرونده انتخاب شهردار روی میز شورا باز ماند تا کش و قوس ها به انحلال بیانجامد.

پس کسانی که اعتقاد به دموکراسی دارند بی تردید برای انتخاب گزینه شهردار نباید درنگ کنند و انتخابی که وابسته به خرد جمعی شورا و مدیران ارشد استان بوده را قبول کنند و آن گزینه - یعنی کتانباف - را به وزارت کشور معرفی کنند.

به هر حال اکثریت شورا چه خوب و چه بد کتانباف را به عنوان گزینه خود معرفی کرده اند و رای به کتانباف یعنی انتخاب شخصی که انتخاب مردم پشت اش بوده است. پس بی درنگ باید تنها گزینه معرفی شده کتانباف باشد... زیرا هم خواسته مردم و هم شورا نشینان و هم مدیران ارشد خوزستان بوده است.

و در آخر بحث انتخابات شورا است. طبق قانون بعد از انحلال شورا با اولین انتخابات سراسری کشور باید انتخابات برگزار شود. که احتمال می رود اسنفد ماه سال جاری همزمان با انتخابات مجلس شورای اسلامی، انتخابات شورای شهر اهواز نیز برگزار شود. پس بیایید از حال به فکر انسان های کارآمد برای انتخابمان باشیم. رای دادن به افرادی که دستمایه ی انتخاب های قومی و یا زیبایی چهره اند نمی توانند شورا نشین خوبی برای مان باشند. بیایید کمی آگاهانه تر انتخاب کنیم!

+نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت22:35توسط مصطفی نظاری | |

مصطفی نظاری - سرمقاله شماره 102 هفته نامه نشاط

ممد نبودی ببینی؛ 40 روز مقاومت کردیم! چهل روز شهید دیدیم، 40 روز رو در روی دشمن ایستادیم، جنگیدیم برای دفاع از ناموس و وطن!

ممد نبودی ببینی؛ از عروس خاورمیانه جز خرابه ای و تلی از خاک و کشته ها و آواره ها چیزی نمانده.

ممد نبودی ببینی خرمشهر غرق در خون شده و جور دیگری است این روزها...

ممد این حوالی بوی خاک می دهد! بوی تربت می دهد، تربت شهدایی که امروز قدم روی خاکشان می گذاریم و جلو می رویم... ممد نبودی ببینی؛ بچه ها برای بازگرداندن غیرت به حیثیتی که مورد تجاوز قرار گرفته بدجوری همه رگ گردنی شدند.

ممد نبودی ببینی؛ وقتی پیر مراد بچه ها سخن از برگشت عروس به خانه را داد چطور همگی یا علی گفتند... همگی نشان دادند که غیرتشان نمی پذیرد این اهانت ها را...

ممد؛ ساعت 10 شب بود. هوا اول خردادی بود و برزخی... اما چه باک؟ بچه ها همه هدف داشتند... عروس کشورشان را می خواستند پس گیرند و به فکر این جور چیزها نبودند...

عملیات بیت المقدس بود. یا علی گفتند و رمز شب شد «یا علی ابن ابی طالب» بچه ها همه پناه بردند به علی که خود نماد غیرت و جوانمردی بود... آنها آمدند تا به همه ثابت کنند که غیرتشان شوخی بردار نیست... آمده بودند حرف آقا را عملی کنند، پیر ما خواست و بچه ها هم برخاستند...

برخاستند و ماجرا تازه آغاز شد. نخستین قدومشان «یگان فتح» دشمن را منهدم کرد...

ممد؛ نبودی ببینی که اولین خبر خوش چقدر به بچه ها روحیه داد... خبر بعدی تصرف «پل نو» بود... 

سوم خرداد بود که بعد از کلی شهید دادن رسیدیم به مسجد جامع... سه روز گذشت! عجیب بود، خیلی عجیب بود این روزها... چقدر سخت گذشت ممد، نبودی که ببینی... 

ممد نبودی ببینی، ببینی که صبح روز سوم خرداد 61 صدایی آشنا همه مردم را به وجد در آورد. صدا، صدای رادیو بود... داشت می گفت: شنوندگان عزیز توجه فرمائید، خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد... 

پیر ما تبریک گفت و فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد. حالا عروس ما به خانه برگشته بود.. نام جدیدش شده بود خونین شهر..

اما ممد؛ تو به اینان بگو... بگو که شهری را که خدا آزاد کرده، باید به بهترین شکل ممکن ساخت...

ممد؛ بی پرده بگویمت؛ هنوز هم خونین شهر است! هنوز هم نشانی از خرمی ندارد.

وای ممد، اگر بودی، اگر بودی و می دیدی که امروز، خردادماه سال 90 بعد از 29 سال آزادی، خرمشهر هنوز خرم نشده! هنوز جای ترکش در بدن دارد و هنوز از پس کوچه ها که رد می شوی ردپای جنگ درونش بیداد می کند.

ممد در خیال عروس شهر، که کنار اروند آرام نشسته هیچ سر و صدایی نبود، نه توپ بود و نه خمپاره، نه تانک بود و نه ترکش، اما خونین شهر ما، شهر نخل های سوخته و بی سر است... شهر دیوارهای ترکش خورده و روزگار خاکی است...

ممد؛ انگار قرار است خرمشهر همان خونین شهر بماند! کجایی که بیایی و ببینی! نه پیری مانده که یا علی گوید و نه جوانان با غیرتی که به رگ گردنشان بر بخورد و برخیزند... 

   

+نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت22:34توسط مصطفی نظاری | |

تحلیل - مصطفی نظاری - هفته نامه نشاط خوزستان - شماره 102

خلیج فارس، نامی که وحدت ملی مانع از به تاراج بردن اش شد و کم کم دارد تبدیل به نماد هم صدایی جامعه ی ایرانی برای حفظ آن می شود.

اتوبانی با همین نام در پایتخت است که این روزها تبدیل به خبرساز ترین اتفاق شده است. چندی پیش با رها کردن دو بیمار در کنار این اتوبان باعث شد تا مردم و مسئولین موضع های فراوانی گیرند و اعتراض خود را به این حرکت نا جوانمردانه و غیر انسانی بروز دارند!

اما اصل ماجرا از این قرار است که چندی پیش  اهالی یک منطقه با اطلاع دادن به کلانتری محل از 2 بیماری خبر دادند که کنار اتوبان خلیج فارس بعد از پل شهید کاظمی و در زمین های کشاورزی آن حوالی رها شده اند.

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت22:33توسط مصطفی نظاری | |

براي آمدنش دعا كافي نيست! بايد به پا خاست و «اللهم عجل لوليك الفرج» گفت... كاش مي دانستیم در كدامين نقطه از جهان براي ديدنت بايد ايستاد... كدامين مكان دل ها به ياد تو آرام مي گيرد و كجا سرود عشق به ديدگان نويد وصال خواهد داد. بسيار سخت است كه روزانه خلق، تك تك از كنار چشمانم گذرند و تو هنوز غايب باشي و ندانم تا كي بايد صبر كرد؟ ندانم ديدگان را تا كي به انتظار بايد نگه داشت تا جمالت نمايان شود.... آقا درد دل فراوان دارم... اما نيك مي دانم آمدنت نزديك است... نه اينكه بخواهم زمان تعيين كنم. روزگاري حكايات زيادي از ظهور منجي بشر گفته مي شد. شاهدان عینی در امریکا ناظر بوده و هستند که بعضی مسیحیان اعانه جمع می کنند و می گویند : «به زودی مسیح در معبد سلیمان (مسجد الاقصی) ظهور خواهد کرد.»

چند سال قبل در سئول بنابر پیشگویی ها عده زیادی از منتظران معتقد بودند که در روزی خاص و ساعتی خاص مسیح ظهور خواهد کرد. اما چنین نشد و عده ای خودکشی کردند.

عده ای نیز معتقد بودند که در سال 1998 میلادی ستاره دنباله دار هالی فرود خواهد آمد و آن لحظه زمان ظهور بوده و عده ای با آن به بهشت خواهند رفت. این جریان نیز با خودکشی عده ای پایان یافت.

اما مگر منظور ما از نزديكي ظهور تعيين كردن زمان براي آن است؟ نه ما، بل خود آقا هم زمان آنرا نمي داند. دستور الهي و صلاح ديد حق است كه تصميم گيرنده نهايي است. در این سال های مبرت انتظار، مستندی با عنوان ظهور بسیار نزدیک است، شروع به توزیع گسترده در میان مردم می کند. راهیان نور، مساجد، مدارس و...

این مستند توسط موسسه مبشران ظهور تهیهه و کارگردانی شده است که جالب اینجاست پس از موضع گیری علما و پاسخ تند این سایت، فیلتر شده است!

اما شرح حال این مستند واره! به ادعای سازندگانش این مستند 8 میلیون تومان هزینه بر دوش تهیه کننده اش بر جای گذاشته که و تولید آن در اواسط بهمن ماه به اتمام رسیده است. در 22 بهمن ماه به عنوان هدیه به مردم داده شده و بعد از مدتی با تیراژی گسترده میان کاروان راهیان نور توزیع شده است.

در این مستند با استدلال های سست علائم ظهور به اتفاقات همین چند سال اخیر گره می خورد و ؛ شهادت آیت الله حکیم به نفس زکیه و ملک عبدالله دوم را سفیانی آخر الزمان می نامند! سید خراسانی به مقام معظم رهبری و سید یمانی به سید حسن نصرالله تعبیر شده است. محمود احمدی نژاد هم شعیب ابن صالح دوران شده است. نکته جالب اینجاست معمولا درباره ظهور همانگونه که همه چیز به اهل فن ارجاع داده می شود این را نیز به اهل فن باید ارجاع داد ولی در این مستندواره اثری از مشورت و یا حضور با عالمی نیست!

اما مگر می شود برای ظهور وقت تعیین کرد؟ ظهور فرج موکول به خواست خداوند است و کسانی که وقت آن را تعیین می کنند دروغ می گویند. حال چه انتخاب وقت بر اساس روز و ساعت باشد چه سال!

اما در جاهایی از فیلم اشاره می شود که فلان نشانه، یکی از علائم ظهور است، آیا می شود به این نشانه ها اتکا کرد؟ باید پاسخ داد که یکی از عقاید و باورهای شیعه مساله بدا است بدین معنا که مقدرات و اموری که قرار بود اتفاق بیفتد به دلیل تغییر شرایط اتفاق نیفتاد و به آینده موکول شد. در این میان اما ممکن است علامتی مشاهده نشود یا با تغییر شرایط، زمان یا برخی جزئیات آن تغییر کند. حال اگر همه موضوعات را عینا تصویر سازی کنیم و آن اتفاق نیفتد، چه چیزی در دل ها سست می شود؟

دیگر اشکال این مستند تطبیق شخصیت ها با یکدیگر است. به عقیده بنده این تطابق ریشه آمریکایی و صهیونیستی داردو آنان بودند که اینگونه تطبیق ها را ابتدا مطرح کردند و برخی افراد در جامعه ما نیز از روی بی دقتی به آن دامن زدند. باید توجه داشت که برخی افراطیون مسیحی و یهودی که از آن به عنوان اوانجلیست ها یاد می شود اینگونه تلقین می کنند که ما باید زمینه را برای آمدن مسیح آماده کنیم. آنان اعتقاد دارند که باید جنگ آرماگدون را ایجاد کنند تا او بیاید زیرا آمدن مسیح موعود متوقف به تحقق آن است. آیا آنچه بعضی از افراد در کشور انجام می دهند نوعی حرکت در مسیر خواست دشمنان نیست؟

باری، وقتی یک دوره از زمان را زمان نزدیک به ظهور می نامیم و تعدادی از شخصیت ها را نشانه هایی از آن، با گذر زمان و اتفاق نیفتادن آن وعده و وعیدها آیا مردم بر اصل ظهور نا امید نمی شوند؟ آیا این حرکت پیامد هایی را در پی نخواهد داشت؟

ابهام دیگری که برای من وجود دارد آیا این مستند از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفته است یا نه؟ در هر صورت هنوز هیچ مقامی به این سوال پاسخ نداده است! اما هرچند ممکن است موجب شک و دو دلی برای تمام بینندگان است مستند بوجود آید اما نیمه پر لیوان «مستند ظهور بسیار نزدیک است» این است که پاسخ قطعی به این شبهات داده خواهد شد، شاید نقطه پایان انحراف ها همین باشد!

اللهم عجل لولیک الفرج...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت15:56توسط مصطفی نظاری | |